پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری

عاشق

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی غلامرضا دادنهال 📍 بندرعباس

- بازهم شروع کردی! تاکی می خواهی به این ننه من غریبم ادامه بدهی ؟ آخه این هم شد کار وزندگی که توبرای خودت درست کرده ای !؟ آدم یه بار بدنیا میاد ویه بار هم از دنیا میره ! چرا می خواهی خودت زجرکش کنی ، گور پدرش که رفت ! دختر که توی این شهرقحط نیست ، تا بخواهی ،چیزی که فراوونه دختر ! یکی ازیکی خوشگل وزیبا تر!اون نشد یکی دیگر! دیگه نه عزائی میخواد ونه ماتمی برای خودت اینچنین درست کنی ، حالا نه دوره نجماست ونه فرهاد وشرین !.

"بازهم شروع کردی؟ تا کی می‌خواهی این شکایت را ادامه بدهی؟ خوب، این کار و زندگی است که تو برای خودت درست کرده‌ای! انسان یک‌بار به دنیا می‌آید و یک‌بار از دنیا می‌رود. چرا می‌خواهی خودت را شکنجه بدهی؟ دختر در این شهر کم نیست - هر‌چه بخواهی، دختری است! یکی از دیگری خوش‌گل‌تر و زیبا‌تر! اگر آن دختر نشد، یکی دیگر می‌شود! دیگر نه ماتم بخور و نه عزاداری برای خودت درست کن. این دیگر دوران نجما و فرهاد و شیرین نیست!"

- خوش شانس ، این حرفا نزن ، تو نمی دونی، تونمی تونی بفهمی ، چون عاشق نبودی ! عشق ایمون نداره ، عشق منطق نداره ، عشق هیچ نداره ! فقط همون داره که می خواد ،آدم اگر می خواد بمیره ، باید برای همون بمیره که دوستش داره ، واگر می خواد زنده بمونه هم باید برای همون باشد !. دل این چیزا حالیش نیست ! آخه این دل صاب مرده نمی تونم کاری براش بکنم ، همش غصه ی آنوداره ! . دل آدم وقتی پیش کسی گیر کنه ، گیر کرده ! کنده نمیشه ، کاریش هم نمی تونی بکنی ، اینا حرفه که میگن فراموش میشه ، کشکه !.

"خوش‌شانس، این حرف‌ها نزن. تو نمی‌دانی، نمی‌تونی بفهمی، چون عاشق نبودی! عشق قانون ندارد، عشق منطق ندارد، عشق هیچ‌چیز ندارد! فقط آنچه می‌خواهد دارد. انسان اگر می‌خواهد بمیرد، باید برای کسی بمیرد که دوستش دارد. و اگر می‌خواهد زنده بماند، باید برای همان کسی باشد! دل این چیز‌ها را نمی‌فهمد. این دل مرده‌است و من نمی‌تونم کاری برایش بکنم. همه‌اش غصه‌ی او است. دل انسان وقتی به کسی گیر کند، گیر می‌کند! کنده نمی‌شود، نمی‌تونی کاری برایش بکنی. این حرف‌ها که می‌گویند فراموش می‌شود، دروغ است!"

آخه، دوسال زمان کمی نیست ، دوسال ازگار ما با هم بودیم !می دونی دوسال ؟ چه روزهائی داشتیم، چه حرفهائی که ما با هم نداشتیم ، ازخودمان ، از بچه هامان . بچه هائی ، که حتی اسم هم برایشان انتخاب کرده بودیم ! شکوفه وامید .

"خوب، دو سال کم نیست. دو سال ما با هم بودیم! می‌دانی دو سال چیست؟ چه روزهایی داشتیم، چه حرف‌هایی که با هم نزدیم، درباره خودمان، درباره بچه‌هایمان! بچه‌هایی که حتی نام‌های آن‌ها را انتخاب کرده بودیم! شکوفه و امید!"

چرا باید اینطورباشد خوش شانس؟ چرا زمانه اینقدر بی رحم است ! پس کوآن عدالتی که می گن ؟! خدا قبولت ندارم !

"چرا باید این‌طور باشد، خوش‌شانس؟ چرا دنیا این‌قدر بی‌رحم است؟ پس آن عدالتی که می‌گویند کجاست؟! خدا، من قبول نمی‌کنم!"

صحبت ازدختر نیست خوش شانس ، صحبت از دل است ، میدونی ، این دل منو می کشه ! اگه چاره دردش نکنم ، هیچ مرهمی بجز اومرا تسکین نمیدهد ، آخه میگن هر دلی مرهم خودشو داره ، دل منو هم مرهم خودشو می خواد !.

