بد شانس (2)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی خالو مجید 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
ایقد محو
گپ زدن هسترم که تازه بعد از پارک کردن ، متوجه ماشین پلیس بودم ، امدی
دوتا درجه دار برگه جریمه بارشون ، نگاه نکردن و ریشخند مه نکردن ... تو دل
خو امگو :
- ای بد شانسی ما تمومی اینین ...
از ماشین پیاده بودم امگو :
- جناب
سروان ، داشتم پارک می کردم ننویس ...
- اولا سروان نه و ستوان ... دوما ، تو الان داشتی پارک می کردی ، از سر
خیابون همینطور با موبایل صحبت می کردی ، تازه الان هم که پارک ممنوع زدی
... حواست کجاست؟
یه نگاه به بالا امکه امدی میترا از تو پنجره نگاه نکردن و از اعصاب خوردی کله خو تکون ندادن .
به میترا که امدی انرژی امگه و هوندم باد بسم امگو:
- خوب باشه حالا چقد شده ؟ زود بنویس می خوام برم کار دارم.
- کجا بری ؟ تازه اومدی می خوای بری ؟!!
مه دگه از ای برخوردشون اعصابم خراب بوده و کاردم تزه خونم شنهوند.
- آقای عزیز چرا متوجه نیستی زود جریمه تو بنویس می خوام برم .
- باشه ، مثل اینکه خیلی عجله داری ؟ برو مدارکتو بیار...
تا ایگو مدارک ، انگار آب سردی روسرم شورختن .
- م..م..مدارکم مونده تو پمپ بنزین
- پمپ بنزین واسه چی ؟
هر چی داستان پمپ بنزین براشو تعریف امکه قبول شونکه نامردو، آخرش ایگو :
- ماشین باید پارکینگ بره .
- ای بابا پارکینگ واسه چی ؟
- طرحه ... این ماشینا که می بینی همه توقیف شدن باید بریم پارکینگ تازه شما مدارک هم همراهت نیست .
نگاه امکه امدی 7 ، 8 تا ماشین دگه هم ووستادن.... دگه خیلی اعصابوم خیلی بهم رخته امگو:
- بیا این سویچ هر جا می خوای ببر ... فقط یه رسید به من بده برم
- کجا ببرم ، یه سرباز باهات میاد میرید پارکینگ اونجا بهت رسید هم می دن
- بابا ، من رسید نمی خوام میشه ماشین و بر دارید منو ول کنید برم کار دارم ؟
ایطو که امگو یارو شک ایکه و شروع شکه به گشتن ماشین ، بعدشم یتا سرباز شوفرستا اول بریم پمپ بنزین تا صحت حرفون مه ثابت بشت ...
نگاه بالا امکردی امدی میترا به حالت غیض پنجره ایبست و ره ...
خلاصه وا یتا سرباز اول رفتیم در پمپ بنزین . یارو پمپچی ایگو:
- تو خو پول نتواردن ناتونم مدارک تادم چه اکنی ؟
- ای بابا نادیدی که پلیس دمبالمن ... ماشین شا بزنن تو پارکینگ مدارک شاوات که زودته مرخصش بکنن ...
- به مه ربطی اینین یه چیزی گرو باید بنوسی تا مدارک تادم ...
مه که فکرم دگه کار ایناکه امگو:
- بیا ای موبایلم بگه ، مدارک هاده ...
سیم کارت و باتری موبایل در اموا و شومدا ، مدارک موگه و رفتیم به طرف پارکینگ ...
پارکینگ خیلی شلوغ هسته ، بالاخره با هر بدبختی هسته ماشین تحویل امدا وسایل خو امسید و در هوندم ...
تقریبا یه نیم ساعتی معطل بودم تا ماشین گیرم هوند، ساعت 11:30 بوده و
بارون شدید ، زیر بارون خیس خیس بودرم . اولش مواسته برم خونه ، ولی بعد ،
امگو اول برم یه سر طرف میترا از دلش در بیارم بعد خونه ارم .
از ماشین
که پیاده بودم فقط 3 تومن امسته و همو هم امدا کرایه دربست. با خوم امگو
اشکال اینین ، پول از میترا اگرم وا یه آژانس خونه ارم ...
