پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
شعر بندری

پاویز

سروده‌ی سید محمد آواز 📍 بهده (پارسیان)

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

تاوِستُــونا ، وَختِ رُطَب ، مَردُمِ بهـــده بار شـاکِه

تابستان‌ها، وقتِ رطب، مردمِ بهده بار سفر می‌بستند

تِ بَنـدِ مُوهیا وُ فَسیل ، تا بُنگِ شُوم شُو کار شاکِه

در «بند»ِ نخل‌ها و نهال‌ها تا بانگِ نمازِ شام کار می‌کردند

بَنــدِ بَلا و بَنــدِ زیــر ، پُرُت زِ مُوهیـــا وُ فَسیـل

بندِ بالا و بندِ پایین پر است از نخل و نهال

وَختِ بَهـــار ، دَشتُ وُ دَمَن پُرُت زِکاردُوُ وُ غسیـل

وقتِ بهار دشت و دمن پر است از «کاردو» و «غسیل»

پاویز خَشُت ، تولَک بِه دَست ، هَم دُتِیا ، هَم پِسِیا

پاییز خوش است؛ سبد به دست، هم دخترها، هم پسرها

چِششُو بِــه اِنتِظــار باد بِفتـــهِ رُطَب اَز تِ هَــوا

چشمشان به انتظار است که باد رطب را از هوا بیندازد

وَختی خَرَک رَنگ اَبُوهُنــد اِنگاری که دُنیــا تَشُت

وقتی خارک‌ها رنگ می‌گیرند، انگار دنیا آتش است

دُمبــازِ زَردِ بَگَشــی اَوّلِ پــاویــز چـِــه خَشُــت

دمپازکِ زردِ «بگشی» اولِ پاییز چه خوش است

وَختی که مُوهیا دید شَه زَه رَنگَ اگِری چون خَرَکو

وقتی که دید نخل‌ها مثل خارک‌ها رنگ گرفته‌اند

مِریمُ و فاطُــو دِل خَشُت ، هَمَره یار خــود سَـکُـو

دلِ مریم و فاطو خوش است، همراهِ یارِ خود، سکو

حـالا کِه وَختِ رُطَبِن ، پَروَنـگ بِـه دَستِـن بَزّیــار

حالا که وقتِ رطب است، پروند به دستِ نخل‌بند است

صــاحَبِ مُوهیــا خَشّالِن ، اُشنی شُوُ و رُوزُش قرار

صاحبِ نخل‌ها خوشحال است، شب و روز قرار ندارد

پَــروَنگ اَ مُــوهیـــا زَبِنِــه چُو بَزّیـــار اَشی اَبلا

پروند را به نخل می‌بندد و نخل‌بند بالا می‌رود

اَزیــر مُوهیـــا وِسَّـــدهِ گیــزی بِدَسـتِن دی دِلا

زیرِ نخل ایستاده، «گیزی» به دست، دی‌دلا

شَلـیت اَیــا پُر از رُطَب با بَنـــدِ باریکـــی اَزِیــر

«شلیت» پر از رطب با بندی باریک پایین می‌آید

اُن بَزّیارِ مِهـرَبُون چَنگُش تِ پَنگِن هَمچُــو شیــر

آن نخل‌بندِ مهربان، چنگش در خوشه است، همچون شیر

چُو دِی دِلا گِیــزی بِه سَر بِه سُویِ مُشتــاو اَرُوِن

وقتی دی‌دلا «گیزی» بر سر به سوی «مشتاو» می‌رود

خُرما تِ مُشتـاو پَهن اَکُو ، تِ بِنــدِ مُوهیــا اَدُوِن

خرما را در مشتاو پهن می‌کند، میان بندِ نخل‌ها می‌دود

وَختی کِه مُوهیَیا شُوچی ، هَم مُصَلــی هَم شِکَری

وقتی که نخل‌ها را چیدند، هم مُصلّی و هم شکری

اَز پِشِ زامِردُو

از برگِ «زامرد»

و لِشت ، بَر خُــوشُـو شَاکَه کَپَــری

و «لشت» برای خودشان کپر می‌ساختند

اَفتـــاو شَزَه اَ خُرمَیــا داخلِ مُشتــاو چَنــد رُزِی

آفتاب چند روزی به خرماها داخلِ مشتاو می‌تابید

جَم شـاکِه خُرمَییایِ خُوب ، کَنگُویِ اُن بَهرِ بُــزِی

خرماهای خوب را جمع می‌کردند، کنگ‌ها را برای بزها

خُرما شاریخت تِ چاکُــونی با ، با دُوپا لَگَـت شَزَه

خرما را در «چاکونی» می‌ریختند و با دو پا لگد می‌کردند

با کَشــکُ و رُوغَنی خَشُت یک وَکَّه خُرمـَـیِ تَـزَه

با کشک و روغن چه خوش است یک مشت خرمای تازه

با کَنگُو هَم دِیشاو شاکِه ، خُرمـایِ دِیشاوِی خَشُت

از کنگ‌ها هم دوشاب درست می‌کردند؛ خرمای دوشابی خوش است

با زَنجَیـل و کُنجِـدی خُرمَی دِیشــاو چِه دِلکَشُت

با زنجبیل و کنجد، خرمای دوشابی چه دلکش است

پاوِیــز وَختــی تَمُوم اَبُــد مَردُم اَ سُــویِ دِه رَوُن

پاییز که تمام می‌شد، مردم به سوی ده روان می‌شدند

خُرمـــایِ داخلِ خُمَـــه خُوراکِ پِیــرُتُ و جَوُون

خرمای داخلِ خمره خوراکِ پیر و جوان است

خُرمـا خَشُت با بُتُــوَه ، رُطَب با خُشکُو هَم خَشُت

خرما با «بتوه» خوش است، رطب با «خشکو» هم خوش است

دِی با خُرمـا حَلـوا شَکِه ، خُوراکِ گَرمُش لِ تَشُت

مادر با خرما حلوا درست می‌کرد، خوراکِ گرمش روی آتش است

اِ سَرگُـذَشتِ مَردُمُت

این سرگذشتِ مردم است

از پــاویز و خُرمــا پَــزوُن

از پاییز و خرماپزان

از زحمتِ مَــردُم دِه از قصـــه یِ پیــرُ و جَوُون

از زحمتِ مردمِ ده، از قصهٔ پیر و جوان

حــالا دِگَه نِه مُوهیــا هِــه نـه بَنــدِ لِشتی وُبَلا

حالا دیگر نه نخلی هست، نه بندِ «لشتی» و بالا

مَردُم کِه شُکری نِی کُنِن ، بَرمـا بُکُو رَحمی خُــدا

مردم که شکر نمی‌کنند؛ خدایا، به ما رحمی کن

شاعر
سید محمد آواز
گویش
بهده (پارسیان)
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی شاعر در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد سید محمد آواز است.

یادداشت‌ها

شعر صاحب وبلاگ درباره فصل خرمای بهده («شعر پاویز تقدیم تمام همولایتی هایم»)؛ حدود ۳۶ بیت؛ بدون ترجمه. دو بیت در صفحه دو سطر شکسته شده؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.