آاصطلاح و عبارت
حرف تعجب (مردانه)
حرف تعجب (مردانه)
مثال: آ ئی توکا؟
دیدن در هرمزجانباخانواده
بابا، پدر
بابا، پدر
مثال: با صبح زود به دریا میرود.
دیدن در هرمزجانبالکدریا و ماهیگیری
لنگر کشتی، وزنه
لنگر کشتی، وزنه
مثال: بالک جهاز بسیار سنگین است.
دیدن در هرمزجانباییخانواده
بابا بزرگ، پدربزرگ
بابا بزرگ، پدربزرگ
مثال: بایی داستانهای قدیمی برای ما تعریف میکند.
دیدن در هرمزجانبپخانواده
پدر، پسر بزرگ
پدر، پسر بزرگ
مثال: بابای من ماهیگیر است.
دیدن در هرمزجانبپ - بپوخانواده
بابا، پدر (کلمه هندی)
بابا، پدر (کلمه هندی)
مثال: بپو درس ماهیگیری را به من آموخت.
دیدن در هرمزجانبرادرخانواده
برادر، پسر عموی پدر
برادر، پسر عموی پدر
مثال: برادرم در انجام تکالیف من کمکم میکند.
دیدن در هرمزجانبولتدریا و ماهیگیری
وزنه ماهیگیری، سنگتشت
وزنه ماهیگیری، سنگتشت
مثال: بولت تور را به پایین میکشد.
دیدن در هرمزجانبیبیخانواده
مامان بزرگ، مادربزرگ
مامان بزرگ، مادربزرگ
مثال: بیبی برای ما غذای خوشمزه درست میکند.
دیدن در هرمزجانپتپوشاک
دامن لباس، پیراهن
دامن لباس، پیراهن
مثال: پتام خیس شده است.
دیدن در هرمزجانپرهزمان
پریروز
پریروز
مثال: پره آمد.
دیدن در هرمزجانپسلهُبدن
پشت، عقب چیزی
پشت، عقب چیزی
مثال: پسلهُ من دردناک است.
دیدن در هرمزجانپُلابزار و وسایل
پریز برق، سوکت
پریز برق، سوکت
مثال: پلی بزن.
دیدن در هرمزجانپنجروکفعل و کار
نیشگون گرفتن، فشار دادن
نیشگون گرفتن، فشار دادن
مثال: پنجروک مت کن.
دیدن در هرمزجانپوتنگابزار و وسایل
بقچه، بسته، کیسه
بقچه، بسته، کیسه
مثال: پوتنگ را بردار.
دیدن در هرمزجانتلوصفت و حالت
بزرگ، طویل
بزرگ، طویل
مثال: تلو قامتی دارد.
دیدن در هرمزجانتنی نینمتفرقه
بچه است، آدم بزرگ نیست
بچه است، آدم بزرگ نیست
مثال: تنی نین، برگرد.
دیدن در هرمزجانتوردریا و ماهیگیری
شبکه ماهیگیری، دام
شبکه ماهیگیری، دام
مثال: صیاد تور را در دریا انداخت.
دیدن در هرمزجانتیغاربدن
سینه، جلوی بدن
سینه، جلوی بدن
مثال: تیغار قوی باید داشته باشی.
دیدن در هرمزجانجاریخانواده
همسر برادر، بانو
همسر برادر، بانو
مثال: جاری علی خیلی مهربان است.
دیدن در هرمزجانجمولمتفرقه
دوقلو
دوقلو
مثال: جمول هستند.
دیدن در هرمزجانجهازدریا و ماهیگیری
کشتی چوبی، ناو
کشتی چوبی، ناو
مثال: جهاز بزرگ از بندر حرکت کرد.
دیدن در هرمزجانجوتیپوشاک
کفش، پاپوش
کفش، پاپوش
مثال: جوتیهای قدیم را رها کردم.
دیدن در هرمزجانچوکخانواده
پسر
پسر
مثال: چوک من صیاد خوبی شده است.
دیدن در هرمزجانچوکلکخانواده
جوان، پسر جوان ازدواجنکرده
جوان، پسر جوان ازدواجنکرده
مثال: چوکلکها در بندر کار میکنند.
دیدن در هرمزجانچولنگخانواده
کودک، بچه
کودک، بچه
مثال: چولنگها در ساحل بازی میکنند.
