ای گو
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی چوک سیم بالا (غلامرضا دادنهال) 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
عشک ، آدمو بی پروا اکنت ، جسارت وشوجا
ات تو عشک مهم ، تا ،بی آون برسی ، وگر نه آدمون ترسوو وبزدل ، تو نیم
راه امونن . وما نه باید ، ترس بی خومون ، راه هادیم ، وگر نه کارمون اکیت
با ...
دست خوم که ن هه . هرچه ایکه ، ای دل صاب مصب ایکه . از همون
روزی که شم دی ، دگه نفهمی چی ب سرم هوند. بی م ای ابو تو ی عالم دگه .
هرچه بیشترش م دید ، روح وفکرم ویرون تر ، ش بو ، روح زنگ زده ، اوم ، صیقل
، ش ، دا، وبیشتر ، م دیوونه اش ، م بو . شوون با آن کندوره زیباش ،
روپلکونم ، راه ش ره وپسین نون ، ش هند که ببینت جای پاش ،چه اثری ای
کارم بوده ، دی دن او، واگ ،ی روزی بی او ، نمه دی دید ، عین مائی ئی هست ترم که رو خاک پل م زه .
هرچی ،ای ک ، همون چشمون کنجل کشیده اش ، ایک ،اون شبک مودن سیاهش ، اون
سینه ها، انگار جماز دل هسترن . دل که سهله ، سنگ هم هستری ...
ظهر که ش
بو ، طرفا خضرشهند . وکتی م دیده، سحر، م ،بو، تشنش ، مبو. م ،واست ، عین ی
جرعه هوو خنک ، ب ،نوشومش ، تا کلبم جلا ها دیت . گرمای تنش ، مواسته ، که
، هووم بکنت . سینه هاش ، مواسته که بالش سرم بشت.
دی دنش ، عادتم بوده ، وخاستنش ، نماز خوابوم . نه شرف ، م خواسته ،و ن ابرو، فکت او، و او.
ن ، م ، تونستم ، پشت دل تنگی عشک و دل شوره ها، گیر بکنم ، ما عاشک هم
بودیم . ای سنت وتحجرن ، ک ، ای توو، شکاوت ، خرمن ، اکنت . مگر دوست داشتن
، گناهن ؟ . آدمونی که ،عشک ، شو نا فهمن ، وهیچ وکت درخلوت دلشون ، بر
بال اون تکیه شو نکردن ، نوتونن بودونن ، که عشک یعننی چه .! وب همین خاطرن
که ...
چوک سیم بالا
ترجمهی فارسی پیشنهادی
عشق آدم را بیپروا میکند؛ جسارت و شجاعت در عشق مهم است تا به آن برسی، وگرنه آدمهای ترسو و بزدل نیمهراه میمانند. ما نباید ترس را به خودمان راه بدهیم، وگرنه کارمان میافتد به... دست خودم که نبود. هر چه کرد، این دلِ صاحبمرده کرد. از همان روزی که دیدمش، دیگر نفهمیدم چه به سرم آمد. مرا برد به یک عالم دیگر. هر چه بیشتر میدیدمش، روح و فکرم ویرانتر میشد؛ روحِ زنگزدهام را صیقل میداد و بیشتر دیوانهاش میشدم. شبها با آن کندورهٔ زیبایش روی پلکهایم راه میرفت و عصرها میآمد تا ببیند جای پایش چه اثری روی چشمها و نگاهم گذاشته است. کارم شده بود دیدن او؛ اگر یک روز او را نمیدیدم، مثل ماهیای بودم که روی خاک بالبال میزند.
هر چه کرد، همان چشمان سرمهکشیدهاش کرد، آن گیسوی سیاهِ بافتهاش، آن سینهها که انگار جمّازهٔ دل بودند. دل که سهل است، سنگ هم بودی... ظهر که میشد، طرفهای خضر میآمد. وقتی میدیدمش، مسحور میشدم و تشنهاش میشدم. میخواستم مثل یک جرعه آب خنک بنوشمش تا قلبم جلا بگیرد. گرمای تنش را میخواستم که آبم کند. سینههایش را میخواستم که بالش سرم باشد. دیدنش عادتم شده بود و خواستنش نمازِ پیش از خوابم. نه شرف میخواستم و نه آبرو؛ فقط او، و او.
نمیتوانستم پشت دلتنگی عشق و دلشورهها پنهان شوم؛ ما عاشق هم بودیم. این سنت و تحجر است که در این میان شقاوت درو میکند. مگر دوست داشتن گناه است؟ آدمهایی که عشق را نمیفهمند و هیچوقت در خلوت دلشان بر بال آن تکیه نکردهاند، نمیتوانند بدانند عشق یعنی چه! و به همین خاطر است که...
از یک قصهٔ بلند (خور)
چوک سیم بالا
- نویسنده
- چوک سیم بالا (غلامرضا دادنهال)
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد چوک سیم بالا (غلامرضا دادنهال) است.
یادداشتها
«از ی کصه گپ (خور)» — بخشی از یک داستان بلند؛
نخستین نفری باشید که مینویسد