بخشش
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
فولکلور هرمزگان 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
ماه رمضون هسته و ما هم طبق معمول به اجبار، روزه . اون روز زنگ آخر ورزش موهسته . تنها درسی که با تمام وجود بهش علاقه نشون مادا . فکر ماکه اگه تو ورزش کم کاری بکنیم به تمام دوستونمون خیانت موکردن . مه هم هر چی انرژی امسته با دهن روزه تو زمین فوتبال خالی امکه .
ماه رمضان بود و ما هم طبق معمول بهزور روزه بودیم. آن روز زنگ آخر ورزش داشتیم؛ تنها درسی که با تمام وجود به آن علاقه نشان میدادیم. فکر میکردیم اگر در ورزش کمکاری کنیم به همهٔ دوستانمان خیانت کردهایم. من هم هر چه انرژی داشتم، با دهان روزه، توی زمین فوتبال خالی کردم.
زنگ که ایخا ، مه از تشنگی لوم خشک بوده و باز اینابو ، رفتم طرف شیر هو تو حیاط یه هوی به روخو بزنم . به چوکن دور و بر خو نگاه امکه ، امدی وا خوشحالی هر چه تمام تر هو اخاردن و عین خیال شو نین که رمضونن. یه هو به صورت خو امزه ، لامصب ای خنکی هو چند لحظه به مه ایبو تو خود بهشت .
زنگ که خورد، از تشنگی دهانم خشک شده بود و دیگر نمیشد تحمل کرد؛ رفتم طرف شیر آب توی حیاط که آبی به صورتم بزنم. به بچههای دور و برم نگاه کردم؛ دیدم با خوشحالیِ هر چه تمامتر دارند آب میخورند و عین خیالشان نیست که رمضان است. یک مشت آب به صورتم زدم؛ لامصب، خنکیِ آب چند لحظه مرا برد توی خودِ بهشت.
خیلی وسوسه بودرم . یه بار هو امزه تو لو خو امگردوند و خالی امکه . با خوم فکر امگو:
خیلی وسوسه شده بودم. یک بار آب را توی دهانم گرداندم و خالی کردم. با خودم فکر کردم:
- خدا حتما اونقدر بخشنده هه که از گناه هو خاردن یه بچه بگذرت .
- خدا حتماً آنقدر بخشنده است که از گناهِ آب خوردنِ یک بچه بگذرد.
همی امگو و یه گپ اولی زیر امدا ... تا حالا هو به ای شیرینی و گوارایی نمخارده . گپ دوم و سوم و ...
همین را گفتم و قلپ اول را پایین دادم... تا حالا آبی به این شیرینی و گوارایی نخورده بودم. قلپ دوم و سوم و...
هم خوشحال هسترم و هم عذاب وجدان امسته . تو راه خونه به ای فکر مکه که حالا مه که امخاردن ، تو خونه هم که از خوراک خبری نین و اگه بفهمن پوست از کله م اکنن ، په برم از دکه سر محله یه کیکی ، تی تابی بگرم و یواشکی تو کوچه بزنم تو رگ .
هم خوشحال بودم و هم عذاب وجدان داشتم. در راه خانه به این فکر میکردم که حالا که من خوردهام، توی خانه هم که از غذا خبری نیست، و اگر بفهمند پوست از سرم میکنند؛ پس بروم از دکهٔ سر محل یک کیکی، تیتابی بخرم و یواشکی توی کوچه بزنم توی رگ.
خلاصه یتا تی تاب امگه و از ترس ، پس کوچه قایم بودرم و مخارده که متوجه بودم چند نفر نزدیک ابودن .فوری نصف تی تاب که مونده یکجا امکه تو لو خو . تا از سر کوچه امپیچی ، امدی چند تا پیرزنون محله به مه شودی . یکتا شو که به مه ایشناخته ایگو:
خلاصه یک تیتاب خریدم و از ترس، پشت کوچه قایم شدم و داشتم میخوردم که متوجه شدم چند نفر دارند نزدیک میشوند. فوری نصفِ تیتاب را که مانده بود یکجا چپاندم توی دهانم. تا از سر کوچه پیچیدم، دیدم چند تا از پیرزنهای محل مرا دیدند. یکیشان که مرا شناخته بود گفت:
- تو پــُس حاجی عبدالله نهی ؟
- تو پسرِ حاجی عبدالله نیستی؟
تا هوندم چیزی بگم . تی تاب ره نه پـَـرسم و شروع امکه به کلغ زدن و چشمتو روز بد نبینت ، هر چی تو لوم هسته از دماغم ایزه صحرا .