دیدن در هرمزجانچولنگیخانواده
کودکی، دوران کودکی
کودکی، دوران کودکی
مثال: در چولنگیام با پدر به دریا میرفتم.
دیدن در هرمزجانخالوخانواده
دایی، برادر مادر
دایی، برادر مادر
مثال: خالو حسن صیاد ماهر است.
دیدن در هرمزجانخُلکبدن
خلق، گلو، ستون هوایی
خلق، گلو، ستون هوایی
مثال: خُلکام خشک شده است.
دیدن در هرمزجانخیطدریا و ماهیگیری
سیم ماهیگیری، نخ
سیم ماهیگیری، نخ
مثال: خیط قوی باید باشد.
دیدن در هرمزجاندا (ای دا)اصطلاح و عبارت
بیان زشتی و خجالت
بیان زشتی و خجالت
مثال: ای دا!
دیدن در هرمزجانداداخانواده
خواهر
خواهر
مثال: دادای من به شهر رفت.
دیدن در هرمزجاندختخانواده
دختر
دختر
مثال: دختهای بندر بسیار زیبا هستند.
دیدن در هرمزجاندخلهخانواده
فامیل، گروه خانوادگی
فامیل، گروه خانوادگی
مثال: دخله ما هندن
دیدن در هرمزجاندریادریا و ماهیگیری
اقیانوس، آبهای شور
اقیانوس، آبهای شور
مثال: دریا امشب آرام است.
دیدن در هرمزجاندوشزمان
دیروز، روز قبل
دیروز، روز قبل
مثال: دوش به بندر رفتم.
دیدن در هرمزجاندیسمتفرقه
رزوه، دندانه
رزوه، دندانه
مثال: دیس برای اتصال استفاده میشود.
دیدن در هرمزجانرزوهمتفرقه
دندانه، رزوهای دندانشکل
دندانه، رزوهای دندانشکل
مثال: رزوه لوله را محکم میکند.
دیدن در هرمزجانساحلدریا و ماهیگیری
کنار دریا، ساحل
کنار دریا، ساحل
مثال: ساحل بندر بسیار زیبا است.
دیدن در هرمزجانسالار کهرهشغل
شبان، چوپان
شبان، چوپان
مثال: سالار کهره گوسفند را نگاه میدارد.
دیدن در هرمزجانسبازمان
فردا
فردا
مثال: سبا دریا آرام خواهد شد.
دیدن در هرمزجانسُک کردنفعل و کار
تحریک کردن، اذیت کردن
تحریک کردن، اذیت کردن
مثال: سکی مکن.
دیدن در هرمزجانسوریطبیعت و آبوهوا
نوع زنبور، زنبورِ زرد
نوع زنبور، زنبورِ زرد
مثال: سوری کنار درختها ساکن است.
دیدن در هرمزجانشوزمان
شب
شب
مثال: شو رفتهایم.
دیدن در هرمزجانشیر نملکطبیعت و آبوهوا
حشرهای در خاک، شیرِ نملک
حشرهای در خاک، شیرِ نملک
مثال: شیر نملک حشرات را به دام میاندازد.
دیدن در هرمزجانصیادشغل
ماهیگیر
ماهیگیر
مثال: صیاد هر روز صبح به دریا میرود.
دیدن در هرمزجانطوابزار و وسایل
پیچ، پیچش، حلقه
پیچ، پیچش، حلقه
مثال: یه طو بده.
دیدن در هرمزجانعَمی - عاموخانواده
عمو، برادر پدر
عمو، برادر پدر
مثال: عامو محمد مرا به شکار دعوت کرد.
دیدن در هرمزجانغورفعل و کار
نگهداری، محافظت
نگهداری، محافظت
مثال: از بچهها غور کن.
دیدن در هرمزجانکاغردریا و ماهیگیری
قلاب ماهیگیری، سنّاره
قلاب ماهیگیری، سنّاره
مثال: کاغر برای گرفتن ماهی به کار میرود.
دیدن در هرمزجانکاکاخانواده
برادر
برادر
مثال: کاکا علی با من به دریا میرود.
دیدن در هرمزجانکررابودریا و ماهیگیری
دلفین، موجود دریایی
دلفین، موجود دریایی
مثال: کررابو در دریا شنا میکند.
