پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
شعر بندری

چَشیای نازِ مَسُّش

سروده‌ی ابراهیم منصفی (رامی) 📍 بستکی

چَشياي نازِ مَسُّش وَ يه غمزَه خـوارُم اُشکُو

چشمان ناز مستش با يک غمزه و کرشمه، خوار و گرفتارم کرد.

وَ خدا که هِسکِه نادِنگ چــه وَ روزگـــارُم اُشکُو

سخنان دل نشينش در دل پذيری ، مانند باران بود.

گَپياي دل نِشينُش و خَشي چُنِ بَـــرُونگ دِن

همه وقتِ خدا، آرزوی ديدن او را داشتم.

وَ لِطافت کلومُش همه آيه بـــارُم اُشکُو

اين ، دست سرنوشت نيست که اين چنين مرا به بينوايی کشانده است،

مُو اُميدُم از خدا دِن که مُگَه ی خـــداش بِوِئنِم

معشوقی چون او با آن صورت زيبا وجود نداشت

چُنِ مرغِ شُو که تنهان مُگه غصه خــــوارُم اُشکُو

دهان عسل گونش، هم چون پستان مادرم، حيات بخشم بود

اِ، نَه دَسِّ سرنوشتِن که مُو اِندِه بينوا بِم

اگر ادامه ی زندگی برايم مقدور نباشد، چه بگويم ؟ خواست خداست و اوست که مرا در زير خاک پاک بستک دفن کرد.

تِه دل مُو خار محنت، گــلِ دسِّ يـــارُم اُشکُو

چُنِ خُُش کَسي نَنيدِن، چُـنِ صــيرتِ جـميلُش

که گناه بت پرسّي و مِــــه طرح کـارُم اُشکُو

عسلِ کَپِ شِرِنگُش چُنِ سينَــه یِ مَمامُـنگ

شَه تِه کَپ نَدِم خدايا ! گِنَــــه ای تـبـــارُم اُشکُو

اَگَه زندگيم نَشابيت چِه بُـگُم کَـــرِ خـدا دِن

زِرِ خاکِ پاکِ بســـتک، وَ خَشـــي مَـــزارُم اُشکُو

شاعر
ابراهیم منصفی (رامی)
گویش
بستکی
ترجمه
از منبع

با اجازه‌ی شاعر در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد ابراهیم منصفی (رامی) است.

یادداشت‌ها

غزل؛ ترجمه نثری فارسی در مقاله استاد احمد حبیبی آمده. همین غزل با آوانویسی لاتین در https://gapolap.blogfa.com/post/212 (برگرفته از وبلاگ گروهی بستک)؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.