تا آمدم چیزی بگویم، تیتاب پرید توی گلویم و شروع کردم به سرفه کردن، و — چشمتان روز بد نبیند — هر چه توی دهانم بود از دماغم زد بیرون.
اوشون هم تا شودی مه هول امکردن یخو خنده و یخو متلک شوگو و رفتن به امان خدا .
آنها هم تا دیدند هول کردهام، کمی خندیدند، کمی متلک گفتند و رفتند به امان خدا.
رسیدم خونه و مفهمی که دیر یا زود محاکمه در انتظارمن . بپ ما نهسته و مم ما هم تو گرمادون . بی سر و صدا رفتم تو اتاق و امگه خافتم.
رسیدم خانه و میدانستم که دیر یا زود محاکمه در انتظارم است. پدرم نبود و مادرم هم توی آشپزخانه بود. بی سر و صدا رفتم توی اتاق و گرفتم خوابیدم.
بیدار که بودم امدی صدای بپ ما نهوندن . از ترس جفت امکرده . یخو صبر امکه بگینم اریت یا نه . یدفه مثکه متوجه بو مه بیدار بودم و صدام ایزه دگه اینابو جواب ندم ، از اتاق هوندم صحرا و خیلی عادی سلام امکه . نگاهم ایکه و همیطو که با دست ته ریشخو شخارند ایگو :
بیدار که شدم دیدم صدای پدرم میآید. از ترس خشکم زده بود. کمی صبر کردم ببینم میرود یا نه. یکدفعه انگار متوجه شد که من بیدار شدهام و صدایم زد؛ دیگر نمیشد جواب ندهم. از اتاق بیرون آمدم و خیلی عادی سلام کردم. نگاهم کرد و همانطور که با دست تهریشش را میخاراند گفت:
- تو امرو روزه نتگفتن ؟!
- تو امروز روزه نگرفتهای؟!
دگه معلومه خبر دار بودن ، اینابو دروغ بگی ، از طرفی هم اینابو راست راست تو چشش نگاه بکنی و بگی روزه نمگفتن . به پت پت کفتروم . سرخو زیر امکردی و امگو :
دیگر معلوم بود که خبردار شده؛ نمیشد دروغ گفت، و از طرفی هم نمیشد راستراست توی چشمش نگاه کنی و بگویی روزه نگرفتهام. به تتهپته افتادم. سرم را پایین انداختم و گفتم:
- ب..ب ..بخشید ! امرو سر زنگ ورزش خیلی تشنه م هسته
- ب... ب... ببخشید! امروز سرِ زنگ ورزش خیلی تشنهام بود.
- په اگه روزه نتگفتن بیچه دل خالی خافتی ؟ بره تو گرمادون ممت یه چیزی برات اینهادن . فقط دفه دگه اگه تواسته روزه خو بخاری بدو خونه بخا که تو کوچه جلو مردم آبروریزی نکنی
- پس اگر روزه نگرفتهای چرا با دل خالی خوابیدی؟ برو توی آشپزخانه، مادرت یک چیزی برایت گذاشته. فقط دفعهٔ بعد اگر خواستی روزهات را بخوری، بیا خانه بخور که توی کوچه جلوی مردم آبروریزی نکنی.
- پدیدآورنده
- فولکلور هرمزگان
- منبع
- مجموعهی sirgap مالک سایت
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
این اثر از ادبیات شفاهی و سینهبهسینهی مردم هرمزگان است. حقوق اثر نزد راویان و مردم هرمزگان است.
یادداشتها
پیام داستان: بخشش و درک پدران، بیشتر از سرزنش، درسی ماندگار میگذارد.
نخستین نفری باشید که مینویسد