حكايت كندن عسل ما ومملي گُلالك
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی موسی طایف (مدیر وبلاگ) 📍 قشم (درگهان)
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
اي مَشون وحشي وودرن وتا پهلوشون ترسي شَفهمي كه شتوه
این زنبورها وحشی شده بودند و تا کسی نزدیکشان میرفت، میفهمیدند که میخواهد
اذيت شون بكني وبلندشوو وبه دنبال دَم شَزه وماهم هرروزه
اذیتشان کند؛ بلند میشدند و دنبالش میکردند. ما هم هر روزِ
خداكه مَهوند اي مملي گَلالك دخه ميون سراخو پاكليون نيشته
خدا که میآمدیم، این مملی گلالک وسطِ حیاطش پای قلیان نشسته بود
وتا شَدي كه ما هونديم زاغ و وولَك شدا يه دوروزه اونطرف
و تا میدید ما آمدهایم، داد و بیداد راه میانداخت. یکی دو روز آن طرفها
چرخي نَمُزه سواهي پسين غايه نماز مه وحامداندي وآرش زيوري
چرخی نزدیم. فردا عصر، وقتِ نماز، من و حامد اندی و آرش زیوری
كاسه مُسه كه تامملي هُندن كِلك عسلوبكنيم بله ازبَس كه
کاسه برداشتیم که تا مملی بیاید، کلکِ عسل را بکنیم. بله، از بس که
مَشون تِشك هسترن بدون دود نَشوو پهلوشون خاموگوهمي بري
زنبورها تند و وحشی بودند، بدون دود نمیشد پیششان رفت. خلاصه همان
وخت غايي شِن پيش مُخ دودامكه ورفتم طرف عسلو همطوسرگرم
وقت پیشِ نخل دود کردم و رفتم طرفِ عسل. همینطور سرگرم
هسترم كه حامداندي ايگو موسي بدبخت ووديم فراربكن كه مملي
بودم که حامد اندی گفت: «موسی، بدبخت شدیم! فرار کن که مملی
وادار نَهُندنِن مه دگه هول به مه ايسه امگو فايده اينين خالو عسل
دارد میآید!» من دیگر هول برم داشت؛ گفتم فایده ندارد، خالو نمیگذارد عسلش
خو گيرمه ناكه په همو پيش مُغ امزه به تن مَشون وفرارامكه كه
گیرم بیاید؛ پس همان پیشِ نخل زدم به تنِ زنبورها و فرار کردم، که
واتَم وودن ويكتا ازتَل گوش مه ايخه كه بعدگوش مه مثل نون
ریختند سرم و یکیشان از نرمهٔ گوشم نیش زد که بعد گوشم مثلِ نانِ
خمير بالا هونده خا ماجيم ووديم ومملي وادار وكاسه ماستي
خمیر ور آمد! خلاصه ما جیم شدیم و مملی سر رسید و کاسهٔ ماستش را
خو شره كه عسلو بِكَن ازدور همطو نگاي مكه وهرسه نفه خنده
زمین گذاشت که عسل را بکَند. از دور همینطور نگاهش میکردیم و هر سه نفر خندهمان
بچكي كه آلا چه بلايي سري بيه همي چندديكه بيشته نرفته كه
گرفته بود که ببین چه بلایی سرش میآید. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که
پيرمردچنان دوو شكند كه موتور جتو دگه يافي نشكه مَشون
پیرمرد چنان دوید که موتورِ جت هم به گردش نمیرسید! زنبورها
وودرن واتَم ومملي فرار( خوب كه ازكوه پرت نوو خوني گردون
ریختند سرش و مملی فرار! (خوب شد که از کوه پرت نشد، وگرنه خونش گردنِ
مابكه ) اگم بلكه ده تايي مش بي شوخرده كه تا چندروز ازخانه
ما بود.) میگویم شاید ده تایی زنبور نیشش زده بودند که تا چند روز
دگه درنشهون
دیگر از خانه بیرون نیامد.
- نویسنده
- موسی طایف (مدیر وبلاگ)
- گویش
- قشم (درگهان)
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد موسی طایف (مدیر وبلاگ) است.
یادداشتها
حکایت طنز کندن عسل و مملی گلالک؛
نخستین نفری باشید که مینویسد