آیفون هوندم
بزنم که یهو یادم هوند، ای دل غافل ، آیفونشون خرابن .... امفهمی که تو بد
وضعیتی گیر امکردن ... موبایل خو هم امداده به پمپ بنزین ، بدجور گرفتار
بودرم ، بدشانسی پشت بدشانسی ، دم در خونه شون ووستادم ولی ناتونم بهش بگم
در واز بکنت . هیچ راهی امنهسته و باید برگشترم خونه... متونست تصور بکنم
که الان اگه بدون ماشین برم خونه بپ ما چه بلایی سرم در اتارت. وا خوم
امگو:
- اشکال اینین ، کلی خرید امکردن ، ای ماییون و میوه ، اگه مم ما
بببینت کیف اکنت ، اگیت "چه چوک با مسئولیتی امهه" وا همیشون سری زیر
اتارم ...
تو همی فکر هسترم که یدفه یتا ماشین هوند جلو پام ترمز ایکه ... زیر بارون داخلی معلوم نهه ...
در ماشین باز بو و بپ و مم میترا از ماشین پیاده بودن ... همی یه چیز کم امسته ....اصلا حوصله غرغر بپش امنهه .
تا به مه شدی وا اون وسایل تو دستم و جون خیس زیر بارون ووستادم تعجب شکه . بپش با یه نگاه معنی دار ایگو :
- آقا حسام ، از ای طرفون ... خوب ادونی کی بیای که ما خونه نبشیم !!!...
- سلام ... نه ... م... مه ... داخل نرفتم...
- بی مه دروغ مگه ... ساعت 12 شو در خونه ما ووستادی ، توات مه باور بکنم
که تو داخل نبودی؟ ... مرد بش راستش بگه ... سرت خو نابرن .... ما هم جوون
بودیم ولله ... از ای قرتی بازیون مونهسته ...
- نه ... م... به خدا ...
همیطو پت پت مکه که مم میترا وا دادم رسی و ایگو :
- بی دومادم اذیت مکن .... بزه رفتن کلی خرید ایکردن بی صبا .... حالا
بیچه زیر بارون ووستادی بالا بریم ... خیس بودی سرما اخاری ...
- نه مامان ، دست شما درد نکنت ، مه مزاحم نابوم فقط ای وسایل هوندم تحویل هادم .
نادنم بیچه روم اینکه داخل برم ، همیطو که گپ مزه وسایلون از بارم شوسید و سلام خانواده شورسوند و رفتن داخل ، درم شوبست .
حالا مه موندم تنها تو خیابون دانشگاه... بدون یک کینی پول ... گوشی
موبایلم امنین .... زیر بارون ... ماشینمم تو پارکینگ شهرداری... ساعت از
12 شو هم گذشتن... روی خونه رفتن هم امنین ، تازه اگه بخوام برم هم نصف شو
زیر بارون کجا ماشین گیر بی امیرآباد اتات...
هم خنده می گفته هم گریخ
... به بد شانسی خوم فکر مکه که متوجه بودم یه پیرمرد فقیری وا ریش بلند که
قیافش به درویشون شخا تو نخ من ...
- چه بودن ؟ خیلی حال و روزت خرابن ؟ نومزادت سرکار تی نهادن ؟
مه که تو اون وضع ، حوصله همی یتا دگه امنهسته امگو :
- نادونم خالو ... ببخشید که پک و پولی هم امنین تادم .
یه خنده ایکه و ایگو :
- ههه ...نه ...دستت درد نکنت ، اتفاقا مه مواسته یه پولی بی تو هادم که
مه هم امنین....امدی خیلی داغونی هوندم حالت بپرسم ، ببینم چتن ؟
از اخلاقش خوشم هوند ، امگو :
- نادنم خودم بد شانسم ... نومزادم سرکار می نشتن...یا .... نادنم...
- هههه ... مه ادونم... تازه اول کاری ، ایطو درمونده بودی .... هنوز راه
درازی اته ، بزار هیش که اتکه معلومت ابوت ... هههه... "باش تا صبح دولتت
بدمد .... که این هنوز از نتایج سحر است"
ای شعر که امشنفت مثکه برق
امبگنت .... یه دفه خشکم ایزه ... حالا معنی ای شعر با تموم وجودم درک مکه .
آخه اسم میترا تو شناسنامه "سحر" هسته....
خنده ای امکه و پیاده راه خو امکشی و رفتم .
(پایان قصه )
خالو مجید
ترجمهی فارسی پیشنهادی
آنقدر محوِ حرف زدن بودم که تازه بعد از پارک کردن متوجهِ ماشین پلیس شدم. دیدم دو تا درجهدار، دفترچهٔ جریمه به دست، دارند نگاهم میکنند و مسخرهام میکنند... توی دلم گفتم:
- این بدشانسیِ ما تمامی ندارد...
