پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری

بندرعباس جای لات هاست!!!

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی احمد عبدالله 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

سه چهار سال بعد انقلاب موتور تاکسی یک از چوکون بندری اسوزت، خلاصه هرچه

ایطرف و اوطرف اریت موفق نابوتن موتور تاکسی خو درست بکنت. بهمی خاطر تصمیم

اگنت بریت کارخونه ایران ناسیونال تو تهران و یک تا موتور نو بی تاکسی خو

بگنت.

البته رفتن به کارخونه ایران ناسیونال و گفتن موتور کامل پیکان به همی

سادگی نهه. مشکل چوک بندر ای هسته که نه تهران خب بلده و نه دست و پایی به

او صورت ایهسته ولی شدونست که یکی از رفیکون سرزبون دار و خش بندری توی

تهران کار نکردن. اریت تهران و پیدا شَکونت و ارن خونه یکی از دوستون تاجر

صاحب تاکسی. و صب روز بعد موتور سُخته تاکسی اَسَن و یک وانت دربست اگرن و

ارن کارخونه ایران ناسیونال تو جاده کرج. دربون کارخونه اپرسه بی چه هوندی؟

اگن که متور تاکسی مو سُختن و هوندیم که موتور بگیریم. دربون اگیت از همی

جای که هوندی بربگردی که ای خبرو نین، چون شرایط کشور جنگی ن و کارخونه از

نظر وسایل یدکی خیلی در مضیقه ن. اپرسن هیچ راهی وجود اینین؟ دربون نگاهی ب

موتور سُخته و چوکون بندری اکنت و اگیت یک راه وجود ایهستن. اپرسن چه

راهی؟ دربون اگیت فکت مدیر ایران ناسیونال اتونت دستور هادیت موتور نو ب

شما هادن ولی گیر واردن و دیدن و رفتن تو اطاق رئیس ایران ناسیونال کار

حضرت فیلن، ممکنن یک هفته طول بکشت یا یکماه.

