زبان سرخ کودکی"
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی خالو مجید 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
وا دو هوندم تو مدرسه ، هیچکه تو حیاط نهسته .مثکه خیلی وقت پیش زنگ
ایخارده و چوکون همه سر کلاس هسترن . همش دور و بر خو نگاه مکه یه وقت آقای
ادیبی ، به مه نگینت ..... یدفه صداش مشنفت و سر جام خشکم ایزه :
_ وایسا مورچه خوار ....
مورچه خوار از اسمونی هسته که ادیبی ، ناظم مدرسه مون رو چوکون مدرسه
شنهاده . هنوزا شمندیده ولی از ترس قبض روح بودرم . تا هوندم پشت سر خو
نگاه بکنم ، گوشم ایگناشت و ایگو :
_ خیلی زود اومدی ، یه چرت دیگه هم می زدی بعد میومدی . برو دم دفتر وایسا تا تکلیفت رو روشن کنم .
دم دفتر بد ترین جای مدرسه هسته . مثکه تو دادگاه ووستی و منتظر حکم قاضی
بشی . فقط فرقش وا دادگاه ، ای هسته که حکم همو جا اجرا شاکه. درجا و بی
معطلی.
همیطو دم دفتر ووستادرم و به سنگینی مجازات خو فکر مکرده که
امدی ناظم به یکی از کلاس سومیون هم مول ایکردن و ایواردن دم دفتر.... خودش
هم ره تو دفتر.
یه نگاهی به اون بنده خدا امکردی و امگو :
_ دوش شو تا دیر وقت مهمون موهسته وخوو کفتم ، نکه تو هم دیر اتکردن ؟
_ هو، ما دوش مینو رفتریم ، باغ عاموم صبح هم تا هوندیم دیر بو ...
گرم گپ زدن هستریم که آقای ادیبی وا خیزرون معروفش از دفتر صحرا هوند . نفسم بند هوند و هنوز خیزرون نخوارده اشک تو چشمم جمع بو .
_ خوب مورچه خوار ، دیر می آی ... ها ، نگفتی چرا دیر کردی ؟
_ آقا .... م .. ما ، رفته بودیم میناب باغ عموم ... صبح تا اومدیم دیر شد . ...
همی که امگو حرفم قطع ایکه و همیطو که وا دارش دستم آماده شکه به شافتن ، ایگو :
_ بسه دیگه جرمت رو سنگینتر نکن ... دستتو بگیر بالا بینم ....
و شروع ایکه به زدن وا آهنگ ; " رف..ته..بو..دیم..می...ناب...با...غ
....عم....موم.....صبح ...تا... او... مد... دیم... دیر... شد....." 17
ضربه ایزه . همیطو که شگو با هر بخش یه ضربه ، نادونم کدوم خدا خوب کرده ای
ای روشون جدید شکنجه به ای یاد شدا .
همیطو چپ و راست ایشافته . خودم هم نمفهمی چطو وا ای سرعت ایتونست بزنت
نامرد. حالا مه که امخارده و از درد به خو کشت و تو مدا ، منتظر هسترم
بگینم که اون بنده خدا چه اکنت و چطو شوا دیر هوندن خو توجیه بکنت .
آقای ادیبی شیگو :
_ خوب تو چرا دیر اومدی معاون کلانتر ؟ حتمن تو هم رفته بودی رودان ، ها ؟
همیطو وا دار خو دست معاون کلانتر هم آماده شکه به زدن ، مثکه هم مه و هم
آقای ادیبی منتظر جواب هستریم تا بدونیم چند تا خیزرون گیرش اکیت . معاون
کلانتر جواب ایدا:
_ خواب موندم ....
آقای ادیبی مثکه منتظر بقیه
جواب هسته ، یخو صبر ایکه ایدی خبری نین و شروع ایکه به زدن ; "خواب .....
مون .... دم ...... " 3 ضربه و خلاص ....
ادیبی که ایدی دستش به جای
بند نین و دگه ناتونت به بنده خدا بزنت ، دیواری از دیوار مه بدبخت کوتاه
تر پیدا اینکه و گیر ایدا به مه ، که :
_ تو چرا وایسادی و من و نگاه می کنی ، بدو برو سر کلاست ...
یه نگاه به معاون کلانتر امکه . کیف خو ایسید از رو زمین و یه برمک هم
ایزه و دو ایکند ره طرف کلاسشون .مه هم آروم آروم راه کفتم که برم سر کلاس و
به ای فکر مکه که بیچه بی سوالی که ابوت وا یک کلمه جواب هادی ، دو ساعت
توضیح امدادن .
خالو مجید
ترجمهی فارسی پیشنهادی
دواندوان به مدرسه آمدم؛ هیچکس توی حیاط نبود. انگار خیلی وقت پیش زنگ خورده بود و بچهها همه سرِ کلاس بودند. مدام دور و برم را نگاه میکردم که یک وقت آقای ادیبی مرا نبیند..... یکدفعه صدایش را شنیدم و سرِ جایم خشکم زد:
_ (به فارسی) وایسا مورچهخوار....
