زینبُو (کسمت اخر)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسد مذنبی 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
زینبُو (کسمت اخر)
زینبو (قسمت آخر)
بشیر بدون رو درواسی بی بریم اِیگُت : چکک پول اتستی ؟
بشیر بیرودربایستی به بریم گفت: «چقدر پول داری؟»
حَوا کلیون اَ زن بشیری ایگِ و ای پرسی : اَ احمد محد احمد چکک اتگتی و عاشه شِتدادی ؟
حوا قلیان را از زنِ بشیر گرفت و پرسید: «از احمد محمد احمد چقدر گرفتی که عایشه را به او دادی؟»
بشیر استکُن که اَ رنگ چائی زرد بُوده داخه نَلبَکی ای نُشت و ایگُت : احمد محد احمد جَوُون هسته
بشیر استکانی را که از رنگِ چای زرد شده بود در نعلبکی گذاشت و گفت: «احمد محمد احمد جوان بود.»
حوّا کَهکَه خَنده ای بَ هوا رَت بعد ایگُت : بگه بریم پیرن ؟و ای پرسی : زینبو چَن سالی ن ؟
حوا قاهقاه خندهای سر داد و بعد گفت: «بگو بریم پیر است!» و پرسید: «زینبو چند سالش است؟»
بشیر تره زنی نگا ایکه و زن بشیر اِیگُت : زینبو سه سال اَ عاشه کُوچکترن بگمونُم عاشه چارده سالی بشت !!
بشیر به طرفِ زنش نگاه کرد و زنِ بشیر گفت: «زینبو سه سال از عایشه کوچکتر است؛ به گمانم عایشه چهاردهساله باشد!!»
بریم وا گَپ هُند و اِیگُت پونصد تومن اَدم و دو تاکَه پارچه وا دوتا بَنگری طلاهی
بریم به حرف آمد و گفت: «پانصد تومان میدهم و دو تکه پارچه با دو تا النگوی طلا.»
بشیر پول و پارچه و بنگری ایگِه و بی زینبو تحویل ایدا ، خیالی هم راحت بُو که بی عاشه و زینبو وا شُو ایدادن و دگه اتونت بخوُوِت حَوا ای پُرسی سِجل ایشستن ؟
بشیر پول و پارچه و النگوها را گرفت و زینبو را تحویل داد. خیالش هم راحت شد که عایشه و زینبو را شوهر داده و دیگر میتواند راحت بخوابد. حوا پرسید: «شناسنامه دارد؟»
بشیر ایگُت : نه ، زن بشیر ایگُت یتا سجل داخه صندوک بودی نادُونُم مال کم تان ؟ حوّا سجل پچ پچی ایدا بی بریم و بریم سجل ای نُشت جیب دشداشه و حرکتی کِه
بشیر گفت: «نه.» زنِ بشیر گفت: «یک شناسنامه توی صندوق بود، نمیدانم مالِ کدامشان است؟» حوا شناسنامهٔ پارهپوره را به بریم داد و بریم شناسنامه را در جیبِ دشداشهاش گذاشت و راه افتاد.
ملا نگا سجل ایکه و ایگُت سجل ای نَن ! مال موسا ن ، حوّا بُرکه شی زَه بالا و اِیگُت : هُو موسا چن سال کبل مردن اَ زینبو گپ تره و ای پرسی : پ حالا چه کنیم ؟
ملا به شناسنامه نگاه کرد و گفت: «این شناسنامه مالِ او نیست! مالِ موساست.» حوا برقعش را بالا زد و گفت: «آره، موسی چند سال پیش مرد؛ از زینبو بزرگتر بود» و پرسید: «پس حالا چه کنیم؟»
ملا اِیگُت : عکدی اَبندُم بعدن بی ای سجل بگری ، بریم اِیگُت : باشه
ملا گفت: «عقد را میبندم، بعداً برایش شناسنامه بگیرید.» بریم گفت: «باشه.»
