حكايت سبدكالا ومردم
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
فولکلور هرمزگان 📍 قشم (درگهان)
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
سلام بر برادر گلم موسی مطایف
وای من خیلی با این سبد کالا خاطره دارم
اول رفتم به همی سایت سبد کالا ، نگا امکه به ما تعلق اهگفتر ، بعد تو همو
سایت رفتم ادرس فروشگاهون در بیارم و بعدته هم یکتا به یکتا نشتوم به زنگ
زدن بیشون اولین شماره زنگ امزه وصل بو منزل شخصی ، خا مگه ببخش ما مزاحم
نیستیم شماره شما داخه سیستم اهزده ،بعد دومی اهگو وامه مه اصلا عضو نینم
علکی شماره مه شونوشته ، امگه خا ، سومی زنگ امزه وامه اهگه توزیع اکنیم
ولی فردا بیی که شو روز چهارشنبه ، ما هم چند نفری هستریم چهارشنبه صبح
زود به همی فروشگاه رفاه شبعه شهدا قشم مراجعه مکه حالا ساعت 8صبح که صف
خیلی شلوغن و مجبور بودیم دخه صف وستیم همی عکس از پایین به بالا دومی
دقیقا همی ادمون صاف جلوما هسترن ما پهلو تیر برق وستادیم وا ما شگو ساعت 9
ذر واز اوو و ادیم به شما
ساعت 9 بو الا مرگن و پنیرن شویت تا اه ماشین زیر شوکه سعت 10بو ما همتو
وستادیم نگاه پشت سر خو اکنیم که خیلی ادم پشت سرما وستاده حالا خو دخه
کفتیم صف هم ول ناوو بکنی نوبت تو اریت خا حالا برو نگاه همی عکس پایینی
بکن دققیا زنن کل در شگفته بزور پهلی در جا یکتا مرد اود درست؟ سعت 10 در
واز شوکه ای مدیر فروشگاه ادم باید دخه نرید هنوده جلو در گونی شکر اهنارده
و بعد دو ردیف گوتی تمتات اهنارده اه بس همی زنن بیی حمله شوکه به همی 5
نفری اهدا و نزدیک چند دنگ تخم مرگن مال همی شون که شگفته اشکخت تعطیل
اهکه ای وای بر ما ، مدیر در هوند اهگه تا زنون صف خو راست نکن مه نادم و
همتو ما وستادیم سعت 11 یکبار در واز اهکه به همی 5نفه دیگه اهدا در اهبست
خالو تو قرار تو اه سعت 9 تا 12 یکدنده هایدی 10 دیگه در واز نکه چه برسد 3
ساعت ، اهگه امرو دیگه در واز ناکنم ولی رو کاغذ رو در زده سعت 4/5 تا 7
شوم دیگه توزیع اکنن ما تا سعت 12 از صف تکن نمخه تا همی مدیر که کلا از
فروشگاه ره دیگه مردم کم کم ول شکه رفتن ما هم رفتیم مجد خا الا دو شور
هستریم برم شهر کاه دیکه بیم خو بدرد ناخورت کرایه ما از سامونن بشته اوت
توکل بر خدا اه نماز در هوندیم که زنن 40 پنجاه تایی نشتن مردن 5 نفر دخه
صف ما چند هم نشتیم یکتا رفیکما ره ماست نون اهخری وا هوند ما دخه صف خوراک
پشین ملت نگاه لو ما شوکه چند نفری هوندن بگرما شوخه دیگه به همه خو بس
ناکن خا خوراک مخه حالا عبرن رفتن و گرم اهکردی ما کاپشن و هشتا کپره و جاکت نگر
خو مکرده اه گرم مردیم یکسره نگاه سعت بکن ادم یکتا یکتا دخه صف نوستادنن
زنن کسی دخه صف شاره کسی نشره شگو مه سعت6 صبح هوندم رفتم خوراک امخرده وا
هوندم نوبتم اولن خا دخی همی 3چهار سعت خیلی اتفاقات به وقوع پیوست که مه
بخوام بنویسم تا صبح نانویسم تا همی جا سر تو به درد امویت دیگه ببخش سعت