از ماشین پیاده شدم و گفتم:
- جناب
سروان، داشتم پارک میکردم، ننویس...
- اولاً سروان نه و ستوان... دوماً، تو الان داشتی پارک میکردی؟ از سرِ خیابان همینطور با موبایل صحبت میکردی، تازه الان هم که در پارک ممنوع زدی... حواست کجاست؟
یک نگاه به بالا کردم، دیدم میترا از پنجره دارد نگاه میکند و از اعصابخوردی سرش را تکان میدهد.
میترا را که دیدم انرژی گرفتم، بادی به غبغب انداختم و گفتم:
- خب باشد، حالا چقدر شده؟ زود بنویس، میخواهم بروم، کار دارم.
- کجا بروی؟ تازه آمدی، میخواهی بروی؟!!
من دیگر از این برخوردشان اعصابم خراب شده بود و کارد میزدی خونم درنمیآمد.
- آقای عزیز، چرا متوجه نیستی؟ زود جریمهات را بنویس، میخواهم بروم.
- باشه، مثل اینکه خیلی عجله داری؟ برو مدارکتو بیار...
تا گفت مدارک، انگار آب سرد روی سرم ریختند.
- م..م..مدارکم مونده تو پمپ بنزین
- پمپ بنزین واسه چی؟
هر چه داستانِ پمپ بنزین را برایشان تعریف کردم، نامردها قبول نکردند. آخرش گفت:
- ماشین باید بره پارکینگ.
- ای بابا، پارکینگ واسه چی؟
- طرحه... این ماشینا که میبینی همه توقیف شدن، باید بریم پارکینگ؛ تازه شما مدارک هم همراهت نیست.
نگاه کردم، دیدم هفتهشت تا ماشینِ دیگر هم ایستادهاند.... دیگر اعصابم خیلی به هم ریخت؛ گفتم:
- بیا این سوییچ، هر جا میخوای ببر... فقط یه رسید به من بده برم.
- کجا ببرم؟ یه سرباز باهات میاد، میرید پارکینگ، اونجا بهت رسید هم میدن.
- بابا، من رسید نمیخوام. میشه ماشینو بردارید منو ول کنید برم؟ کار دارم.
اینطور که گفتم، یارو شک کرد و شروع کرد به گشتن ماشین. بعدش هم یک سرباز فرستادند که اول برویم پمپ بنزین تا راستیِ حرفهایم ثابت شود...
بالا را نگاه کردم، دیدم میترا با حالت غیظ پنجره را بست و رفت...
خلاصه با یک سرباز اول رفتیم دمِ پمپ بنزین. یارو پمپبنزینی گفت:
- تو که پول نیاوردهای، نمیتوانم مدارک را بدهم؛ چه کار میکنی؟
- ای بابا، نمیبینی پلیس دنبالم است؟... ماشین را میخواهند بزنند توی پارکینگ؛ مدارک را میخواهند که زودتر ترخیصش کنند...
- به من ربطی ندارد؛ باید یک چیزی گرو بگذاری تا مدارک را بدهم...
من که دیگر فکرم کار نمیکرد، گفتم:
- بیا این موبایلم را بگیر، مدارک را بده...
سیمکارت و باتری موبایل را درآوردم و دادمش به آنها، مدارک را گرفتیم و رفتیم به طرف پارکینگ...
پارکینگ خیلی شلوغ بود. بالاخره با هر بدبختیای بود ماشین را تحویل دادم، وسایلم را برداشتم و بیرون آمدم...
تقریباً نیم ساعتی معطل شدم تا ماشین گیرم آمد. ساعت یازده و نیم بود و باران شدید؛ زیر باران خیسِ خیس شده بودم. اولش میخواستم بروم خانه، ولی بعد گفتم اول بروم یک سر طرفِ میترا، از دلش دربیاورم، بعد بروم خانه.
از ماشین
که پیاده شدم فقط سه تومن داشتم و همان را هم کرایهٔ دربست دادم. با خودم گفتم: اشکالی ندارد، از میترا پول میگیرم و با آژانس میروم خانه...