"صحبت از دختر نیست، خوش‌شانس. صحبت از دل است. می‌دانی؟ این دل مرا می‌کشد! اگر درمان‌ش نکنم، هیچ دارویی جز او درمان‌ش نمی‌دهد. چون می‌گویند هر دلی دارای درمان‌های خودش است. دل من هم دارویش را می‌خواهد!"

تونمی دونی خوش شانس،دست هایش بوی شب می داد ، بوی اقاقیا ، ونفسش ، امیدی بود برای بهروزی ، وچشم هایش ، چراغی بود برای جستجو، و صلابتش، آرامشی بود درتن وجان . تمام وجودش ، زندگی بود،شعربود،موسیقی بود، حتی قهرکردنش !. وقتی اولین بار بوسیدمش ، لبش طعم نارنج می داد، گرم وپر التهاب ، وسماجتش التهابی دیگری بود برای تکرار. ونگاهش ... تو نمی دانی خوش شانس ، که شیشه شکسته ، خرده هاش تیز تر است !

"می‌دانی خوش‌شانس؟ دست‌هایش بوی شب می‌داد، بوی اقاقیا، و نفس‌ش امید بود برای بهروزی. چشم‌هایش چراغی بود برای جستجو. و استوار‌ی‌ش آرامشی بود در تن و جان. تمام وجودش زندگی بود، شعر بود، موسیقی بود، حتی خشمش! وقتی اولین‌بار او را بوسیدم، لب‌هایش طعم نارنج می‌داد، گرم و پر التهاب بود. و درشتی‌ش التهاب دیگری بود برای تکرار. و نگاهش... تو نمی‌دانی خوش‌شانس، که شیشه شکسته، خرده‌های آن تیز‌تر است!"

من هنوز به حرفاش اعتماد دارم ، حرفاش هنوزتو گوش جانمه ! .این خودش نبود که گفت نه ، وما باید تمام کنیم ! توگوشش خواندن خوش شانس . هرچه کرد آن مادر لعنتیش کرد!

"من هنوز به حرف‌هایش اعتماد دارم. حرف‌هایش هنوز در گوش جانم است! این خود او نبود که گفت نه، ما باید تمام کنیم! تو به گوش او رسانده‌ای، خوش‌شانس. هرچه کرد، آن مادر لعنتی‌اش کرد!"

اخه چه جوری قبول کنم ، او که همیشه می گفت ،عشق ، آدمو بیدار میکند اگر همه دنیا مخالف باشند من وا می ستم ،من همیشه بر تو می وزم ، وبا تو هستم ، که درادامه فراز تنها نباشی ! قدم باید استوار برداشت تا به مقصد رسید، وگرنه تزلزل مارا خواهد برد، مادرم که سهل است ! نه خوش شانس ، حتمآ مادرش گفته شیرم حرومت می کنم ، دخیل می بندم ،وهزار طرفند ودروغ دیگر. مادرش یه اجنه ایه که لنگه نداره !،حتمأ آنو چیز خورش کرده ! من باید این طلسمو بشکنم !

"چطور می‌تونم قبول کنم؟ او که همیشه می‌گفت: عشق انسان را بیدار می‌کند، حتی اگر تمام دنیا مخالف باشند، من می‌ایستم و برای تو می‌جنگم، همیشه با تو هستم، تا تنهایی نباشی در ادامه! قدم باید استوار باشد تا به منزل برسی، وگرنه تزلزل ما را خواهد برد. مادرش که ساده نیست! نه، خوش‌شانس، حتمأ مادرش گفته: شیرت را بدو می‌کنم، دخیل می‌بندم و هزار دروغ دیگر. مادرش یک شیطان است بدون پا! حتمأ او را جادو کرده است! من باید این طلسم را بشکنم!"

- چه جوری می خوای این طلسمو بشکنی ؟ با عجزولابه ،عزلت گزینی ، بشینی گوشه خونه وعرق بخوری وهی سیگار بکشی ، ویااین پرت وپلات هائی که به هم می بافی ! ویا که می خواهی درست این طلسمو بشکنی ؟ ومثل یک مرد عاقل بگی ، زندگی که بپایان نرسیده ، آدم باید در برابر جذرومد زندگی ، کوه باشد واستوار.!