4/5 مدیر و خدمه وون خو هوندن الا برخ نین در فروشگاه برخی واز ناوو الا
سعت6 برخ هند مه دقیقا نفر هفتم هسترم مگو الا گیر خوما اکت در واز اهکه و
شلوغ شوکه زنن ؛ همی یک نفه جلو مه وستاده که مال بگرت که نه گه در اهبست
ما دیگه دل اهی مکنت سعت 6 شو نمگه مدیر اهگه یا صف خو راست اکنی یا بره
فردا بیی مه امرو نادم باید داربست ببندم و فلان هندن یکتا پله چهار پایه
بین مردن و زنون شنا و والا پیرزن و همی نوجونون که بدبختن حال شنین اه اون
راه بشین فشار ندادن ایراه هم همی اهند بدبخت نزدیکن هسترن بمرن یکتا
پیرزن هند از فشار زیاد قلب ایست بکن در واز اهکه دقیق یکتا جلوی و یکتا
بمه یکتا پشت سری مه اه مردن و چند تا زنن اهداد پشته گوتی تماتن بریزد در
اهبست دیگ اون رو در واز نهکه ما سعت 7 شو مگه الا نه نماز مکرده نه هو
مخرده نه دستشویی ، سرما ندرد خیلی شدید حال بال هم منین بیچاره بودیم تا
مگه خیلی چیزن دیگه نمونشت ببخش
ترجمهی فارسی پیشنهادی
سلام بر برادر گلم موسی مطایف. وای که من با این سبد کالا خیلی خاطره دارم! اول رفتم توی همین سایت سبد کالا، نگاه کردم دیدم به ما تعلق گرفته. بعد توی همان سایت رفتم آدرس فروشگاهها را دربیاورم، و بعدش هم نشستم یکییکی به آنها زنگ زدم. اولین شماره را که زنگ زدم وصل شد به یک منزل شخصی: «خب، ببخشید، مزاحم نیستیم؛ شمارهٔ شما توی سیستم زده بود.» بعد دومی به من گفت: «من اصلاً عضو نیستم، الکی شمارهٔ مرا نوشتهاند.» گفتم خب. سومی را که زنگ زدم به من گفت: «توزیع میکنیم، ولی فردا بیایید که میشود چهارشنبه.» ما هم چند نفری بودیم؛ چهارشنبه صبح زود رفتیم همین فروشگاه رفاه شعبهٔ شهدای قشم. ساعت هشت صبح بود و صف خیلی شلوغ بود و مجبور شدیم توی صف بایستیم. همین عکس دومی از پایین به بالا: دقیقاً همین آدمها درست جلوی ما بودند؛ ما کنار تیر برق ایستاده بودیم. به ما میگفتند ساعت نه در باز میشود و به شما میدهیم. ساعت نه شد؛ [گفتند] الان مرغ و پنیر است، [صبر کنید] تا از ماشین خالی کنند. ساعت ده شد و ما همینطور ایستاده بودیم؛ پشت سرمان را که نگاه میکنیم، خیلی آدم پشت سرمان ایستاده. حالا که توی صف افتادهایم، ول هم نمیشود کرد، نوبتت میپرد. خب، حالا برو این عکس پایینی را نگاه کن: دقیقاً زنها کلِ در را گرفته بودند و بهزور کنار در جای یک مرد میشد، درست؟ ساعت ده در را باز کردند. این مدیر فروشگاه — آدم نباید برود تو — جلوی در گونی شکر گذاشته بود و بعد دو ردیف قوطی رب گوجه چیده بود. از بس این زنها حمله کردند، فقط به همین پنج نفر داد، و نزدیک چند شانه تخممرغ، مال همینهایی که گرفته بودند، شکست و تعطیل کرد. ای وای بر ما! مدیر آمد بیرون و گفت: «تا زنها صفشان را درست نکنند من نمیدهم.» و ما همینطور ایستاده بودیم. ساعت یازده یک بار دیگر در را باز کرد، به همین پنج نفر دیگر داد و در را بست. خالو، قرارت