داستان
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی موسی طایف (مدیر وبلاگ) 📍 قشم (درگهان)
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
گاو مع مع شکه
گاو داشت ماغ میکشید،
نینهندن .او دیگه فیص ووده وبه شهررفته وهرروزشلوارتیپ تنگ ازن .ای الا
اما حسنک نمیآید. او دیگر «فیس» شده و به شهر رفته و هر روز شلوارِ تیپِ تنگ میپوشد. او حالا
هرروصبح بجاخوراک دادن به حیونون جلوآهینه اوسته وبه موون خو ژل ازن .
هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانها جلوی آینه میایستد و به موهایش ژل میزند.
موون مال حسنک دگه مثل پشم کهره نین بخاطه که هررو به موون خو
موهای حسنک دیگر مثلِ پشمِ بزغاله نیست، چون هر روز به موهایش
گلت ازن.دوش که حسن واکبری چت شکه کبری ایگو: مه تصمیم گپه
«گلت» میزند. دیروز که حسن با کبری چت میکرد، کبری گفت: «من تصمیمِ بزرگی
امگته.کبری تصمیم ایگته به حسنک ول بکن ودگه با اوچت نکن.بخاطه که
گرفتهام.» کبری تصمیم گرفته بود حسنک را ول کند و دیگر با او چت نکند، چون
اون دگه واپتروس رفیک ووده وچت اکن.پتروس همیشه پاکامپیوترخو نیشته
حالا دیگر با پتروس رفیق شده و با او چت میکند. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته
وچت نکردن.پتروس ایدی که سد سوراخ ووده وکلینچی بخاطه چت کردن نه
و دارد چت میکند. پتروس دید که سد سوراخ شده، ولی انگشتش از بس چت کرده بود
دردن.ای خو نیفهمی که تاچند دیکه دگه سد اشکی.بیخیال وا کبری چت
درد میکرد. خب، نفهمید که تا چند دقیقهٔ دیگر سد میشکند. بیخیال با کبری چت
شکه که سد ایشکه وغرق و.برای مراسم دفنی کبری تصمیم ایگه واقطار
میکرد تا اینکه سد شکست و غرق شد. کبری تصمیم گرفت برای مراسمِ دفنش با قطارِ
رجاء که ا همه بقول خوشون سرعته ارت به همون شهر بره که دخه راه کوه
«رجاء» — که به قول خودشان از همه سریعتر میرود — به همان شهر برود؛ ولی سرِ راه، کوه
روریل مال قطارریزش ایکرده.ریزعلی ایدی که کوه ریزش ایکرده ولی حوصله
روی ریلِ قطار ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده، ولی حوصله
اینهسته.او دگه سرد ووده ودلی نشخواشت لباس خو عوض بکن.ریزعلی
نداشت. او دیگر سرد شده بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد. ریزعلی
بجلی ایشسته وله حوصله دردسر اینهسته.خا قطار به سنگن ایخه وکبری
چراغقوه داشت، ولی حوصلهٔ دردسر نداشت. خب، قطار به سنگها خورد و کبری
وامسافرن مردن.ریزعلی بدون ایکه توجه بکن به خانه ره خانه مثل همیشه
و مسافران مردند. ریزعلی بیآنکه اهمیتی بدهد به خانه رفت. خانه مثلِ همیشه
سوت وکورهسته.بله الاچند سالن که کوکب خانم زن ریزعلی مهمون
سوت و کور بود. بله، حالا چند سال است که کوکبخانم، زنِ ریزعلی، مهمانِ
ناخونده اینین.او الا دگه حتی مهمون خانده دگه اینین.اودگه حوصله مهمون
ناخوانده ندارد. او حالا دیگر حتی مهمانِ خوانده هم ندارد. دیگر حوصلهٔ مهمان
اینین.بخاطه که پول اینین. پولن مال سهام عدالت هم تموم وو.وهمه چیز
ندارد، چون پول ندارد. پولِ سهامِ عدالت هم تمام شد و همه چیز
گرون.او دگه ا.وقته که حسنک به حیونون ول ایکه. نه تخمرگ.نه ماست.نه
گران است. او دیگر، از وقتی که حسنک حیوانها را ول کرد، نه تخممرغ دارد، نه ماست، نه
دوغ نخانی هه.حتی آخرین بارکه گوشت کهره هن بخره چوپان دروغگوبجا
دوغ و نه کره. حتی آخرین بار که رفته بود گوشتِ بزغاله بخرد، چوپانِ دروغگو به جای
گوشت کهره بی گوشت خر ایفروخت .وله او ا چوپان دروغگو گله اینین.
گوشتِ بزغاله به او گوشتِ خر فروخت. اما او از چوپانِ دروغگو گلهای ندارد،
بخاطه که دنیای امروزماخیله مثل چوپان دروغگوایشه .بخاطه همینن که دگه
چون دنیای امروزِ ما پر است از آدمهایی مثلِ چوپانِ دروغگو. برای همین است که دیگر
دخه کتابون دبستان اون داستانون قشنگ نین .
در کتابهای دبستان آن داستانهای قشنگ نیست.
ببخشی اگه بی مزه هسته
ببخشید اگر بیمزه بود.
- نویسنده
- موسی طایف (مدیر وبلاگ)
- گویش
- قشم (درگهان)
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد موسی طایف (مدیر وبلاگ) است.
یادداشتها
«داستان» زنجیرهای طنز اجتماعی (حسنک، کبری، ریزعلی، چوپان دروغگو) — بازنویسی طنز قصههای کتاب درسی؛
نخستین نفری باشید که مینویسد