آمدم آیفون
را بزنم که یکدفعه یادم آمد: ای دلِ غافل، آیفونشان خراب است.... فهمیدم که در وضعیت بدی گیر کردهام... موبایلم را هم داده بودم به پمپ بنزین. بدجور گرفتار شده بودم؛ بدشانسی پشتِ بدشانسی. دمِ درِ خانهشان ایستادم ولی نمیتوانستم به او بگویم در را باز کند. هیچ راهی نداشتم و باید برمیگشتم خانه... میتوانستم تصور کنم که اگر حالا بدون ماشین بروم خانه، پدرم چه بلایی سرم میآورد. با خودم
گفتم:
- اشکالی ندارد، کلی خرید کردهام، این ماهیها و میوهها؛ اگر مادرم ببیند کیف میکند و میگوید «چه پسرِ بامسئولیتی دارم!» و جلوی همه سرم را بالا میگیرم...
در همین فکر بودم که یکدفعه ماشینی آمد جلوی پایم ترمز کرد... زیر باران داخلش معلوم نبود.
در ماشین باز شد و پدر و مادر میترا پیاده شدند... همین یک چیز را کم داشتم.... اصلاً حوصلهٔ غرغرِ پدرش را نداشتم.
تا مرا با آن وسایل در دست و تنِ خیس زیر باران ایستاده دیدند، تعجب کردند. پدرش با یک نگاه معنادار گفت:
- آقا حسام، از این طرفها... خوب میدانی کی بیایی که ما خانه نباشیم!!!...
- سلام... نه... م... من... داخل نرفتم...
- به من دروغ نگو... ساعت دوازده شب دمِ در خانهٔ ما ایستادهای، میخواهی من باور کنم که تو داخل نبودی؟... مرد باش، راستش را بگو... سرت را که نمیبُرند.... ما هم جوان بودیم، والله... از این قرتیبازیها نداشتیم...
- نه... م... به خدا...
همینطور داشتم تتهپته میکردم که مادر میترا به دادم رسید و گفت:
- دامادم را اذیت نکن.... طفلک رفته کلی خرید کرده برای فردا.... حالا چرا زیر باران ایستادهای؟ برویم بالا... خیس شدهای، سرما میخوری...
- نه مامان، دست شما درد نکند، مزاحم نمیشوم؛ فقط آمدم این وسایل را تحویل بدهم.
نمیدانم چرا رویم نشد داخل بروم. همینطور که حرف میزدم، وسایل را از دستم گرفتند، به خانوادهام سلام رساندند و رفتند داخل و در را هم بستند.
حالا من مانده بودم تنها در خیابان دانشگاه... بدون یک قِران پول... گوشیِ
موبایل هم نداشتم.... زیر باران... ماشینم هم در پارکینگ شهرداری... ساعت از
دوازده شب هم گذشته بود... روی رفتن به خانه را هم نداشتم؛ تازه اگر میخواستم بروم هم، نصفهشب
زیر باران کجا ماشین به امیرآباد گیرم میآمد...
هم خندهام میگرفت هم گریهام
... داشتم به بدشانسیِ خودم فکر میکردم که متوجه شدم یک پیرمرد فقیرِ ریشبلند که قیافهاش به درویشها میمانست، توی نخِ من است...
با نیشخند به من گفت:
- چه شده؟ خیلی حال و روزت خراب است؟ نامزدت سرِ کارت گذاشته؟
من که در آن وضع حوصلهٔ همین یکی را هم نداشتم، گفتم:
- نمیدانم خالو... ببخشید که پول و پلهای هم ندارم که به شما بدهم.
خندهای کرد و گفت:
- هههه... نه... دستت درد نکند؛ اتفاقاً من میخواستم پولی به تو بدهم، که من هم ندارم.... دیدم خیلی داغانی، آمدم حالت را بپرسم، ببینم چهات است؟
از اخلاقش خوشم آمد؛ گفتم:
- نمیدانم، خودم بدشانسم... نامزدم سرِ کارم گذاشته... یا.... نمیدانم...
- هههههه... من میدانم... تازه اولِ کارت است و اینطور درمانده شدهای.... هنوز راه
درازی در پیش داری؛ بگذار عروسی کنی، معلومت میشود... هههه... «باش تا صبح دولتت
بدمد .... کاین هنوز از نتایج سحر است»
این شعر را که شنیدم انگار برق
گرفتم.... یکدفعه خشکم زد... حالا معنیِ این شعر را با تمام وجودم درک میکردم.
آخر اسم میترا در شناسنامه «سحر» بود....
خندهای کردم و پیاده راهم را کشیدم و رفتم.
(پایان قصه)
خالو مجید
- نویسنده
- خالو مجید
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خالو مجید است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار طنز «بد شانس»؛
نخستین نفری باشید که مینویسد