پیشمبه بازار مینُو
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
فولکلور هرمزگان · روایت خاطرات بندری 📍 میناب
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
مکان : پیشمبه بازار مینُو ، مشی سکینه و مشی خیری بی خرید اَ پییشمبه بازار هُندن
مشی سکینه : اَگم مُچَک ُون برکی چَنن
فروشنده : چن نمونه مُوهستن کم تا تَواتن /؟
مشی سکینه : یتا مُچَک خُوب بی 8 مُورگ
فروشنده : مجهزترین مچَک وا اژیر خطر و اتصال بی پلیس 110 و حتی رمزی دو دوفه اشتباه بزنی بازم بی پلیس 110 اژیر ادیت ، 8 مُورگی ابوت 200 ملیون تومن
مشی خیری : اُوه چه خبرن دویست ملیون
فروشنده :دادایِ مِه 8 تا مُورگ خا طلا نین که داخه گاو صندوک یک ملیونی نگه داری بکنی
مشی سکینه : راست اگیت اَ بانک مرکزی هم اتان جا نگهداری مُورگ ون نگا
اکنن اَ گَ مطمئن بشن جا مُورگ ُون خُوبن وا تضمین مُورگ ُون هرچکک وام توا
تَدن
فروشنده : ای اخرین ورژن مُچَک ن ، خدمات بعد فروشی هستن ، هفته
ای دو دوفه کارمندون ما اتان بی تمیز کردنی و مُچَک کوچک ته بی چُورَک ُون
هم مجانی ادیم
مشی سکینه : زرنگی بخدا ، خودت اَدونی همه چُورَک ُون هنو داخه تخم ن پیش فروش نبودن بی شهرستان !!!
مشی خیری : که باور شَکه یَ زمونی کار مُون بَ ایجا برست مُورگ اتو نایاب بشت !!
مشی سکینه : بهته بُو ، دگه مشی عبدُل بی چاشت نتات لحه وا دوستونی همو
لرد یَ چیزی اَخات و مه هم کالباس و یا یَ چیزی اماده اَخارُم عوضی کلیون
راست اکنم و وا زنون همساده پا کَهور علیکُو سین گَپ . گُفت اکنیم دوش وا
چُوکُم کصه مَکه که یَ زمونی هفته دو یا سه دوفه مُورگ سر سفره بودن ، طفلک
تعجب شکه ، اصن باور شَ نکه یَ زمونی خوراک ما مُورگ بودی
مشی خیری :
خدا بی شما ایدادن که 8 تا مُورگ تُو هستی مه بی حاجی بریم سن (بپ چُوک
ُون ) اَگَم بجا گِتن ای چنتا لهر و چن کیلو طلاه کاشکی 4 مُورگی گته اَلان
وضع مُون خیلی بهته هسته !!
مشی سکینه : اَ بس که گنوغ طلاه هستری مه
تا اُمدی کیمت مُورگ بالا اَرهتن بی مشی عبدل اُمگُ خونه بفروش چنتا مُورگ
بگه ، وا پول طلاهُون خودُم و ماشین مشی عبدل و لهر 6 تا مُورگ مو گه ،
الان الحمدالله مُورگ ُون 8 تا بودن ، ماشین ون دوتا و 10 خونه مو گتن
مشی خیری : سکین !! یتا مُورگ ُونت بی ما نفروشی
مشی سکینه : اخری بارت بشت بی مه سکین اَگئی مه بعد ایکه دُماخ خو عمل
اُمکه نُوم خُو عوض اکنم بعد بی مه بگی تُون سولماز ما الان 8 تا مُورگ مو
مشی خیری : دوشو دُز ایزده بی مُورگ داری
همساده ما مشی مصطفی ولی شکر خدا مشی مصطفی مُورگ ُون لهر خُودی و لهری
چوکُ ونی زفتی کردن و فکط 12 ملیون تومن پول شو بردن
فروشنده : ببخشی حالا مُچَک توا ،
مشی سکینه : هُو الان چک اَکشُم و اول بره پولت اَ بانگ بگه بعد مُچک هم پسین بیار وا لهرون
فروشنده : ای بابا شما که 8 تا مُورگ تو هستی اعتبار تون خیلی بالان !! چشم پسین مُچَک اتارُم
ترجمهی فارسی پیشنهادی
مکان: پنجشنبهبازارِ میناب. مشتی سکینه و مشتی خیری برای خرید به پنجشنبهبازار آمدهاند.
مشتی سکینه: «میگویم، این قفسمرغها چند است؟»
فروشنده: «چند مدل داریم؛ کدامش را میخواهید؟»
مشتی سکینه: «یک قفسِ خوب برای ۸ تا مرغ.»