این است که از ساعت نه تا دوازده یکسره بدهی! ده دقیقه هم دیگر در را باز نکرد، چه برسد به سه ساعت. گفت: «امروز دیگر در را باز نمیکنم»، ولی روی کاغذی روی در زده بود ساعت چهار و نیم تا هفت شب دوباره توزیع میکنند. ما تا ساعت دوازده از صف تکان نخوردیم، تا اینکه همین مدیر کلاً از فروشگاه رفت و دیگر مردم کمکم ول کردند و رفتند؛ ما هم رفتیم مسجد. خب، حالا دودل بودیم: برویم شهر و دوباره بیاییم؟ به دردمان نمیخورد؛ کرایهمان از خودِ اجناس بیشتر میشد. توکل بر خدا، از نماز که درآمدیم دیدیم زنها چهل پنجاه تایی نشستهاند و مردها پنج نفر توی صفاند. ما چند نفر هم نشستیم. یکی از رفیقهایمان رفت ماست و نان خرید و برگشت. ما توی صف ناهار ظهر [خوردیم] و ملت نگاه دهانمان میکردند؛ چند نفری آمدند با ما خوردند — دیگر به همه که نمیرسد. خب، ناهار خوردیم. حالا ابرها رفتند و هوا گرم شد؛ ما کاپشن و هشت لایه لباس و ژاکت پوشیده بودیم و از گرما مردیم. یکسره ساعت را نگاه کن! آدمها یکییکی توی صف میایستند؛ از زنها کسی توی صف میرفت، کسی نمیرفت؛ [یکی] میگفت: «من ساعت شش صبح آمدهام، رفتم ناهار خوردم و برگشتم، نوبتم اول است.» خب، توی همین سه چهار ساعت خیلی اتفاقها افتاد که اگر بخواهم بنویسم تا صبح هم تمام نمیشود؛ تا همینجا سرت را به درد آوردم، دیگر ببخش. ساعت چهار و نیم مدیر و کارکنانش آمدند: «الان برق نیست؛ در فروشگاه برقی است و باز نمیشود.» ساعت شش برق آمد. من دقیقاً نفر هفتم بودم؛ میگفتم الان گیرمان میآید. در را باز کرد و زنها شلوغ کردند؛ همان یک نفری که جلوی من ایستاده بود تا آمد جنس بگیرد، دیدم در را بست. ما دیگر دل کندیم. ساعت شش شب، مدیر گفت: «یا صفتان را درست میکنید یا بروید فردا بیایید؛ من امروز نمیدهم، باید داربست ببندم» و فلان. آمدند یک نردبان چهارپایه بین مردها و زنها گذاشتند. والله پیرزنها و همین نوجوانهای بدبخت حال نداشتند؛ از آن طرف فشار میدادند، از این طرف هم همینطور؛ بدبختها نزدیک بود بمیرند. یک پیرزن نزدیک بود از فشار زیاد سکته کند. در را باز کرد؛ دقیقاً یکی جلویی و یکی من و یکی پشت سریام از مردها، و چند تا زن را داد؛ پشتهٔ قوطیهای رب گوجه را که ریخت، در را بست و دیگر آن روز در را باز نکرد. ساعت هفت شب بود؛ میگفتم: حالا نه نماز خواندهایم، نه آب خوردهایم، نه دستشویی رفتهایم. سرمان خیلی شدید درد میکرد، حال و بال هم نداشتیم، بیچاره شده بودیم... خیلی چیزهای دیگر هم هست که ننوشتم؛ ببخش.
- پدیدآورنده
- فولکلور هرمزگان
- گویش
- قشم (درگهان)
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
این اثر از ادبیات شفاهی و سینهبهسینهی مردم هرمزگان است. حقوق اثر نزد راویان و مردم هرمزگان است.
یادداشتها
خاطره یک خواننده (نام نیامده) از صف «سبد کالا»، فرستاده به مدیر وبلاگ؛ آمیخته فارسی و بندری درگهانی.
نخستین نفری باشید که مینویسد