پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری

بی بی....

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی آرزو 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

بی بی خیلی خوب استه

بی‌بی خیلی خوب بود

اما خوب اینادی، خوب ایناشنفت....

اما خوب نمی‌دید، خوب نمی‌شنید....

بی بی یه تا سنجاق قفلی وا زیرپوش ململش شزه که جنو سروختش نیان!...

بی‌بی یک سنجاق‌قفلی به زیرپوشِ ململش می‌زد که جن‌ها سراغش نیایند!...

بی بی هیچوخت غده ی پرتقالی گوآترخو قورت ایندا....

بی‌بی هیچ‌وقت غدهٔ پرتقالیِ گواترش را قورت نداد....

بی بی همیشه ۱۲ تا بنگری طلا دستشه...

بی‌بی همیشه ۱۲ تا النگوی طلا دستش بود...

بی بی مود کمپشتخو حنا شزه و وا یه روبان سرخ شبافت....

بی‌بی موی کم‌پشتش را حنا می‌گذاشت و با یک روبانِ سرخ می‌بافت....

اتاق بی بی همیشه بوی کلیون شدا... بوی توتون و تمباک...بوی فلاکس چایی... بوی خنک کلر گازی...

اتاقِ بی‌بی همیشه بوی قلیان می‌داد... بوی توتون و تنباکو... بوی فلاسکِ چای... بوی خنکِ کولرِ گازی...

لیسی سیاه بی بی پر استه از گلون خوسی که خودش ایدوخته... عادت ایشسته ،هر سیاهیی گلستون شکه...

«لیسیِ» سیاهِ بی‌بی پر بود از گل‌های «خوسی» که خودش دوخته بود... عادت داشت هر سیاهی‌ای را گلستان کند...

خیلی خاطرش ماواسته ولی زیادم اذیتش ماکه....

خیلی دوستش داشتیم، ولی زیاد هم اذیتش می‌کردیم....

صورت بی بی قبل از ایکه ناپدید بشت خیلی چوروک ایخرده...

صورتِ بی‌بی قبل از اینکه ناپدید شود خیلی چروک خورده بود...

ای آخرو همیشه از مه شپرسی: تو دخت عبدالقادری؟

این آخری‌ها همیشه از من می‌پرسید: «تو دخترِ عبدالقادری؟»

و چقددددددددددددددددددددر فراموشیش آزارم شدا....

و چقددددددددددددددددددددر فراموشی‌اش آزارم می‌داد....

یه روز بی بی ره و از همون روز که ره خونه ی بزرگ عمه موشو تاریک تاریک بو...

یک روز بی‌بی رفت و از همان روز که رفت، خانهٔ بزرگِ عمه‌مان تاریکِ تاریک شد...

اونهمه پنجره ی بلند و سابات رو به آفتو هم روشنش ایناکه...

آن همه پنجرهٔ بلند و «سابات» رو به آفتاب هم روشنش نمی‌کرد...

تازه امفهمی که چقددددددددددر خاطر بی بی مواسته....

تازه فهمیدم که چقددددددددددر بی‌بی را دوست داشتم....

دگه صدای بی بی ناتا....

دیگر صدای بی‌بی نمی‌آید....

دگه دعوامو ناکنت...

دیگر دعوایمان نمی‌کند...

دگه از کوتاهی دامنمو گله ناکنت....

دیگر از کوتاهیِ دامنمان گله نمی‌کند....

دگه سک سک ناکنت که: بلند بشیییییییییییییییییی نمازن!....

دیگر غر نمی‌زند که: «بلند شوییییییییییییییییید، نماز است!»....

دگه ......

دیگر ......

حیف ! حیف!....

حیف! حیف!....

اما هنوزم از دم در اتاق بی بی که رد بشی، بوی تند قلیون کوزه ای اهوندن...

اما هنوز هم از دمِ درِ اتاقِ بی‌بی که رد شوی، بوی تندِ قلیانِ کوزه‌ای می‌آید...

گاهی وقتو بی زنده بوده،یه خاطره بسن......... فقط یه خاطره....

گاهی وقت‌ها برای زنده بودن، یک خاطره بس است......... فقط یک خاطره....

نویسنده
آرزو
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد آرزو است.

یادداشت‌ها

خاطره-داستان کوتاه نثر بندری درباره مادربزرگ (بی بی) و فراموشی و مرگ او؛ امضا: «آرزو». (نام نویسنده در پروفایل پست: آرزو)؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.