زینبو
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسد مذنبی 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
دشداشه ای بالا ایکشی تا وا راحتی بتونت بنینِت ، رو حصیر مهتابی رو بَ رو
دشداشهاش را بالا کشید تا راحت بتواند بنشیند، و روی حصیرِ مهتابی روبهروی
حوّا نِشت . حوّا وا خُوشحالی بی بریم نگا ایکه و ای پرسی : تَوا بمُونی و
حوا نشست. حوا با خوشحالی به بریم نگاه کرد و پرسید: «میخواهی بمانی
یا پَشتا بری ؟
یا برمیگردی؟»
اِیگُت : همی جا اَمُونُم
گفت: «همینجا میمانم.»
حوّا
حوا
نفسی بَ کلیون ایزه و ایگُت : بایَ فکری بی تُو بکنُم ، بریم خنده ایکه و
پُکی به قلیان زد و گفت: «باید فکری به حالت بکنم.» بریم خندید و
کلیون اَ بار حوّا ایگه ، بریم کُلُغ ایزه و حوّا ایگُ : بَ تمباکُ عمانی
قلیان را از دست حوا گرفت؛ بریم سرفه کرد و حوا گفت: «به تنباکوی عمانی
عادت اتکردی ! تمباکی عوض اَکنُم و سرکلیون اِیسید و مشغول عوض کردن تَمباک
عادت کردهای! تنباکویش را عوض میکنم.» و سرِ قلیان را برداشت و مشغول عوض کردن تنباکو
بُو همطو که پشتی وا بریم هسته اِیگُ بی بشیر اَشناسی ؟ وا تَکُون بریم
شد. همانطور که پشتش به بریم بود، گفت: «بشیر را میشناسی؟» بریم با تکان
دادن سری تائیدی که ، حوّا ایگُت : صباح تَبُرم وا لَهر بشیر
دادن سر تأیید کرد. حوا گفت: «فردا میبرمت به خانهٔ بشیر.»
بشیر
بشیر
دَسی بَ چهمُونی ای مُشت و عینکِ کهنه ای که شیشه ش چن جا تِرَک ایسیده اَ
دستی به چشمهایش مالید و عینکِ کهنهای را که شیشهاش چند جا ترک برداشته بود از
دست زنی اِیگِ ُو نَ چهمی زَه و بریم هم دَس بشیر ایبوسی . حوّا یَ راست
دست زنش گرفت و به چشمش زد، و بریم هم دستِ بشیر را بوسید. حوا یکراست
اِیگُت : هُندن ایجا بمونت ، بشیر وا خَنده اِیگُت خیرن انشالله ، حوّا
گفت: «آمده اینجا بماند.» بشیر با خنده گفت: «خیر است انشاءالله.» حوا
ادامه ایدا : اَگَه زن بگنت همی جا مُوندگار اَبوت بشیر هم دیم چهمی نِگا
ادامه داد: «اگر زن بگیرد، همینجا ماندگار میشود.» بشیر هم از گوشهٔ چشم نگاهی
بَسته سوغاتی و چاکلیتی بریم اِیکه و رُو بَ بریم اِیگُت حَک وا حوّا ن ،
به بستهٔ سوغاتی و شکلاتِ بریم کرد و رو به بریم گفت: «حق با حواست.»
بریم هم سر خُو زیری کِه ، حوّا که ایدی غایه شن اِیگُت : هُندنگ زینبو بی
بریم هم سرش را پایین انداخت. حوا که دید وقتش است، گفت: «آمدهایم زینبو را برای
بشیر بدون رو درواسی بی بریم اِیگُت : چکک پول اتستی ؟؟ ( ادامه ایشه )
بشیر بیرودربایستی به بریم گفت: «چقدر پول داری؟؟» (ادامه دارد)
.
.
چاکلیت= شکلات
چاکلیت= شکلات
تَوا = می خوای
تَوا = می خوای
پَشتا بری = برگردی
پَشتا بری = برگردی
کُلُغ = سرفه
کُلُغ = سرفه
تمباک = تنباکو
تمباک = تنباکو
چهم = چشم
چهم = چشم
دیم = دُم
دیم = دُم
حک = حق
حک = حق
- نویسنده
- اسد مذنبی
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسد مذنبی است.
یادداشتها
داستان «زینبو» از اسد مذنبی (منبع: سایت شهروند)، برگردان به بندری: Genow. قسمت ۲ = قسمت آخر؛
نخستین نفری باشید که مینویسد