حكايت پيرزن هلري وزدن پيف پاف به جا آدكلن به جُن خو
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی موسی طایف (مدیر وبلاگ) 📍 قشم (هلر)
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
بوخش كن شخري وزنن فسيال وا فيس كردن نه جون خو شزه
وشهن در
كيافه شگه دخه يكتا خانواده فقيري كه مردكا تازه واگر
لنچ رفته مال كه
خانه كديمي وكهنه هسته بوزورومبو وخزوك ونادنم
گنده اي زياده وبشون لعبز
ايكرده وهر شاو بساط بزرومبو دخه خانه
راه كته كه به مردكا تعبان ايكرده
فسيالوهسته وگير وخته خانه شون شره واون زنكا
هم تعريف
شكه كه شومه به مه هروقت كه دبي اره يكتا همي ايشُهنون
(اسپري)
اخره وجاگه اي هم نشوني ايدا بله گدا دخه جوني
وجلو زي كِچَك خو ايزه وسر جاي اينها
زنكا فقير هم سرخو زير ايكردي وهُن
به خانه خلاصه چند مدتي
گذشت ولنچ بار به دبي ايزه و مردكا فقيرو واجاشوهن
شور
ايكه كه مه تعبانم واگر همي حشره مشرهن يتا از رفيكني كه
چندبار پيشته
دبي رفته ايگو يكبار بدو دخه بازار واگر مه كه يچيزه
پدر بزرومبو ومش در اتاره مردكا ايگو خداخير
بتو هده هرطوره هه به مه ببه تا
يكتا بخرم خلاصه كه بار به دبي
شُزه وراهي وودن اونجا هم بارُن خالي شُكه و
طرفو واگر رفيك
خو ره بازار ويك تا پيف پاف همو جلد سرخُن خارجكي ايخري
ودكن دار هم هموجا امتحاني ايكه وايگو بايد روبه رو حشره دوسه
بار فشار هدي
كه كار سازن خلاصه كه واگر هم دخه لنچ هندن
وبزرومبو هسته رفيكي ايگو بدوسر
جالي كه هموجا بزرومبو زيادن امتحان اكنيم
بله رفتن سرجالي
ودوسه بار به تختهن شُزه كه دوسه تا بزرومبو در هندن ومثل
گنوغن شكه وتاوش تاوش شُخه ودر جا مُردن مردكا كيف ايكه
ايگو آلابله خلاصه
كه لنچ بار ايزه وبعد از چندروبه شهر هندن
طرفو هم پيف پاف ايسه وهند به
خانه وچيزه وازنكا نيگو و لو ره
دريا زنكه كه بيدار وو ايفهمي كه شوي هنده
بخاطه كه لباسون
خو عوض ايكرده ره كه نگا بكن چه خردني ايوارده ايدي كه
دخه
كيسه يه چيزه نهاده سري كه واز ايكه پيف پافو ايدي بدبخت
نيفهمي خو شكل
وشمايلي هم مثل مال همو زنكه همسايه
هسته ببدبخت دلي وو خش وسري واز ايكه
وايزه زي كِچَك
خو به خو پراز پيف پاف ايكه و وا فيس ره در خانه همسايه
خوكه
بگه كه به مه دگه شومه همطوري ايوارده در ايزه زنكا همسايه
در واز
ايكه وتعجب ايكه كه بو پيف پاف نهندن ايگو بو چني از جون
تون ايگو هو فكر
اتكرده فقط شوتو تهناك ادن به تو بو خَشون بياره
اي وايگو دنگ چهم خو بزن نه جون خو
تو چطو خفه نوودي اي كه تو ادزده پيف
پافن كه به بزرومبو ومَش
اكُشت زنكا ايگو هههههههههههه ما نديديم كه زيكِچك
ما نسوختِنِن
برگرفته شده از زبون نه نه جنگي
كلمات نامفهوم به چولنگن امروزي وسرحدي هاي ازيز
چالاون : نوعي چاه
جُن خو فُغُن : رسيدگي به سر ووضع خود- خوشبو كردن خود
زَنُن فسيال : خانمهاي كلاس بالا و به نوعي فيسكي
كيافه : قيافه - ژس گرفتن
زي كِچَك : زير بغل
تعبانم : به نوعي گرفتار شدن
سر جالي : فك كنم قسمت آخر لنچ كه مستراب داره
ترجمهی فارسی پیشنهادی
عطری که زنهای فسیال (پولدار و باکلاس) میخریدند و با فیس و افاده به تنشان میزدند
