چیچکای مه و نومزاد گذشته
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی پاپایا ایلزاده 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
اغام که شما باشی ما
نومزادی موهسته مال یکی ازدهاتو نزیک بندر ..بپش کاچاکچی گپیه و خیلی هم
سرشناس و پولداره .از کضای روزگار ما وا دهت کوکلوش اشنا بودنگ و شو انده
روز هروسیله ای گیر ماوارد یه سری دور لهرشو مازد ؛ نومزاد
یا بکول چولنگو امروزی زید ما خیلی کدیمی و ساده هسته ؛ یک روز سر کرار
ملاکات بی مه ایگت که یک خواهشی ازت اومستی و اگا خاطروم توا باید کول هادی
که حتما انجوم هادی ....مه که او زمون دانشجو هستروم و دستوم تو کیسه بپی
چی اومگوت چه عزیزوم بگا که چه توا؟ ایگو که اگه خاطروم توا به مه کول هاده
یه چیزی برام بخری ..آلا مای بدبخت دانشجو و بی پول پلو خوم اومگوت که یا
ابوالفضل حتما شوا بگت باید یتا تویوتا مدل بالا دوکابین بی مه بخری ؛ چون
اونموکع خیلی مد هسته و اکثر کاچاکچیو تویوتا سوار شابو ...؛ مه اومگو خوب
گپ دلت بزن چه توا و از طرفی هم مترسی که از پسش بر نیام ...؛نومزادو ایگت
که بی مه کول هاده که وهتی وا هم هیش موکه یتا گسک که زیر دلی سفید ببوت
برنگ از داراب بی مه بخرنگ چون مم ما ایگتی خیلی شیر ادت ....مه نزیک
یکساعت پشت بن مغی که جای ملاکات همیشگی مو هسته از خنده پل مزه و دهتو
بدبخت لووی وازه فکط نگاهوم شکرد که بیچه مه خنده نزرم ...بله عزیزون سادگی
دهتون بالاشهر همیشه بی مه یک درس بزرگ بودی تو زندگی ؛ و مه خیلی از چیزو
مدیون همو دهتوم ...گرچه کسمت نبو ...
..
پاپایا ایلزاده
ترجمهی فارسی پیشنهادی
بله آقاجان... ما نامزدی داشتیم اهل یکی از دهات نزدیک بندر. پدرش قاچاقچیِ کلهگندهای است و خیلی هم سرشناس و پولدار. از قضای روزگار با دختر کوچکش آشنا شدیم و شب و روز با هر وسیلهای که گیرمان میآمد سری به دور و بر خانهشان میزدیم. نامزدمان، یا به قول بچههای امروزی «زیدِ» ما، خیلی قدیمی و ساده بود. یک روز سر قرار ملاقات به من گفت: «یک خواهشی ازت دارم؛ اگر دوستم داری باید قول بدهی که حتماً انجامش بدهی.» من که آن زمان دانشجو بودم و دستم توی جیب پدرم بود، گفتم: «چه شده عزیزم؟ بگو چه میخواهی؟» گفت: «اگر دوستم داری، قول بده یک چیزی برایم بخری.» حالا منِ بدبختِ دانشجوی بیپول پیش خودم گفتم: «یا ابوالفضل! حتماً میخواهد بگوید باید یک تویوتای دوکابینِ مدلبالا برایم بخری»؛ چون آن موقع خیلی مد بود و بیشتر قاچاقچیها سوار تویوتا میشدند. گفتم: «خب، حرف دلت را بزن، چه میخواهی؟» و از آن طرف هم میترسیدم که از پسش برنیایم. نامزدم گفت: «به من قول بده وقتی با هم عروسی کردیم، برویم از داراب یک گوساله برایم بخریم که زیر شکمش سفید باشد؛ چون مادرم گفته خیلی شیر میدهد.» من نزدیک یک ساعت پشتِ پای نخلی که جای قرار همیشگیمان بود از خنده غشوریسه میرفتم و دخترک بیچاره دهانش باز مانده بود و فقط نگاهم میکرد که چرا اینطور میخندم... بله عزیزان، سادگیِ دخترهای بالاشهر همیشه برای من درس بزرگی در زندگی بوده و خیلی چیزها را مدیون همان دخترم... هرچند قسمت نشد...
..
پاپایا ایلزاده
- نویسنده
- پاپایا ایلزاده
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد پاپایا ایلزاده است.
یادداشتها
چیچکای «مه و نومزاد گذشته»؛
نخستین نفری باشید که مینویسد