چوکون خواهش و تمنا اکنن

که تو بوال ما بریم داخل کارخونه بکیه ش با ما. دربون اگیت نابوتن ب مه

خیلی مسئولیت ایهه. خلاصه دربون بی ایشو راه ادیت ولی اگیت اگه شوپرسی بگی

تون ما وا زور داخل هوندیم. چوکون بندری بعد از یک ساعت سرگردونی داخل

کارخونه باعظمت ایران ناسیونال بالاخره با آرتیست بازی وارد ساختمون اصلی

کارخونه ابن و اتاق رئیس پیدا اکنن. اگن رئیس ایران ناسیونال وا هیئت مدیره

و چن تا انگلیسی که از کارخونه تالبوت(کارخونه ای که پیکان ار اوجا مونتاژ

شبوده و قطعات یدکی کارخونه تامین شکرده)جلسه ایهستن. چوکون نامید نابن و

با زور و زحمت ارن داخل اتاق معاون کارخونه و ابینن که ای دل غافل پنچاه

شصت نفر آدم مهم دورتادور سالن منتظر نشتن تا جلسه رئیس با روسای انگلیسی و

هیئت مدیره و مدیرون فنی کارخونه تموم بشت. معاون کارخونه تا بی ایشون

ابینِت مثل بکیه کسونی که تو سالن بودن خیلی جا اخورن و داد ازنت که بی

ایشون راه ایدادن ایجا؟ همو چوک سر زبون دار بندری اگیت ما خومو هوندیم

ایجا. معاون دومرتبه اگیت مگه ایجا طویله است که همی طوری سرتون رو

انداختین پایین و وارد شدین؟ چوک بندر جواب ادیت اگه طویله نهسته که

جنابعالی مث آدم گپ تزده. معاون ای دفه با عصبانیت اگیت یالله زودباشین

گورتون رو گم کنین. همه از ترس سکوت اکنن و صدا از هیچکه درنتات. چوکو بندر

اگن ما از راه دور هوندیم ایجا و تا حک خو نگریم ناریم. معاون اپرسه از

کجا اومدین؟ اگن از بندرعباس. یک دفه آغای معاون با مسخره اگیت: بندرعباس

جای لات هاست! ای حرف خیلی ب چوکون بندر براخورت و همو سرزبون دار بندری

بلافاصله جوابش ادیت که: لاتا می دونن جای لات ها کجاست! یک مرتبه تمام

سالن ازنن زیر خنده و معاون که خیلی خیط بودن داد ازنت که نگهبون بیاتن و

بی ایشون بکردت صحرا. و دوتا نگهبون اتان و کنگ چوکو بندر اگرن که بکردن

صحرا. یکمرتبه چوکو بندر از دست نگهبونون در ارن و در اتاق رئیس واز اکنن و

ارن داخه جلسه رئیس ایران ناسیونال با مدیرون ایرانی و انگلیسی. و رئیس و

حاضرون جلسه همی طو گیچ ابن و سکوت برکرار ابوتن و همه گُنگ ابن. چن لحظه

ای طول اکشت و رئیس از نگهبونون و معاون و منشی رئیس که پشت سر چوکون بندری

ووستاده بودن سوال اکنت چیه چه خبره مگه نمی بینین که ما جلسه مهمی داریم؟

معاون با لکنت زبون اگیت ما همین چیزها رو به این زبون نفهم ها گفتیم

ولی... رئیس از چوکون بندری اپرسه چی میخوای؟ اگن موتور تاکسی مو سُختن

هوندیم موتور تاکسی خو بگیریم. رئیس اگیت ماشین تون چه مدلی ن؟ اگن مدل دو

سه سال کبل. رئیس اگیت ماشین ب ای نویی چطور موتوری سُختن، و اضاف اکنت که

ما موتور نداریم برگردید بندرعباس. یک دفه چوکون بندر غار ازنن که توی

بندرعباس از گرما آدم می سوزه، موتور ماشین که چیزی نیست. چرا ب ما مردم

حاشیه نشین ایکک ظلم اکنی، شما که دم از اسلام و مسلمونی ازنی اصلا رحم و

مروت سرتون نابوتن... مدیرون ایرانی و انگلیسی و بکیه همی طو هاج و واج ب

چوکون بندری نگاه اکنن و مدیر که جلو خارجی ون انتظار ایبنودن که کسی

ایطوکا جوابش هادیت ب معاون اگیت: فورا دستور بده یک موتور بهشون بدن و در

رو ببندین و هیچ کس حق نداره بیا داخل جلسه. چوکون موتور خو تحویل اگرن و

یک تا پنجاه تومنی ب دربون دم در انعام ادن و نگهبون با تعجب و خوشحالی

اگیت: من فقط تعجب می کنم شما چطور تونستید موتور کامل بگیرید!؟

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

سه چهار سال بعد از انقلاب، موتور تاکسیِ یکی از بچه‌های بندر سوخت. خلاصه هر چه این طرف و آن طرف رفت، نتوانست موتور تاکسی‌اش را درست کند. به همین خاطر تصمیم گرفت برود کارخانهٔ ایران ناسیونال در تهران و یک موتور نو برای تاکسی‌اش