"چطور می‌خواهی این طلسم را بشکنی؟ با ناتوانی و التماس؟ نشسته‌ای در گوشه‌ی خانه، عرق می‌خوری، سیگار می‌کشی؟ یا این افسانه‌هایی که می‌بافی؟ یا می‌خواهی واقعاً این طلسم را بشکنی؟ و مثل یک مرد عاقل بگویی: زندگی هنوز تمام نشده، انسان باید در برابر جریان زندگی، کوهی استوار باشد!"

نه عزیز ، حرفات بوی کهنگی وبوی تحجر میده ، توکه از مادر او متحجر تری ! با این خیال بافی ها واین چرت وپرت هائی که میگی ، توگوشش خواندن ، چیز خورش کردند! وهی بشینی اه وناله کنی ، طلسمو که شکسته نمیشه هیچی! ، طلسم عمر خودت شکسته خواهد شد وعمرت بباد خواهد رفت! .

"نه، عزیز! حرف‌هایت بوی کهنگی و پسرفت می‌دهد. تو حتی از مادر او متحجرتری! با این خیال‌بازی‌ها و این چرت‌وپرت‌هایی که می‌گویی، به گوش او رسانده‌ای. او را جادو کرده‌اند! و تو نشسته‌ای، ناله می‌کنی. طلسم شکسته نمی‌شود! طلسم عمر تو خواهد شکست و عمرت باد خواهد رفت!"

حرصم گرفته بود از حرفاش ، عمر در برابر عشق چه ارزشی دارد خوش شانس!بیستون را عشق کند! می دانی؟ اگر عشق نباشد عمر هم هیچه !عمر بدون عشق ، مثل نخل نرپیریه که باچوبش گفاره درست می کنند! عمر زمانی ارزش داره که توش عشق باشه ، درد باشه! دردی که تورا بسوزونه ، تا احساس کنی که زنده ای ! جان داری ! و گرنه، نمی تونی بفهمی ! عشقه که جان راشکوفا می کند وراه نشونت میده ، نور میده وآدم احساس می کنه که ز نده است وگرنه نخوت وکرختی در جان ریشه می زند. بی عشق شهوت غلیا ن می کند ، وتن دست مایه تمنا وخواهش می شود. این عشق است ، که انسان ر ا پالایش می دهد، به ا وج می رساند واز ورای آن ، انسان دوباره جان می گیرد وعزیز می شود ، وگرنه تن با تن ، انسان را خوار می کند. این عشق است که در درون شعله می کشد ومی سوزاند وچون ققنوس دوباره زنده می شود. عمر بدون عشق ، عین شرجییه ، که فقط شوره داره ودیگر هیچی !.

"من از حرف‌هایت عصبانی‌ام. عمر در برابر عشق چه ارزشی دارد، خوش‌شانس؟ بیستون را عشق کند! می‌دانی؟ اگر عشق نباشد، عمر هم هیچی است! عمر بدون عشق مثل نخل کوتوله است که چوب‌اش را برای سقف استفاده می‌کنند! عمر ارزش دارد، تنها وقتی عشق و درد در آن باشد! درد‌ی که تو را بسوزاند، تا احساس کنی که زنده‌ای! و گرنه نمی‌تونی بفهمی! عشق است که روح را بیدار می‌کند، راه نشان می‌دهد، نور می‌دهد. انسان احساس می‌کند زنده است. وگرنه غرور و سختی در روح ریشه می‌زند. بدون عشق، شهوت بیمار می‌شود و تن چیزی برای آرزو می‌شود. عشق است که انسان را پالایش می‌دهد، به اوج می‌رساند. و سپس انسان دوباره زنده می‌شود و عزیز می‌شود. ورنه تن انسان را خوار می‌کند. عشق است که در درون شعله‌ای می‌سوزاند و مثل ققنوس دوباره زنده می‌شود. عمر بدون عشق مانند شور است، فقط شوره‌ای بی‌معنی!"

خوش شانس ، باید عاشق باشی تاحرفهای من بفهمی !.

"خوش‌شانس، باید عاشق باشی تا حرف‌های من را بفهمی!"

- دست ور دار، اینها همش مزخرفه ! آخرش هم ، همان تن به تن است وبعدش هم کلنجاربابچه های قدونیم قد که پشت هم ردیف میشن ! دیگه عجز وناله نداره . مگه تو مریم می خواستی قاب بگیری ؟! اینقدر رمانتیک نباش ، زندگی وعمر آدمی ، بیش از اینهاارزش دارد که تو برای خود ساخته ای! مث دیگران با یکی ازدواج کن و بچسب بکار وزندگی . این دوروزه عمر ،! این همه ناله وزاری نداره ! دیگه دوره فایز ونجما هم گذشته ! اینها همش قصه است ! همین گلی دختر همسایه مان ، دختر خوبی است ، ادای فرنگی ها هم در میاره ، اگرمی خوای ، بگم به ننه که بره برات خواستگاری ؟! هیچی هم از مریم کم نداره ؟!

