پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری

نادر شاه در لارک

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی گلشن سورو (ناخدا) 📍 لارک

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

نادر شاه در لارک

مُدتی هسته که شهر حالت نظامی شسته و مَردُون شمشیرون خُو تیز شو اَکه و

شُوون دور اَ چهم ما چُولَنگُون مدیر گُمبرک و معلم مدرسه کمیسیون شو هسته

بعضی وختُن پچ پچ زَنون مُون اشنوت که شُون اَگُ دگه وَخت شن بی پاکستانیون

درس خاشی هادیم و ای اوضاع جزیره هم بی ما بشته کنجکاوی کرده

صحب سرکلاس معلم ما بر عکس پشترون که ساعت هشت اَ خُو پا شَ بُو و گیج

مِرَک خُو سرکلاس شَ هُنده و مشک شَدا و دوباره شَ رَه که رَغبَن بخات ،

ریشی ایزده و وا جیمه اُتو کشیده هُنده که بُو عطری نَزیک هسته زار وا سَر

مُون هادیت ، چوک ون نفسی شُو کشی و شُ گُ امرو بُو دومادی ندادئی !!! و

معلم هم بدون ایکه از درس و تکلیف چیزی بگیت رو بَ شاگردون اِیگُ اَ کشم

خبر شو واردی که امرو رئیس فرهنگ اَهُندنگ لارک بی بازدید اَ مدرسه بایَ

تمام کلاس و حیاط مدرسه پاک بکنیم و بعد بریتون والَهرون سر و رُو خُو

بشوری و جیمه پاک و نُو نَگَر خُو بکنی و بیائی دانش اموزون دو دسته بودن

دُختون بَ جُونِ کلاس و میز و نیمکت و ما چوکون بی جَم کردن سنگ و جارو

کردن حیات مشغول بودیم

ساعت سه پسین یتا اَ چَوکون که لُو تیو نگهبونی

شَدا جاری زَه یتا جهاز نَدیدم که اَ تره کشم نَ هُندگ معلم هم زود ایگُ

کلاس اولی ن ردیف اولی و دومی ون هم ردیف دوم و کلاس سومی ون ردیف سوم و

چهارمی ون ردیف اخر و ایگُ مه اَرَم لُو تیو بَ استکبال رئیس فرهنگ شما هم

ارُم بنینی و درسونت ون بخونی ما که هُندیم مه بر پا اَدَم وشما صاف وُستی

تا رئیس اجازه نشتن هادیت

رئیس فرهنگ وا شش نفر دگه دَاخه کلاس بودن و

رئیس شواسته وا چوکون گپ بزنت اَیتا دُختون کلاس اولی ای پُرسی دختر خانم

اسم شما چیه ؟ دختو ایترسیده و هم شَندُونست ای چه نَگُتن ، سری زیری که و

چیزی شَ نَگُ رئیس اَ یتا دگه ای پُرسی شما دُختر اسم چیه ؟ دُختو هم که

ایدی رئیس گُر ُ گُر یَ چیزی اَ ای نپرسیدن سر خُو بَ پَشتا تُو ایدا و وا

نگاهی شواسته بدونت ای چه نَگُتن که یتا اَ کلاس چارمی ون اِیگُ ، اَگُتن

نُوم تُو کیاه ، دُختو تا ای گپی اشنوت همطو که دَس تو شوا شَ چرخُوند جار

ایزه زیبا زیبا زیبا و بی رئیس نگا شَکه و وا دست بی خودی اشاره شَکه خَرص

تُو چهمی جَم بوده ای دو هفته هسته که مدرسه شَ هُند و تازه فارسی یاد شَ

گه

رئیس که ای دُونست جریان چن اَیتا کلاس چارُمی ای پُرسی نُوم مدرسه

شما چِن و ما همه وا هَم مُوگُ دبستان نادری و رئیس ادامه ایدا مه از ای

نُوم خیلی خُوشُم هُند بایَ مدرسه ون بشتری داخه ایران بَ نومِ نادر بَشن و

بدون ایکه متوجه بشت بشتر چوکون متوجه گپ ونی نابودن از نادر تعریف شَکرده

اتوکا گپ شَزه مث ایکه چند سال دمبال نادر داخه جنگون بودی

همی غایه

سی چلتا اَ اهالی لارک هم بی جم اضافه بودن و از بیرون کلاس گپ ون رئیس گوش

شو اَکه ، و ای هم مث ایشونی که چیچکا اَگن وا کمک دَس و سر و گردنی از

دلاوری ون نادر شَ گُ .یتا اَ لارکی ون داخه کلاس هُند و اَ مشکلون خُوشون

مخصوصن جهازون پاکستونی اِیگُ که چطوکا کُلگر و لیح ون شون اَز بین نبردنن و

اِیگُ شما بی ما کمک بکنی و بی دولت خبر هاده تا کمک ما بکنت ما هرچی

شکایت نکردیم کسی کمک ما ناکنت

رئیس که تو خیالی هَنو دمبال نادرشاه ن

و وا محمود افغان جنگ نکردن یَدوفه پا خُو بَ زمین ایکوبی و ایگُ نادرشاه

نمردن ، ایجا مدرسه نادری ن نادر شاه ایجان و شما سرباز نادری شمشیر نادر

نباید زمین بکَت !!