«مورچهخوار» از اسمهایی بود که ادیبی، ناظمِ مدرسهمان، روی بچههای مدرسه میگذاشت. هنوز ندیده بودمش، ولی از ترس قالب تهی کرده بودم. تا آمدم پشتِ سرم را نگاه کنم، گوشم را گرفت و گفت:
_ (به فارسی) خیلی زود اومدی؛ یه چرتِ دیگه هم میزدی بعد میومدی. برو دمِ دفتر وایسا تا تکلیفت رو روشن کنم.
دمِ دفتر بدترین جای مدرسه بود؛ انگار در دادگاه ایستاده باشی و منتظرِ حکمِ قاضی باشی. تنها فرقش با دادگاه این بود که حکم همانجا اجرا میشد؛ درجا و بیمعطلی.
همینطور دمِ دفتر ایستاده بودم و به سنگینیِ مجازاتم فکر میکردم که دیدم ناظم یکی از کلاسسومیها را هم گیر انداخته و آورده دمِ دفتر.... خودش هم رفت توی دفتر.
نگاهی به آن بندهٔ خدا کردم و گفتم:
_ پس تو چرا دیر آمدی؟
_ دیشب تا دیروقت مهمان داشتیم و خواب ماندم. نکند تو هم دیر کردهای؟
_ آره، ما دیروز رفته بودیم میناب، باغِ عمویم؛ صبح هم تا آمدیم دیر شد...
گرمِ حرف زدن بودیم که آقای ادیبی با خیزرانِ معروفش از دفتر بیرون آمد. نفسم بند آمد و هنوز خیزران نخورده اشک در چشمم جمع شد.
اول آمد طرفِ من و گفت:
_ (به فارسی) خب مورچهخوار، دیر میای... ها، نگفتی چرا دیر کردی؟
_ آقا.... م.. ما رفته بودیم میناب باغِ عموم... صبح تا اومدیم دیر شد....
همین که گفتم، حرفم را قطع کرد و همانطور که با ترکهاش دستم را برای زدن آماده میکرد گفت:
_ (به فارسی) بسه دیگه، جرمت رو سنگینتر نکن... دستتو بگیر بالا ببینم....
و شروع کرد به زدن با این آهنگ: «رف..ته..بو..دیم..می...ناب...با...غ....عم....موم.....صبح...تا...او...مد...دیم...دیر...شد.....» هفده ضربه زد. همینطور که میگفت، با هر بخش یک ضربه؛ نمیدانم کدام خدا خیرش را ببیند که این روشِ جدیدِ شکنجه را یادش داده بود.
تا آمدم خودم را جمعوجور کنم، همینطور چپ و راست میزد. خودم هم نفهمیدم نامرد چطور با این سرعت میتوانست بزند. حالا من که کتکم را خورده بودم و از درد به خودم میپیچیدم، منتظر بودم ببینم آن بندهٔ خدا چه میکند و چطور میخواهد دیر آمدنش را توجیه کند.
آقای ادیبی گفت:
_ (به فارسی) خب، تو چرا دیر اومدی معاونکلانتر؟ حتماً تو هم رفته بودی رودان، ها؟
همینطور که با ترکهاش دستِ معاونکلانتر را هم برای زدن آماده میکرد — انگار هم من و هم آقای ادیبی منتظرِ جواب بودیم تا بدانیم چند تا خیزران نصیبش میشود — معاونکلانتر جواب داد:
_ (به فارسی) خواب موندم....
آقای ادیبی، انگار منتظرِ بقیهٔ جواب، کمی صبر کرد؛ دید خبری نیست و شروع کرد به زدن: «خواب..... مون.... دم......» سه ضربه و خلاص....
ادیبی، که دید دستش به جایی بند نیست و دیگر نمیتواند آن بندهٔ خدا را بزند، دیواری کوتاهتر از دیوارِ منِ بدبخت پیدا نکرد و به من گیر داد که:
_ (به فارسی) تو چرا وایسادی منو نگاه میکنی؟ بدو برو سرِ کلاست...
نگاهی به معاونکلانتر کردم. کیفش را از روی زمین برداشت، یک ابرو هم بالا انداخت و دوید طرفِ کلاسشان. من هم آرامآرام راه افتادم که بروم سرِ کلاس و به این فکر میکردم که چرا برای سؤالی که میشود با یک کلمه جوابش را داد، دو ساعت توضیح داده بودم.
خالو مجید
- نویسنده
- خالو مجید
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خالو مجید است.
یادداشتها
داستان «زبان سرخ کودکی»: خاطره مدرسه و ناظم؛
نخستین نفری باشید که مینویسد