دیدن در هرمزجانکفسکطبیعت و آبوهوا
لانه پرنده، آشیانه
لانه پرنده، آشیانه
مثال: کفسک در شاخه درخت است.
دیدن در هرمزجانکفسک سوریطبیعت و آبوهوا
لانه زنبور، کندوی زنبور
لانه زنبور، کندوی زنبور
مثال: کفسک سوری متصل به شاخه است.
دیدن در هرمزجانکلکچغطبیعت و آبوهوا
حلزونِ کوچک رنگی، صدف کوچک
حلزونِ کوچک رنگی، صدف کوچک
مثال: کلکچغها کنار ساحل زندگی میکنند.
دیدن در هرمزجانکنگبدن
شانه، کتف
شانه، کتف
مثال: کنگهای صیاد قوی هستند.
دیدن در هرمزجانگپصفت و حالت
بزرگ، صحبت
بزرگ، صحبت
مثال: آدم گپ است.
دیدن در هرمزجانگوزطبیعت و آبوهوا
نوع زنبور بزرگ، زنبورِ قهوهای
نوع زنبور بزرگ، زنبورِ قهوهای
مثال: گوز بزرگتر از سوری است.
دیدن در هرمزجانلنجدریا و ماهیگیری
کشتی موتوری، جهاز با موتور
کشتی موتوری، جهاز با موتور
مثال: لنجها هر روز صبح به دریا میروند.
دیدن در هرمزجانلنگپوشاک
پارچهای که مردان دور پاها میبندند
پارچهای که مردان دور پاها میبندند
مثال: لنگ پارچهای رنگی است.
دیدن در هرمزجانماماخانواده
مادر
مادر
مثال: مادرم غذای خوشمزه درست میکند.
دیدن در هرمزجانمامانخانواده
مادر
مادر
مثال: مادرم غذای خوشمزه درست میکند.
دیدن در هرمزجانمرهنبدن
گردن
گردن
مثال: مرهناش از باد برنده بلند است.
دیدن در هرمزجانمشوهدریا و ماهیگیری
قایق کوچک، لنج
قایق کوچک، لنج
مثال: مشوه برای صیادی استفاده میشود.
دیدن در هرمزجانمغراضابزار و وسایل
قیچی، مقراض
قیچی، مقراض
مثال: مغراض برای برش تور استفاده میشود.
دیدن در هرمزجانمَفرَکبدن
آرنج، مفصل بازو
آرنج، مفصل بازو
مثال: مَفرَکام از کار دردناک است.
دیدن در هرمزجانمُکطبیعت و آبوهوا
زنبورِ سیاه مخملی
زنبورِ سیاه مخملی
مثال: مُک روی سر زردی دارد.
دیدن در هرمزجانمُم - ماماخانواده
مامان، خالت، عمت
مامان، خالت، عمت
مثال: مُم حسین از بندر آمد.
دیدن در هرمزجانمنائیفعل و کار
کفران نعمت، عیبجویی
کفران نعمت، عیبجویی
مثال: منائی نکن.
دیدن در هرمزجانمندیلپوشاک
عمامه، دستار، سرپیچ
عمامه، دستار، سرپیچ
مثال: مندیل را دور سر میبندند.
دیدن در هرمزجانموجدریا و ماهیگیری
امواج دریا
امواج دریا
مثال: موجهای بزرگ به ساحل میرسند.
دیدن در هرمزجانناخداشغل
کاپیتان کشتی
کاپیتان کشتی
مثال: ناخدا کشتی را فرمان میدهد.
دیدن در هرمزجاننشبیلدریا و ماهیگیری
طناب لنگر، کمربند
طناب لنگر، کمربند
مثال: نشبیل لنگ را محکم میکند.
دیدن در هرمزجاننهاصطلاح و عبارت
پسوند برای تاکید و عجله
پسوند برای تاکید و عجله
مثال: برو نه.
دیدن در هرمزجانهمریشخانواده
همسر، شوهر یا زن (ترکی: باجناق)
همسر، شوهر یا زن (ترکی: باجناق)
مثال: همریشام از شهر آمده است.
دیدن در هرمزجانهوریدریا و ماهیگیری
قایق، شناور کوچک
قایق، شناور کوچک
مثال: هوری در دریا شنا میکند.
دیدن در هرمزجانولمصفت و حالت
خوب، درست
خوب، درست
مثال: ولم هستی؟
دیدن در هرمزجان