رفتن ما تو جشن
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی خاطرات بندری 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
چیچکای رفتن ما تو جشن و فلنگی چاخ دوش یتا از چولنگو زنگ ایزه و ایگوت بدو تا برنگ گردش به یتا از شهروی نزیک که شهر توریستین.
قصهٔ رفتن ما به جشن و فلنگبستنِ ما: دیروز یکی از بچهها زنگ زد و گفت: «بیا برویم گردش، به یکی از شهرهای نزدیک که شهر توریستی است.»
حرکت موکرد و رفتیم به شهر مورد نظر تکریبا ۲۰ دکیکه وا ماشین راهن. سر پسین هسته و هوا نم نم بارون و هوندیم مرکز شهر و کدم مازه که یک هو مودید یجا چادر شوزدی و سن موسیکی و ملت جمن و حسابی جشن اگتن.
راه افتادیم و رفتیم به شهر موردنظر؛ تقریباً بیست دقیقه با ماشین راه است. عصر بود و هوا نمنم باران داشت. رسیدیم مرکز شهر و داشتیم قدم میزدیم که یکهو دیدیم یک جا چادر زدهاند، سنِ موسیقی برپاست، مردم جمعاند و حسابی جشن گرفتهاند.
موگو برنگ وسط جشن یه حالی بکنیم. خلاصه هوندیم وسط جمعیت و وستادیم به گوش دادن موسیکی و کنسرت. هر کس از بغل ما رد شبو یک چهمک و بورمکی حوالمو شدا و ما ماگفت: ای یارو چکک ادموی خوبین چکک مهربون.
گفتیم برویم وسط جشن یک حالی بکنیم. خلاصه رفتیم وسط جمعیت و ایستادیم به گوش دادنِ موسیقی و کنسرت. هر کس از کنار ما رد میشد یک چشمک و یک ابروبالاانداختن حوالهمان میکرد و ما میگفتیم: «اینها چقدر آدمهای خوبیاند! چقدر مهرباناند!»
گروه موسیکی اجراش تمون بو و مجری هوند رو سن و شروع ایکرد در باره جشن گپ زدن که یک هو مه چرت از سروم پرید و بی رفیکخو امگو حامد بخو بکن که هوا پسن.
اجرای گروه موسیقی تمام شد و مجری آمد روی سن و شروع کرد دربارهٔ جشن حرف زدن که یکهو چُرتم پرید و به رفیقم گفتم: «حامد، بجنب که هوا پس است!»
ایگو بیچه؟ امگو مپرس فکط نعلینخو در بیار و فرار خالو که ابرو و حیثیتمو بر باد رهت.
گفت: «چرا؟» گفتم: «نپرس، فقط دمپاییهایت را دربیاور و فرار کن رفیق، که آبرو و حیثیتمان بر باد رفت!»
خلاصه مه مدل بندری مث فشنگ بخوم امکند از اوجا دور بودوم. رفیکمو ایگو ای یارو چه بو؟ امگو خونه چیده ادونی خومو کجا رفتنگ؟
خلاصه من به سبک بندری، مثل فشنگ از جا کندم و از آنجا دور شدم. رفیقم گفت: «آهای، چه شد؟» گفتم: «خانهخراب، میدانی کجا رفته بودیم؟»
ایگو نه. امگو ای برادر ای جشن مال مخنتو (گی) هسته ادندی همه برمک و چهمک نثارمو شاکرد. شامس موا که بخومو شوندی اگا نه روزگارمو سیاه شبو.
گفت: «نه.» گفتم: «ای برادر، این جشن مال مخنثها (گیها) بود؛ برای همین همه چشمک و ابرو نثارمان میکردند. شانس آوردیم که ما را نشناختند، وگرنه روزگارمان سیاه میشد.»
ههههههههههه دو شو تا دم صحب خنده مازد.
هههههههههه، دیشب تا دمِ صبح میخندیدیم.
- نویسنده
- خاطرات بندری
- منبع
- مجموعهی sirgap مالک سایت
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خاطرات بندری است.
یادداشتها
پیام داستان: گاهی تجربیات ناخوشایند درسهای خوبی برای ما دارند.
نخستین نفری باشید که مینویسد