پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری فولکلور هرمزگان

سالار

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

فولکلور هرمزگان 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

یَتا

سالار هسته که صحب زود بی کَهرون شَ برد صحرا و تا مغرب پَشتا شَ هُند زنی

هَر روز صحب چَنتا نُون دَکُو و کمی خُرما شَدا بی رَغبن و چاشتی ، بعضی

وَختُن که نُون زود اماده شَ نَبو زن سالار بعدته نُون شَبرده صحرا بی

سالار شَدا ، ای سالار ما کَر هَسته و

چیزی شَ نَشنُوت ، خلاصه یَ روز زن سالار اَه یادی که نُون و خرما بی سالار

هادیت و سالار بدون نُون راهی صحرا بُو ، بَ خیال سالار نُون اماده نین و

بعدن زنی اَتارت خلاصه سالار هر چه نشت خبری اَ رَغبن نَبو اِیدی اَفتو بَ

بالا سری رسیدن و غایه چاشت ن چطو بی ای رَغبن شُو نَواردن ، همی غایه ای

دی یتا همطو که گیا نَچیدن دست خُو تکون ندادن و یَ چیزی نَگُتن و ای

بیچاره کر هسته و شَ نَشنُوت که گیاچن نَگُتن اتش بَ جُونت بِکَت کَهرُون

بی چه ایجا اتواردی که مه گیا نَچیدَم و خلاصه گیاچن گرنگی بوده و بد شانسی

ای هسته که گیا چن هم کر هسته !!! سالار بدون ایکه بدونت گیاچن اَ دستی

شاکی ن رَه نَزیکی و اِیگُ مه اَه یادُم کردن نُون بیارُم تو حواست بی

کَهرون بشت مه اَرَم وا لَهرون نُون بی خُوم اَتارُم و بدون توجه بی

اِسپارون گیا چِن وا لَهرون ره ، غایه ای که پَشتا هُند ایدی کَهرون زیر

ساه یتا کَرت جَم ن ولی گیاچن نین !!

ایگُ ای مواظب کَهرون بودی بایَ

یتا کَهر بی گیاچن هادَم دُو ای زه دمبال یتا کهر و یتا کهر اِیگِ و راهی

لهر گیا چن بُو تو راه پا کَهری اِشکَخت و خلاصه در لهر گیاچن ایزه و اِیگُ

دستت درد نَکُنت مواظب کَهرون بودی ای بی تُو اُمواردن و همطو که پا کَهر

نشون شَدا ای گُ تو راه پاش اِشکختن ولی سری بُبر و بی چولَنگ ونت کبابی

بکن !!! گیا چِن بَخیالی که نَگُتن ای پا کَهر خُردی کردن اِیگُ کهرت بره

اَ اول پاش اِشکَخته و هُندی داخه زمین مه کهرون همه گیا ُون شو خاردن حَلا

طلبکاری و سالار هم همَش تشکر شَکه و حالا هر دو شون دُونست که متوجه گَپ

ون هم نابودن ، همی غایه یتا اسب سوار رسی و ای دوتا هَر یکی یَ پای اسب

سُوار شو گناشته که بَدادشون برست ، اسب سوار هم کَر هسته و اَسب اَ محله

پائین ای دُزیده !!! اِیگُ بخدا نم دونستن اَسب شمان بی مه ببخشی دگه اَ ای

غلط ون ناکنُم و سالار و گیاچن هم گپ ون کبلی خُو شو اَزَده و اسب سُوار

هم التماس شَکه ولی بکنن

همطو که ایشون گپ شو ازده یتا پیرمرد ریشی

رَسی و ای سه تا رَهتن بَ هوا پیرمرد و اسب سوار التماس شَکه و گیاچِن شاکی

اَ دست سالار و سالار اَ گیاچن تشَکر شکه ؛ پیرمرد کَر نَهسته ولی لالَ

!!! جریان ای دُونست چن ولی شَ نتونسته منظور خُو بی ایشون بگیت ، بی هر سه

تا پا دیوال بَ صفی که وا شواسته وا کشیدن خط رو زمین منظور خُو بی ایشون

برسونت که ای سه تا فکر شوکه ای سیحرن و الان دل شون اَکنت هر سه تا فرار

شوکه و پیرمرد کهر ایسید و سوار اسب بُو والَهرون ره !!!