فروشنده: «مجهزترین قفس، با آژیرِ خطر و اتصال به پلیس ۱۱۰؛ حتی اگر رمزش را دو بار اشتباه بزنی، باز هم برای پلیس ۱۱۰ آژیر میکشد. برای ۸ تا مرغ میشود ۲۰۰ میلیون تومان.»
مشتی خیری: «اوه! چه خبر است؟ دویست میلیون!»
فروشنده: «خواهرِ من، ۸ تا مرغ که طلا نیست که توی گاوصندوقِ یکمیلیونی نگهش داری!»
مشتی سکینه: «راست میگوید؛ از بانک مرکزی هم میآیند جای نگهداریِ مرغها را نگاه میکنند؛ اگر مطمئن شوند جای مرغها خوب است، با ضمانتِ مرغها هر قدر وام بخواهی به تو میدهند.»
فروشنده: «این آخرین مدلِ قفس است؛ خدمات پس از فروش هم دارد. هفتهای دو بار کارمندانِ ما برای تمیز کردنش میآیند، و یک قفسِ کوچکتر هم برای جوجهها مجانی میدهیم.»
مشتی سکینه: «زرنگی، به خدا! خودت میدانی همهٔ جوجهها هنوز توی تخماند و دارند به شهرستان پیشفروش میشوند!!!»
مشتی خیری: «کی باورش میشد یک روز کارمان به اینجا برسد که مرغ اینقدر نایاب شود!!»
مشتی سکینه: «بهتر شد! دیگر مشتی عبدل برای ناهار به خانه نمیآید؛ با دوستانش همان بیرون یک چیزی میخورد، و من هم کالباس یا یک چیزِ آماده میخورم، بهجایش قلیان چاق میکنم و با زنهای همسایه پای درختِ کهورِ علیکو مینشینیم به گپ و گفت. دیروز برای پسرم قصه میگفتم که یک زمانی هفتهای دو سه بار مرغ سرِ سفره بود؛ طفلک تعجب میکرد، اصلاً باورش نمیشد که یک زمانی غذای ما مرغ بوده.»
مشتی خیری:
«خدا به شما داده که ۸ تا مرغ دارید. من به حاجی بریمسن (پدرِ بچهها) میگویم: بهجای خریدنِ این چند تا خانه و چند کیلو طلا، کاش ۴ تا مرغ خریده بودی؛ الان وضعمان خیلی بهتر بود!!»
مشتی سکینه: «از بس که دیوانهٔ طلا بودی! من تا دیدم قیمتِ مرغ دارد بالا میرود، به مشتی عبدل گفتم خانه را بفروش و چند تا مرغ بخر. با پولِ طلاهای خودم و ماشینِ مشتی عبدل و خانه، ۶ تا مرغ خریدیم؛ الان الحمدالله مرغها ۸ تا شدهاند، ماشینها دو تا، و ۱۰ تا خانه هم خریدهایم.»
مشتی خیری: «سکین!! یکی از مرغهایت را به ما نمیفروشی؟»
مشتی سکینه: «آخرین بارت باشد که به من میگویی سکین! من بعد از اینکه دماغم را عمل کردم اسمم را هم عوض میکنم؛ بعد از این به من بگو سولماز خانم. ما الان ۸ تا مرغ داریم و جزوِ تاجرهای بزرگِ بندریم!»
مشتی خیری: «دیشب دزد زد به مرغدارِ همسایهمان، مشتی مصطفی؛ ولی شکر خدا مشتی مصطفی مرغها را توی خانهٔ خودش و خانهٔ پسرهایش قایم کرده بود و فقط ۱۲ میلیون تومان پول بردند.»
فروشنده: «ببخشید، حالا قفس را میخواهید؟»
مشتی سکینه: «آره، الان چک میکشم. اول برو پولت را از بانک بگیر، بعد قفس را هم عصر بیاور خانه.»
فروشنده: «ای بابا، شما که ۸ تا مرغ دارید، اعتبارتان خیلی بالاست!! چشم، عصر قفس را میآورم.»
- پدیدآورنده
- فولکلور هرمزگان · روایت خاطرات بندری
- منبع
- گپ و گویش بندرعباسی ↗، مجموعهی sirgap مالک سایت
- گویش
- میناب
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
این اثر از ادبیات شفاهی و سینهبهسینهی مردم هرمزگان است. حقوق اثر نزد راویان و مردم هرمزگان است.
یادداشتها
طنز دیالوگی در پیشمبه بازار میناب (قیمت مرغ)؛ نویسنده ذکر نشده.
نخستین نفری باشید که مینویسد