صحب روز بَعد که اَخُو پا بودیم مُودی هیچ جهازی وا

دیریا نرهتی و مردون همه شمشیر وا دَس لُو تیو و بالا کلات پرتکالی ون

نگهبونی ندادن و زنون هم چادر وا کمر شو بستی و تدارک پشت جبهه ندیدن و

نُون و چائی بَ لُو تیو و کلات نبردن

گپ ون رئیس فرهنگ بندر کار خودی

ایکرده و لارکی ون همو شُو وا جَهازون خُو شمشیر بَ دَس بَ جُون جهازون

پاکستونی اَکَن و لیح ون شون پچ پچ شو کرده و بی لو تیو لارک بعنوان غنیمت

جنگی شوارده بی جهازون پاکستونی پیغوم شو داده اَگه دوباره پیدا تُو بو

جهازون تون زیر هُو اکنیم

یتا اَ لارکی ون که شوخ طبع هسته شَ گُ دگه

احتیاج بَ کمک دولت و شکایت مُو نین شمشیر مُو هستی و لشکر نادری ، خُومون

حَک و حکوک خُو اگریم

ا روزون ما چولَنگ هستریم و وا شمشیرون چوبی خُو لو تیو و کلات پرتکالی ون نگهبانی مُو اَدا و فکر مو اَکه ما نادرشاه کوجکی هستیم

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

نادرشاه در لارک

مدتی بود که شهر حالتِ نظامی داشت و مردها شمشیرهایشان را تیز می‌کردند، و شب‌ها، دور از چشمِ ما بچه‌ها، مدیرِ گمبرک و معلمِ مدرسه کمیسیون داشتند. گاهی پچ‌پچِ زن‌هایمان را می‌شنیدیم که می‌گفتند: «دیگر وقتش است به پاکستانی‌ها درسِ خوبی بدهیم.» و این اوضاعِ جزیره ما را بیشتر کنجکاو کرده بود.

صبح سرِ کلاس، معلممان برعکسِ پیش‌ترها — که ساعت هشت از خواب بیدار می‌شد و گیج و منگ سرِ کلاس می‌آمد، مشق می‌داد و دوباره می‌رفت که صبحانه بخورد — ریش تراشیده بود و با پیراهنِ اتوکشیده آمده بود، و بوی عطرش آن‌قدر تند بود که نزدیک بود ما را «زار» بگیرد. بچه‌ها نفسی کشیدند و گفتند: «امروز حتماً عروسی‌اش است!!!» معلم هم بی‌آنکه از درس و تکلیف چیزی بگوید، رو به شاگردها کرد و گفت: «از قشم خبر آورده‌اند که امروز رئیسِ فرهنگ برای بازدید از مدرسه به لارک می‌آید. باید همهٔ کلاس و حیاطِ مدرسه را تمیز کنیم، بعد بروید خانه‌هایتان سر و رویتان را بشویید، پیراهنِ تمیز و نو و نوارتان را بپوشید و بیایید.» دانش‌آموزها دو دسته بودند: دخترها افتادند به جانِ کلاس و میز و نیمکت، و ما پسرها مشغولِ جمع کردنِ سنگ و جارو کردنِ حیاط بودیم.

ساعتِ سهٔ بعدازظهر، یکی از بچه‌ها که لبِ ساحل نگهبانی می‌داد فریاد زد: «یک جهاز می‌بینم که از طرفِ قشم دارد می‌آید!» معلم هم زود گفت: «کلاس‌اولی‌ها ردیفِ اول، دومی‌ها هم ردیفِ دوم، کلاس‌سومی‌ها ردیفِ سوم و چهارمی‌ها ردیفِ آخر.» و گفت: «من می‌روم لبِ ساحل به استقبالِ رئیسِ فرهنگ؛ شما هم بنشینید و درس‌هایتان را بخوانید. ما که آمدیم، من «برپا» می‌دهم و شما صاف بایستید تا رئیس اجازهٔ نشستن بدهد.»