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

سالاری بود که صبح زود بزغاله‌ها را به صحرا می‌برد و غروب برمی‌گشت. زنش هر روز صبح چند تا نان «دکو» و کمی خرما برای صبحانه و ناهارش می‌داد. بعضی وقت‌ها که نان زود آماده نمی‌شد، زن سالار بعداً نان را به صحرا می‌برد و به سالار می‌داد. این سالارِ ما کر بود و چیزی نمی‌شنید. خلاصه، یک روز زن سالار یادش رفت نان و خرما را به سالار بدهد و سالار بی‌نان راهی صحرا شد. سالار خیال کرد نان آماده نیست و زنش بعداً می‌آورد. خلاصه سالار هر چه نشست، از صبحانه خبری نشد. دید آفتاب به بالای سرش رسیده و وقت ناهار است؛ «چرا صبحانه را نیاورده‌اند؟» همان موقع دید کسی همان‌طور که دارد علف می‌چیند، دستش را تکان می‌دهد و چیزی می‌گوید. این بیچاره کر بود و نمی‌شنید که علف‌چین می‌گوید: «آتش به جانت بیفتد! بزغاله‌ها را برای چه آورده‌ای این‌جا که من علف می‌چینم؟» خلاصه علف‌چین عصبانی شده بود، و بدشانسی این بود که علف‌چین هم کر بود!!! سالار، بی‌آنکه بداند علف‌چین از دستش شاکی است، رفت نزدیکش و گفت: «من یادم رفته نان بیاورم؛ تو حواست به بزغاله‌ها باشد، من می‌روم خانه برای خودم نان بیاورم.» و بی‌اعتنا به نفرین‌های علف‌چین رفت خانه. وقتی برگشت، دید بزغاله‌ها زیر سایهٔ یک درخت کَرت جمع‌اند، ولی علف‌چین نیست!!

گفت: «این بنده‌خدا مواظب بزغاله‌ها بوده؛ باید یک بزغاله به علف‌چین بدهم.» دوید دنبال یک بزغاله، یکی را گرفت و راهی خانهٔ علف‌چین شد. در راه پای بزغاله شکست. خلاصه درِ خانهٔ علف‌چین را زد و گفت: «دستت درد نکند که مواظب بزغاله‌ها بودی؛ این را برایت آورده‌ام.» و همان‌طور که پای بزغاله را نشان می‌داد، گفت: «در راه پایش شکسته، ولی سرش را ببر و برای بچه‌هایت کبابش کن!!!» علف‌چین که خیال کرد او می‌گوید «تو پای این بزغاله را شکسته‌ای»، گفت: «برو بابا! بزغاله‌ات از اول پایش شکسته بود. آمدی توی زمین من، بزغاله‌هایت همهٔ علف‌ها را خوردند، حالا طلبکار هم هستی؟» و سالار هم مدام تشکر می‌کرد. حالا هر دو فهمیده بودند که حرف هم را نمی‌فهمند. همان موقع سواری رسید و این دو نفر هر کدام یک پای سوار را گرفتند که به دادشان برسد. سوار هم کر بود و اسب را از محلهٔ پایین دزدیده بود!!! گفت: «به خدا نمی‌دانستم اسب مال شماست؛ مرا ببخشید، دیگر از این غلط‌ها نمی‌کنم.» سالار و علف‌چین هم حرف‌های قبلی‌شان را تکرار می‌کردند و سوار هم التماس می‌کرد که ولش کنند.

همان‌طور که این‌ها حرف می‌زدند، پیرمردی ریش‌دار رسید و هر سه به طرف پیرمرد رفتند؛ سوار التماس می‌کرد، علف‌چین از دست سالار شکایت می‌کرد و سالار از علف‌چین تشکر می‌کرد. پیرمرد کر نبود، ولی لال بود!!! فهمید ماجرا چیست، ولی نمی‌توانست منظورش را به آن‌ها بگوید. هر سه را پای دیوار به صف کرد، چون می‌خواست با کشیدن خط روی زمین منظورش را به آن‌ها برساند. این سه نفر فکر کردند او جادوگر است و الان دلشان را درمی‌آورد؛ هر سه فرار کردند، و پیرمرد بزغاله را برداشت، سوار اسب شد و رفت خانه‌اش!!!

پدیدآورنده
فولکلور هرمزگان
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

این اثر از ادبیات شفاهی و سینه‌به‌سینه‌ی مردم هرمزگان است. حقوق اثر نزد راویان و مردم هرمزگان است.

یادداشت‌ها

قصه عامیانه کرها (سالار کر، گیاچن کر، اسب‌سوار کر، پیرمرد لال) به بندری.

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.