و جلوی دیگران قیافه میگرفتند. در یک خانوادهٔ فقیر، مرد تازه با لنج رفته بود. چون خانه قدیمی و کهنه بود، سوسک و خرخاکی و نمیدانم چه جانورهای دیگر زیاد بود و ذلهشان کرده بود؛ هر شب بساط سوسکها توی خانه راه میافتاد و مرد را گرفتار کرده بود. زنِ همین مرد همسایهٔ یکی از آن زنهای فسیال بود و گاهگاهی به خانهشان میرفت، و آن زن هم تعریف میکرد که: «شوهرم هر وقت به دبی میرود، یکی از همینها (اسپری) برایم میخرد.» و جایش را هم نشانش میداد و میگفت: «همین را که میبینی، مال من است.» و جلوی او زیر بغلش میزد و سر جایش میگذاشت. زنِ فقیر هم سرش را پایین میانداخت و به خانه میآمد. خلاصه، مدتی گذشت و لنج برای دبی بار زد. مرد فقیر با جاشوها مشورت کرد که: «من با این حشرهمشرهها گرفتارم.» یکی از رفیقهایش که چند بار پیشتر دبی رفته بود گفت: «یک بار با من بیا بازار؛ یک چیزی آمده که بوی بدش را که بزنی، پدر سوسک و مگس را درمیآورد.» مرد گفت: «خدا خیرت بدهد، هر طور هست مرا ببر تا یکی بخرم.» خلاصه، برای دبی بار زدند و راه افتادند. آنجا هم بارها را خالی کردند و طرف با رفیقش به بازار رفت و یک پیفپاف از همان جلدقرمزهای خارجی خرید.
مغازهدار هم همانجا امتحانش کرد و گفت: «باید رو در روی حشره دو سه بار فشار بدهی تا کارساز باشد.» خلاصه، با هم به لنج آمدند. از آنجا که لنج پر از موش و سوسک بود، رفیقش گفت: «بیا برویم سرِ جالی، آنجا سوسک زیاد است، امتحانش میکنیم.» رفتند سرِ جالی و دو سه بار روی تختهها زدند؛ دو سه تا سوسک بیرون آمدند و مثل
دیوانهها شدند، پیچوتاب خوردند و درجا مردند. مرد کیف کرد و گفت: «به به!» خلاصه، لنج بار زد و بعد از چند روز به شهر آمدند. طرف هم پیفپاف را برداشت و به خانه آمد، چیزی به زنش نگفت و رفت لبِ دریا. زن که بیدار شد فهمید شوهرش آمده، چون لباسهایش را عوض کرده بود. رفت ببیند چه خوردنیای آورده، دید توی کیسه یک چیزی گذاشته. سرش را که باز کرد، پیفپاف را دید. بیچاره نفهمید؛ شکل و شمایلش هم مثل مالِ همان زنِ همسایه بود. بدبخت دلش خوش شد، سرش را باز کرد و زد زیر بغلش، سر تا پای خودش را پر از پیفپاف کرد و با فیس و افاده رفت در خانهٔ همسایهاش که بگوید: «شوهرِ من هم یکی از همینها برایم آورده.» در زد؛ زن همسایه در را باز کرد و تعجب کرد که بوی پیفپاف میآید. گفت: «این بوی چیست که از تنت میآید؟» گفت: «آره، خیال کرده بودی فقط شوهرِ تو برایت بوی خوش میآورد؟» همسایه از خنده ریسه رفت و گفت: «بزن به چشمت، نه به تنت! تو چطور خفه نشدی؟ این که زدهای پیفپاف است، که سوسک و مگس را میکشد!» زن گفت: «هههههه! من نفهمیده بودم؛ برای همین است که زیر بغلم دارد میسوزد!»
برگرفته از زبانِ ننه جنگی
واژههای نامفهوم برای بچههای امروزی و سرحدیهای عزیز:
چالاون : نوعی چاه
جُن خو فُغُن : رسیدگی به سر و وضع خود - خوشبو کردن خود
زَنُن فسیال : خانمهای کلاسبالا و به نوعی فیسکی
کیافه : قیافه - ژست گرفتن
زی کِچَک : زیر بغل
تعبانم : به نوعی گرفتار شدن
سر جالی : فکر کنم قسمت آخر لنج که مستراب دارد
- نویسنده
- موسی طایف (مدیر وبلاگ)
- گویش
- قشم (هلر)
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد موسی طایف (مدیر وبلاگ) است.
یادداشتها
حکایت طنز پیرزن هلری که به جای ادکلن حشرهکش زد؛ همراه واژهنامه؛
نخستین نفری باشید که مینویسد