رئیسِ فرهنگ با شش نفرِ دیگر داخلِ کلاس بودند، و رئیس می‌خواست با بچه‌ها حرف بزند. از یکی از دخترهای کلاس‌اولی پرسید: «دختر خانم، اسمِ شما چیه؟» دخترک ترسیده بود و هم نمی‌دانست او چه می‌گوید؛ سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. رئیس از یکی دیگر پرسید: «شما دختر، اسمت چیه؟» دخترک هم که دید رئیس تندتند دارد چیزی از او می‌پرسد، سرش را به عقب برگرداند و با نگاهی می‌خواست بداند او چه می‌گوید، که یکی از کلاس‌چهارمی‌ها (به بندری) گفت: «می‌گوید اسمت چیست.» دخترک تا این حرف را شنید، همان‌طور که دستش را در هوا می‌چرخاند، فریاد زد: «زیبا، زیبا، زیبا!» و به رئیس نگاه می‌کرد و بی‌هدف با دست اشاره می‌کرد؛ اشک در چشمش جمع شده بود. دو هفته بود که به مدرسه می‌آمد و تازه داشت فارسی یاد می‌گرفت.

رئیس، که فهمید جریان چیست، از یکی از کلاس‌چهارمی‌ها پرسید: «اسمِ مدرسهٔ شما چیه؟» و ما همه با هم گفتیم: «دبستانِ نادری.» رئیس ادامه داد: «من از این اسم خیلی خوشم آمد؛ باید بیشترِ مدرسه‌ها در ایران به نامِ نادر باشند.» و بی‌آنکه متوجه شود بیشترِ بچه‌ها حرف‌هایش را نمی‌فهمند، از نادر تعریف می‌کرد؛ طوری حرف می‌زد که انگار سال‌ها دنبالِ نادر در جنگ‌ها بوده. همان موقع سی‌چهل نفر از اهالیِ لارک هم به جمع اضافه شده بودند و از بیرونِ کلاس به حرف‌های رئیس گوش می‌دادند، و او هم مثلِ کسانی که قصه می‌گویند، با کمکِ دست و سر و گردن از دلاوری‌های نادر می‌گفت. یکی از لارکی‌ها داخلِ کلاس آمد و از مشکلاتِ خودشان گفت، مخصوصاً از جهازهای پاکستانی، که چطور گرگورها و تورهایشان را از بین برده‌اند، و گفت: «شما به ما کمک کنید و به دولت خبر بدهید تا کمکمان کند؛ ما هر چه شکایت می‌کنیم کسی به ما کمک نمی‌کند.» رئیس، که در خیالش هنوز دنبالِ نادرشاه بود و داشت با محمودِ افغان می‌جنگید، یک‌دفعه پایش را به زمین کوبید و گفت: «نادرشاه نمرده! اینجا مدرسهٔ نادری است، نادرشاه اینجاست و شما سربازانِ نادرید؛ شمشیرِ نادر نباید زمین بیفتد!!»

صبحِ روزِ بعد که از خواب بیدار شدیم، دیدیم هیچ جهازی به دریا نرفته؛ مردها همه شمشیر به دست، لبِ ساحل و بالای قلعهٔ پرتغالی‌ها نگهبانی می‌دادند، و زن‌ها هم چادر به کمر بسته بودند و تدارکِ پشتِ جبهه را می‌دیدند و نان و چای به لبِ ساحل و قلعه می‌بردند.

حرف‌های رئیسِ فرهنگِ بندر کارِ خودش را کرده بود، و لارکی‌ها همان شب با جهازهایشان، شمشیر به دست، به جانِ جهازهای پاکستانی افتادند و تورهایشان را تکه‌تکه کردند و به‌عنوانِ غنیمتِ جنگی به ساحلِ لارک آوردند، و به جهازهای پاکستانی پیغام دادند: «اگر دوباره پیدایتان شود، جهازهایتان را غرق می‌کنیم.» یکی از لارکی‌ها که شوخ‌طبع بود می‌گفت: «دیگر به کمکِ دولت و شکایت احتیاجی نداریم؛ شمشیر داریم و لشکرِ نادری؛ خودمان حق و حقوقمان را می‌گیریم.»

آن روزها ما بچه بودیم و با شمشیرهای چوبی‌مان لبِ ساحل و قلعهٔ پرتغالی‌ها نگهبانی می‌دادیم و فکر می‌کردیم نادرشاه‌های کوچکی هستیم.

نویسنده
گلشن سورو (ناخدا)
گویش
لارک
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد گلشن سورو (ناخدا) است.

یادداشت‌ها

داستان «نادرشاه در لارک» (خاطره کودکی)؛ برگردان به بندری: Genow. اصل فارسی در suru.blogfa.com/post/27؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.