بخرد. البته رفتن به کارخانهٔ ایران ناسیونال و خریدن موتور کامل پیکان به همین سادگی نبود. مشکل بچهٔ بندر این بود که نه تهران را خوب بلد بود و نه آن‌چنان دست و پایی داشت؛ ولی می‌دانست که یکی از رفقای سرزبان‌دار و خوش‌مشربِ بندری‌اش در تهران کار می‌کند. به تهران رفتند، او را پیدا کردند و به خانهٔ یکی از دوستانِ تاجرِ صاحب‌تاکسی رفتند. صبح روز بعد موتور سوختهٔ تاکسی را برداشتند، یک وانت دربست گرفتند و رفتند به کارخانهٔ ایران ناسیونال در جادهٔ کرج. دربان کارخانه پرسید: «برای چه آمده‌اید؟» گفتند: «موتور تاکسی‌مان سوخته و آمده‌ایم موتور بگیریم.» دربان گفت: «از همان جایی که آمده‌اید برگردید که از این خبرها نیست؛ چون کشور در شرایط جنگی است و کارخانه از نظر لوازم یدکی خیلی در مضیقه است.» پرسیدند: «هیچ راهی وجود ندارد؟» دربان نگاهی به موتور سوخته و بچه‌های بندری انداخت و گفت: «یک راه وجود دارد.» پرسیدند: «چه راهی؟» دربان گفت: «فقط مدیر ایران ناسیونال می‌تواند دستور بدهد که به شما موتور نو بدهند؛ ولی گیر آوردن و دیدنش و رفتن به اتاق رئیس ایران ناسیونال کار حضرت فیل است؛ ممکن است یک هفته طول بکشد یا یک ماه.» بچه‌ها خواهش و تمنا کردند که: «تو بگذار ما برویم داخل کارخانه، بقیه‌اش با ما.» دربان گفت: «نمی‌شود، برای من خیلی مسئولیت دارد.» خلاصه دربان راهشان داد، ولی گفت: «اگر پرسیدند بگویید خودمان به‌زور آمدیم داخل.» بچه‌های بندری بعد از یک ساعت سرگردانی در کارخانهٔ باعظمت ایران ناسیونال، بالاخره با زرنگی و آرتیست‌بازی وارد ساختمان اصلی کارخانه شدند و اتاق رئیس را پیدا کردند. گفتند رئیس ایران ناسیونال با هیئت مدیره و چند انگلیسی از کارخانهٔ تالبوت (کارخانه‌ای که پیکان را از آنجا مونتاژ می‌کردند و قطعات یدکی کارخانه را تأمین می‌کرد) جلسه دارد. بچه‌ها ناامید نشدند و با زور و زحمت رفتند داخل اتاق معاون کارخانه و دیدند، ای دل غافل، پنجاه شصت نفر آدم مهم دورتادور سالن نشسته‌اند و منتظرند تا جلسهٔ رئیس با رؤسای انگلیسی و هیئت مدیره و مدیران فنی کارخانه تمام شود. معاون کارخانه تا آن‌ها را دید، مثل بقیهٔ کسانی که در سالن بودند خیلی جا خورد و داد زد: «کی اینها را راه داده اینجا؟» همان بچهٔ سرزبان‌دار بندری گفت: «ما خودمان آمدیم اینجا.» معاون دوباره گفت: «مگه اینجا طویله است که همین‌طوری سرتون رو انداختین پایین و وارد شدین؟» بچهٔ بندر جواب داد: «اگر طویله نبود که جنابعالی مثل آدم حرف می‌زدی!» معاون این دفعه با عصبانیت گفت: «یالله زود باشین، گورتون رو گم کنین!» همه از ترس ساکت شدند و صدا از هیچ‌کس درنمی‌آمد. بچه‌های بندر گفتند: «ما از راه دور آمده‌ایم اینجا و تا حقمان را نگیریم نمی‌رویم.» معاون پرسید: «از کجا اومدین؟» گفتند: «از بندرعباس.» یک‌دفعه آقای معاون با تمسخر گفت: «بندرعباس جای لات‌هاست!» این حرف خیلی به بچه‌های بندر برخورد و همان بندریِ سرزبان‌دار بلافاصله جوابش را داد: «لات‌ها می‌دونن جای لات‌ها کجاست!» یک‌مرتبه تمام سالن زدند زیر خنده و معاون که خیلی خیط شده بود داد زد که نگهبان بیاید و اینها را بیندازد بیرون. دو نگهبان آمدند و زیر بازوی بچه‌های بندر را گرفتند که بیرونشان کنند. یک‌مرتبه بچه‌های بندر از دست نگهبان‌ها دررفتند، درِ اتاق رئیس را باز کردند و رفتند داخل جلسهٔ رئیس ایران ناسیونال با مدیران ایرانی و انگلیسی. رئیس و حاضران جلسه همین‌طور گیج شدند؛ سکوت برقرار شد و همه زبانشان بند آمد. چند لحظه‌ای طول کشید تا رئیس از نگهبان‌ها و معاون و منشی‌اش که پشت سر بچه‌های بندری ایستاده بودند پرسید: «چیه؟ چه خبره؟ مگه نمی‌بینین که ما جلسهٔ مهمی داریم؟» معاون با لکنت زبان گفت: «ما همین چیزها رو به این زبون‌نفهم‌ها گفتیم، ولی...» رئیس از بچه‌های بندری پرسید: «چی می‌خواین؟» گفتند: «موتور تاکسی‌مان سوخته، آمده‌ایم موتور تاکسی‌مان را بگیریم.» رئیس گفت: «ماشینتون چه مدلیه؟» گفتند: «مدل دو سه سال پیش.» رئیس گفت: «ماشین به این نویی چطور موتورش سوخته؟» و اضافه کرد: «ما موتور نداریم، برگردید بندرعباس.» یک‌دفعه بچه‌های بندر داد زدند: «توی بندرعباس از گرما آدم می‌سوزه، موتور ماشین که چیزی نیست! چرا به ما مردم حاشیه‌نشین این‌قدر ظلم می‌کنی؟ شما که دم از اسلام و مسلمانی می‌زنید، اصلاً رحم و مروت سرتان نمی‌شود...» مدیران ایرانی و انگلیسی و بقیه همین‌طور هاج و واج به بچه‌های بندری نگاه می‌کردند و مدیر که انتظار نداشت جلوی خارجی‌ها کسی این‌طور جوابش را بدهد، به معاون گفت: «فوراً دستور بده یک موتور بهشون بدن، و در رو ببندین؛ هیچ‌کس حق نداره بیاد داخل جلسه.» بچه‌ها موتورشان را تحویل گرفتند و یک اسکناس پنجاه‌تومانی هم دم در به دربان انعام دادند و نگهبان با تعجب و خوشحالی گفت: «من فقط تعجب می‌کنم شما چطور تونستید موتور کامل بگیرید!؟»

نویسنده
احمد عبدالله
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد احمد عبدالله است.

یادداشت‌ها

خاطره/طنز: چوک بندری در کارخانه ایران ناسیونال تهران؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.