کصه َبما
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی حبیب سوروئی 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
کصه بما (بپ ما) و علی دریازاده داور
قصهٔ پدرم و علی دریازاده، داور
مکدمه . اول گپم بی عزیزُن بگم بیشتر مطلبن مه سوژش و موضوعش از دوست خوب مه امید بندری عزیزن همی امید خومون.( آی امید باد نبی و کدو زیر کچکت ننشتم ) خلاصه دوش شو پیغوم ایدا که حبیب بره دمبال کصه و خاطره طنز. تو دل خو امگو ای امید امشو گاهت گردیدی شو ایتاری مه کمجا برم دمبال مطلب طنز . امگو از صبا صبح شال و کبا اکنم و گیوه خو پاشنه اش اکشم و ارم بی جمع آوری مطلب ماموریت تو . نابو خو وازش بگی نارم کار مه نین کارم چیز دگن
مقدمه. اول حرفم به عزیزان بگویم که سوژه و موضوعِ بیشترِ این مطلب از دوست خوبم، امید بندریِ عزیز است؛ همین امیدِ خودمان. (آی امید، بادِ نبی و کدو زیر بغلت ننشیند!) خلاصه دیشب پیغام داد که: «حبیب، برو دنبال قصه و خاطرهٔ طنز.» توی دلم گفتم: «ای امید، امشب چهات شده که این را میآوری؟ من کجا بروم دنبال مطلب طنز؟» گفتم از فردا صبح شال و قبا میکنم، پاشنهٔ گیوهام را میکشم و برای جمعآوری مطلب، مأموریتِ تو، راه میافتم. نمیشد بهش بگویی: «نمیروم، کار من نیست، کارم چیز دیگری است.»
ناری ؟ باشه دستش ارت رو همی موشکن موسن چه زهر مارین مال کامپیوتر و یکتا کلیک اکنت روش و از تو گروه تووش ادت صحرا . حالا بره خر بیارو باکله بار بکن. تو همی فکر هسترم که ایی شعر خش فارسی وا یادم هند.
نمیروی؟ باشه؛ دستش را میبرد روی همین «موس» یا هر زهرماری که مالِ کامپیوتر است، یک کلیک رویش میکند و از توی گروه پرتت میکند بیرون. حالا برو خر بیاور، باقلا بار کن! توی همین فکر بودم که این شعرِ خوشِ فارسی به یادم آمد:
زحق تو فیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
تو فکرم که صبا صب وا کا برم از کمجا شروع بکنم که وا یاد یکتا خاطره مال تکریبا چل سال پیش کفتم امگو انویسم اگه کبول ایکه خو چه بهته اگرم کبول نی که وا جهنم . چه اکنت فوکش از گروه صحرام اکرده . ارم دست وا دامن جبار و خالو مذنبی و دحت گلم سمیرا و ریش سفید گروه خالو مشریف و حمود و چوک خاجتا(ایلزاده) و خلاصه چک و چو کن گروه ابم و یتا شون برم اگردنت تو گروه . ایی مکدمه خو بیشته از خاطره بو
توی فکر بودم که فردا صبح با کی بروم و از کجا شروع کنم، که یادِ خاطرهای مال تقریباً چهل سال پیش افتادم. گفتم مینویسمش؛ اگر قبول کرد که چه بهتر، اگر هم قبول نکرد، به جهنم. چه میکند؟ فوقش از گروه بیرونم میکند. آنوقت دست به دامنِ جبار و خالو مذنبی و دخترِ گلم سمیرا و ریشسفیدِ گروه خالو مشریف و حمود و پسرِ خواجهتا (ایلزاده) و خلاصه بچههای گروه میشوم و یکیشان مرا برمیگرداند توی گروه. این مقدمهام هم از خودِ خاطره بیشتر شد!
...
...
او زمون که باشگاه اروند تازه درست بوده هنوزا
آن زمان که باشگاه اروند تازه ساخته شده بود، هنوز
دورش دیوار شو نکشیده نزیک باشگاه ما مُغ مُو هسته فصل گرما هسته مغو تازه کنگ شوکرده مسابکه نوجوانان سورو برگزاره داور علی دریا زاده هسته مه و چک و چوکن نشترنگ گازی نگاه ماکه یکمرتبه امدی بما یک لُنگ نَپا و یک لنگ نَه سر وا یک کرد مَحر تر ( شاخه تر مغ یا همو نخل ) هُند وسط زمین بی چُولَنگَو نرو ایداد چولنگو هم گازی ول شوکرد و دو شزه و فرا ر .ایگناشت بی داور که چوکن شوگو حبیب بره کا جلو بپ شما بگه که امرو بی علی بیچار اَکُشت ،مه هُندم وسط زمین و اُمگه بپ چه نکردی؟ ایگو بپ جلو مدو که بی تو هم اشووم (ازنم ) وا داور نگتن بگرم وا همی مَحر تَر چند تا اَدلت و کَمرت که از زمین بلند نَبی په تو کی آدم ابی ؟ چولنگو دور خو جم اتکردی همی چولنگو هندن بر چند بُن مُغ که هنوزا نرسیدی شو مُوشتی و ایی بر مغو توو اگنت و خراب ابو وا سَلنگ ابو دگه وا کار ناخرت. همیکه بَما مَحر بالا ایبرد که بزنت علی وا شیک دست خو از دستش ایکند و الفرار حالا بگر بی تماشا گرن که پل نزدن از خنده.
دورش دیوار نکشیده بودند. نزدیکِ باشگاه نخلستان داشتیم. فصل گرما بود و نخلها تازه خارک داده بودند. مسابقهٔ نوجوانانِ سورو برگزار بود و داورش علی دریازاده بود. من و بچهها نشسته بودیم بازی را نگاه میکردیم که یکمرتبه دیدم پدرم، یک لنگ به پا و یک لنگ به سر، با یک «کرد محر»ِ تر (شاخهٔ ترِ نخل) آمد وسطِ زمین و به بچهها حمله کرد. بچهها هم بازی را ول کردند و دویدند و فرار! پدرم داور را گرفت؛ بچهها گفتند: «حبیب، برو جلوی پدرت را بگیر که امروز علیِ بیچاره را میکشد.» من آمدم وسط زمین و گفتم: «بابا، چه کار میکنی؟» گفت: «بابا، جلو نیا که تو را هم میزنم! دارم به داور میگویم: بگیرم با همین شاخهٔ تر چند تا به شکم و کمرت بزنم که از زمین بلند نشوی؟ پس تو کی آدم میشوی؟ بچهها را دورِ خودت جمع میکنی؛ همین بچهها آمدهاند خوشههای چند نخل را که هنوز نرسیده تکاندهاند، و خرمای این نخلها پایین میریزد و خراب میشود و «سلنگ» (خرمای خشکِ بیشیره) میشود و دیگر به کار نمیآید.» همین که پدرم شاخه را بالا برد که بزند، علی با زرنگی دستش را از دستِ او بیرون کشید و الفرار! حالا تماشاگرها را ببین که از خنده روی زمین غلت میزدند.
- نویسنده
- حبیب سوروئی
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد حبیب سوروئی است.
یادداشتها
خاطره طنز «کصه بما (بپ ما) و علی دریازاده داور»؛
نخستین نفری باشید که مینویسد