پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
شعر بندری

مُشتا

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

سروده‌ی مژگان رشیدی ( رهانور) 📍 بندرعباس

دل مِه وقتی شنشته هر پسین روبرو دیریا

دل من وقتی هرعصر می نشستیم روبروی دریا

بِ ی خو از جونوم شکنده اُ شَرَ تو دل مشتا

خودشو از وجود و جسم من جدا میکرد و میرفت تو دلِ

مِه مَدیدهَ که شَچسبی به هَمَه تورُنِ اُنجا

مُشتا ( اون تور بزرگی که برای صید ماهی ها توی دریا با پایه های چوبی آویزان میکنند

تا که ماهیون نَخوارِن گولِ نامردیه مُشتا

من میدیدم که دلم میرفت و میچسبد به دورتا دور اون تورها/ تا شاید کمک کنه و به ماهی ها بفهمونه که فریب نامردی اون تورها رو نخورن!

جُن شَدا ، بِ ی خو شَزه وا درو دیوار

جون میداد دلم و خودشو به آب و آتیش میزد

تا نَکَن ایهَمَه ماهی ، توو دلِ زندُنِ مُشتا

که ماهی ها نیفتن توی اون توری که مثل زندان بود

مِه مَفَهمی که دلُم خودی اسیرِن

من میدونستم که دلم خودش هم اسیره

دوست ایشستَه که نَبوت کسی اسیر ، اُهَم توو دیریا

برای همین نمیخواست کسی اسیر بشه ، اونهم توی دریای پهناور!

وَختی شُو شَبوو شَهُندَه ایی دِلِ زار و گرفتار

غروب که تموم می‌شد و شب می شد دلم خسته و ناامید

اُ شَدی چِکَک ماهی مِثِه خُش بودَن گرفتار

برمیگشت و میدید که بازم ماهی ها اسیر اون تورها شدن ، درست مثل خودش که یه جایی اسیر بود!

ولی آرُمَم نَهَستَه ، که تا صُب بَشِت دوبارَه

ولی بازم خسته نمی‌شد و منتظر می‌شد فردا بشه

اُ بِرِیت نَ لُوِ دیریا ، که شایَ پیدا بَشِت یه راهِ چارَه

خودشو از جود من جدا کنه ، بره تو دریا ، شاید چاره ای برای اسیر نشدن ماهی ها پیدا کنه!

مِه مَفَهمی که اسیری تا همیشَه تویِ مُشتان

من میدونستم این تورها و این صیدشدن ماهی ها همیشگی است ، ولی دلم ول کن نبود چون خودش اسیر بود ، لجبازی میکرد با من و خودشو و مُشتا ( تورهای صید)

ولی دل لجبازی شَستَه وا خودی ، وا مِهُ مُشتا

شاعر
مژگان رشیدی ( رهانور)
گویش
بندرعباس
ترجمه
از منبع

با اجازه‌ی شاعر در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد مژگان رشیدی ( رهانور) است.

یادداشت‌ها

شعرنو (shereno.com) — شعر عضو سایت؛ شرح فارسی آزاد (نه سطربه‌سطر) زیر شعر؛ مُشتا = تور بزرگ صید با پایه‌های چوبی؛ تاریخ ثبت در سایت ۱۳۹۸/۴/۸؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.