یک خاطره
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی پاپایا ایلزاده 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
یک خاطره و یک چیچکا
یک رو صحب مواسته برم سرکار که مم ما از سر نونوایی هوند و ایگت که بپ خرم
دو شو به رحمت خدا رفتی...و مه اومگفت خداش بیامرزت و رفتوم سر کار ...او
موکع محل کار مه ایسین هسته و ساعت ۱۰ صبح رفتوم به سرکشی مزارع و باغو
.....سر دوراهی کلعه ایسین ووستادوم تا هو و نوشابه بخرم ...همی موکع
اومدید یکی از چوکو بپ خرم که راننده ماشین کپسولی هستر اومدید که بی خبر
از فوت بپش درحال فروختن کپسولن ...رفتوم یواشکی به همکارش اومگت که بپ ای
رفیک شما دو شو فوت ایکردی ..طوری به ای بگا که سکته نکنت ..خلاصه ما
دلداریش موداد که مرگ حکن بی همن و به ای بنده خدا وا غار مورستاد بندر تا
برت سر نعش بپش ....بعد از ظهر هوندوم وا لهر و اومدید که بپ خرم زنده و سر
و مور گنده وا چوکوش هوندن پی مما به گله کردن ..که بله چوک شما بی ما
ایکشت و چیزی نهسته غلوم چوک ما همواماشین کپسولی ته دره برستت ...ای چه
کارین .......بی مما اومگت ..که تو بی مه ادگت ...ایگو بابا بی مه هم زنو
سر نونوایی شوگو ...الا بدو درستی بکن ....جالبن که یک هفته بعد بپ خرم فوت
ایکرد و یک دردسر دگا درست بو....
.
.
(( پاپایا ایلزاده ))
ترجمهی فارسی پیشنهادی
یک خاطره و یک قصه
یک روز صبح میخواستم بروم سر کار که مادرم از نانوایی آمد و گفت: «پدرِ خرم دو شب پیش به رحمت خدا رفته»... و من گفتم: «خدا بیامرزدش» و رفتم سر کار... آن موقع محل کارم ایسین بود و ساعت ده صبح رفتم به سرکشیِ مزرعهها و باغها... سرِ دوراهیِ قلعهٔ ایسین ایستادم تا آب و نوشابه بخرم... همان موقع دیدم یکی از پسرهای پدرِ خرم، که رانندهٔ ماشین کپسولگاز بود، بیخبر از فوت پدرش دارد کپسول میفروشد... یواشکی رفتم پیش همکارش و گفتم: «پدرِ این رفیقتان دو شب پیش فوت کرده.. یکجوری به او بگو که سکته نکند.» خلاصه دلداریاش دادیم که مرگ حقِ همه است و این بندهخدا را با عجله فرستادیم بندر تا برود سرِ جنازهٔ پدرش... بعدازظهر آمدم خانه و دیدم پدرِ خرم زنده و سرِحال، با پسرهایش آمده پیش مادرم به گلهگذاری.. که: «بله، پسرِ شما مرا کشت! و هیچ خبری نبود؛ پسرمان غلوم با همان ماشینِ کپسول نزدیک بود برود ته دره... این چه کاری است؟» ....... به مادرم گفتم: «خودت به من گفتی...» گفت: «بابا، به من هم زنهای سرِ نانوایی گفتند... حالا بیا درستش کن...» جالب اینکه یک هفته بعد پدرِ خرم فوت کرد و یک دردسرِ دیگر درست شد...
.
.
(( پاپایا ایلزاده ))
- نویسنده
- پاپایا ایلزاده
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد پاپایا ایلزاده است.
یادداشتها
خاطره/چیچکا طنز؛
نخستین نفری باشید که مینویسد