زینبو در بَ رو یتا غریبه واز ایکه و ای پرسی وا که کارتَستن ؟ یارو غریبه بی زینبو نگاه ایکه و اِیگُت : بریم ، زینبو راه بی غریبه وازی که تا داخه لَهر بشت ، او هم دشداشه ای وا دَس جَم ایکه و رو مهتابی نشت ، زینبو ایگُت : بریم داخه سراح نَ خُوون ، غریبه اِیگُت ، منتظری اَنینُم تا بُلَن بشت ، زینبو کلیون و چائی شی دا ُو مشغول کارُونی بُو ، غریبه هم چهمی دمبال زینبُو هسته ، زینبو ای دُونست نگاهی نَکردن، بی همی بی خُو پُشت مُغ حیاط زَفت ایکه ، آ هم کلیون کناری نُشت و دارز کش بو رو متکای کروپیده رو تَک
زینبو در را به روی یک غریبه باز کرد و پرسید: «با کی کار داری؟» مردِ غریبه به زینبو نگاه کرد و گفت: «بریم.» زینبو برای غریبه راه باز کرد تا داخلِ خانه شود؛ او هم دشداشهاش را با دست جمع کرد و روی مهتابی نشست. زینبو گفت: «بریم توی اتاق خوابیده.» غریبه گفت: «منتظرش مینشینم تا بیدار شود.» زینبو قلیان و چایش را داد و مشغولِ کارهایش شد. غریبه هم چشمش دنبالِ زینبو بود. زینبو میدانست که دارد نگاهش میکند؛ برای همین خودش را پشتِ نخلِ حیاط پنهان کرد. او هم قلیان را کنارش گذاشت و روی متکای «کروپیده» روی حصیر دراز کشید.
زینبو عذاب شَ کشی وا خُودی شَگُ کاشکه حوّا ایجا هسته دو ساعت شَ بوده که بریم و غریبه داخه سراح در شُو بسته و صدا خنده ُشون بی زینبو کلافه ایکرده
زینبو عذاب میکشید و با خودش میگفت: «کاش حوا اینجا بود.» دو ساعت میشد که بریم و غریبه درِ اتاق را بسته بودند و صدای خندهشان زینبو را کلافه کرده بود.
حوّا کلیون شَ کشی و زینبو وا چهمون خرصی بی پولک ُون تُمبُون بندری حوا خیره بوده ،
حوا قلیان میکشید و زینبو با چشمهای اشکآلود به پولکهای شلوارِ بندریِ حوا خیره شده بود.
اخر سر حوا سکوتی اشکخت و اِیگُت : بی مریمُو بخاطر عبدل مخنت ول ایکه
آخر سر حوا سکوتش را شکست و گفت: «مریمو را بهخاطرِ عبدلِ مخنث ول کرد.»
زینبو ای پرسی عبدل کِن؟
زینبو پرسید: «عبدل کیست؟»
حوا : همی یارو که چن روز کبل ایجا هسته ، عبدل مخنت ، زینبو وا ترس نگا حوّا ایکه و حوا نگاه ای خُوند : هُو بریم هم مخنت ن ، دادا ما که مُرد خُوم گپ ای اُمکه ، شُوُوم داخه دیریا غرک بُو ، امیدُم بی بریم بُو وا پیله وری گَپ ی اُمکه و رهت گتر! مشنوتن آجا مخنت بودی ، خرص ون زینبُو هم زیر هُند و بَ آرُمی ایگُت : دُوش وختی بی ایشون چاشت مَ برده اُمدی بریم جُن دری بغل عبدل خُوَه
حوا: «همین یارو که چند روز پیش اینجا بود؛ عبدلِ مخنث.» زینبو با ترس به حوا نگاه کرد و حوا نگاهش را خواند: «آره، بریم هم مخنث است. خواهرم که مرد، خودم بزرگش کردم. شوهرم توی دریا غرق شد و امیدم به بریم بود؛ با پیلهوری بزرگش کردم و رفت قطر. میشنوم آنجا مخنث شده.» اشکهای زینبو هم سرازیر شد و آرام گفت: «دیروز وقتی ناهارشان را میبردم، دیدم بریم لخت در بغلِ عبدل خوابیده بود.»
حوّا یتا نفس گپ بی کلیون ایزه و اِیگُت : زن صالح شَ گُت دُوش بریم و عبدل وا صالح رهتنگ دبی تا اَ آجا برن گتر
حوا یک نفسِ عمیق از قلیان کشید و گفت: «زنِ صالح میگفت دیروز بریم و عبدل با صالح رفتهاند دبی تا از آنجا بروند قطر.»
حَوّا بَ نرمی جواب ایدا : خانم (تن فروش)
حوا به نرمی جواب داد: «خانم (تنفروش).»
- نویسنده
- اسد مذنبی
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسد مذنبی است.
یادداشتها
داستان «زینبو» از اسد مذنبی (منبع: سایت شهروند)، برگردان به بندری: Genow. قسمت ۲ = قسمت آخر؛
نخستین نفری باشید که مینویسد