"دست‌ور دار! اینها همه چرت‌وپرت است! آخرش هم تن به تن است و بعدش بچه‌های کوتاه‌قد که ردیف شده‌اند! دیگر ناله و فریاد نیست. مگه می‌خواستی مریم را قاب کنی؟ اینقدر رومانتیک نباش! زندگی و عمر انسان ارزشمندتر از اینچه تو برایش درست کرده‌ای! مثل دیگران با یکی ازدواج کن و به کار و زندگی برخیز. این دو روز عمر! این‌قدر نیاز به ناله و فریاد ندارد! دوران نجما و فیض هم گذشت! اینها همه قصه است! آن دختر همسایه، گل، دختر خوبی است، فرنگی‌ای هم دارد، اگر می‌خواهی، به ننه بگویم برای تو خواستگاری بره؟ هیچی هم از مریم کم‌تر نیست؟!"

پس چرا می خندی ، مگر حرفام خند ه دارست ؟ !

"پس چرا می‌خندی؟ مگه حرف‌هایم خنده‌دار است؟!"

خنده که خوبه ، باید گریه کرد ! نه عزیز،درشب گیر نکردی ودر زیر آوار عشق نماندی ، برای همین است که از... صحبت می کنی . فرار از واقعیت می باشد . اگر انسان باخودش رو راست نبا شد ، کلاهش پس معرکه است ، حال می خواهد در هر مساله ای باشد. اشتباه تواین است که می خواهی ،هر طوری که زندگی وعشق می فهمی به دیگران القا کنی ! البته گناهی نیست ولی یک خود خواهی بتمام معنی می باشد.

"خنده خوب است، باید گریست! نه، عزیز! تو در شب گیر نکردی و زیر آوار عشق نماندی. بنابراین از... صحبت می‌کنی. این فرار از واقعیت است. اگر انسان با خودش راست نباشد، کلاه‌اش پس معرکه است. اشتباه تو این است که می‌خواهی هرطور که تو زندگی و عشق را می‌فهمی، به دیگران تحمیل کنی! البته گناه نیست، اما خودخواهی است!"

به همین راحتی ننه خواستگاری بره !

"به همین سادگی ننه برود خواستگاری!"

- آره ،حالا تو اسمش بذار خودخواهی ! مگر دیگرون چکار می کنند؟! میرن خواستگاری ، دست ور دار، توهم فکر می کنی انگار نوبرش آوردی ! دیگران عاشق نشده اند ، واین توبودی وهستی که عاشق شدی وبس ! من خودم هر روز هزار بار عاشق میشم ! واگر این فرماند ه نبود ، تا حالا چندین بار رفته بودم خودم خواستگاری، نه ننه.

"بله! حالا اسمش را خودخواهی بگذار! مگر دیگران چه می‌کنند؟ می‌روند خواستگاری! دست‌ور دار! تو فکر می‌کنی انگار تو اول شدی! دیگران عاشق نشده‌اند، این تو هستی و می‌خواهی عاشق باشی! من خودم هر روز هزار بار عاشق می‌شوم! و اگر این فرمانده نبود، تا حالا خودم برای خواستگاری رفته بودم، نه ننه."

لب خندی می زنم ومی گویم ،هرکس سوزد ، بنوعی دردرون خود. واین شعر می خوانم .

سپس لبخندی می‌زنم و می‌گویم: هرکس به‌نوعی در درون خود می‌سوزد. و این شعر را می‌خوانم:

دراندرون من خسته دل کی داند کیست – که من خموشم ، واو درفغان ودرغوغاست .

"در درون من، دل خسته‌ای، کی می‌داند چه هستی - که من خاموشم و تو در فریاد و جنجال"

نویسنده
غلامرضا دادنهال
منبع
مجموعه‌ی sirgap مالک سایت
گویش
بندرعباس
ترجمه
از منبع

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد غلامرضا دادنهال است.

یادداشت‌ها

پیام داستان: عشق و درد، احساس زندگی است. بدون آن‌ها، زندگی تنها وجود است نه معنی.

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.