پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
ترانه بندری

فصل نو بهارِن

ترانه از سید محمد سید ابراهیم گوده‌ای (خالو شاعر) 📍 بستکی (گوده)

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

فصل ِ نوبهارن ؛ پریزاد اُم نی

فصلِ نوبهار است؛ پریزادم را ندارم

دنیا لاله زارن ؛ دل ِ شاد اُم نی

دنیا لاله‌زار است؛ دلِ شاد ندارم

یار ِ نازنینُم بَ سفر رفت ُ

یارِ نازنینم به سفر رفت

عقل ُ هوش ُ دینُم بَ هدر رفت ُ

عقل و هوش و دینم به هدر رفت

هرمکان چو سلطان که رود آن ماه

هر جا چون سلطان که برود آن ماه

لشکر دل و جان بُودَش همراه

لشکرِ دل و جان همراهش است

رفت اگر ب َ ظاهر از بَرَم جانون

اگر به ظاهر جانان از برم رفت

یاد ِ او ز خاطر نرود بیرون

یادِ او از خاطرم بیرون نمی‌رود

هرکس با نگاری ؛ اَچِن اَ صحرا

هر کسی با نگاری به صحرا می‌رود

مَ با انتظاری اُدام خُم تنها

من با انتظاری تنها مانده‌ام

دایم نگرانِن ؛ چَش ِ گریانُم

چشمِ گریانم همیشه نگران است

بی تاب ُ توانِن دل ِ بریانُم

دلِ بریانم بی‌تاب و توان است

کَی نگار ِ جانی از در اَ جا تا

کی نگارِ جانی از در می‌آید؟

بی هِم یَک زمانی دگر اُم ناشا

دیگر یک زمان هم بی هم نمی‌توانم

یاد از آن زمانی با دل ِ بی غم

یاد از آن زمانی که با دلِ بی‌غم

هرشب هر مکانی اَچِد ِم با هم

هر شب، هر جا، با هم می‌رفتیم

یاد ِ تُ شبُ روز اَکُنِم اَی ماه

شب و روز یادِ تو می‌کنم، ای ماه

هرجا اَی دل افروز ک ِ بُد ِم همراه

هر جا، ای دل‌افروز، که همراه بودیم

تنها هر شبانی ک ِ اَچِم اُ جایُت

تنها هر شب که به جایت می‌روم

بوسِم آن مکانی کِت نَدو پایُت

آن جایی را که پا می‌گذاشتی می‌بوسم

بی تو چون بَ بستر سر نهم جانان

بی تو، جانان، چون سر به بستر می‌گذارم

بسترُم شود تر زآبُوُی چشمان

بسترم از آبِ چشمانم تر می‌شود

وَ مَ هیچ حالی نامُنِت دیگر

دیگر هیچ حالی برایم نمی‌ماند

جای تُ چو خالی اَبِنِم دلبر

وقتی جای تو را خالی می‌بینم، دلبر

تنها هر زمانی ک ِ شَوَم بیدار

تنها، هر زمان که بیدار می‌شوم

می کُنَم نهانی گریه ی ِ بسیار

پنهانی گریهٔ بسیار می‌کنم

عمر من سر آمد در فراق ِ ت ُ

عمرِ من در فراقِ تو سر آمد

جان ِ من بر آمد ز اشیاق ِت ُ

جانِ من از اشتیاقِ تو برآمد

شُو ک ِِ روشن ؛ دل قزارُش نِی

شب که روشن (سحر) می‌شود، دل قراری ندارد

چشمان خون فِشانِن ؛ هر ک ِ یار اُش نِی

چشمانِ هر کس که یاری ندارد خون‌فشان است

دیر مَکُ بِدا زود بُت ِ کم سالم

دیر نکن، زود بیا، ای بتِ کم‌سالم

اُم نهِن هیچ ُ مقصود جُز تُ در عالم

در عالم هیچ مقصودی جز تو ندارم

شاه ِ پاد ِ شاهان ؛ رهبر ِ دلها

ای شاهِ پادشاهان، ای رهبرِ دل‌ها

مُشکُلُم ت ُ آسان از کَرَم بِنما

مشکلِ مرا از کرم آسان کن

در جفای ِ ایام اندر افتا دُم

در جفای ایام افتاده‌ام

نا چُو آن دلارام یَک دَم از یادُم

آن دلارام یک دم از یادم نمی‌رود

شاعر
سید محمد سید ابراهیم گوده‌ای (خالو شاعر)
گویش
بستکی (گوده)
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی شاعر در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد سید محمد سید ابراهیم گوده‌ای (خالو شاعر) است.

یادداشت‌ها

ترانه مشهور با صدای یوسف هادی؛ برداشته از کتاب «ابیات محلی جهانگیریه» (حاج علی‌اکبر بستکی). شاعر اواخر قرن ۱۳ / اوایل ۱۴ ق — احتمالاً مالکیت عمومی؛ تصمیم با مالک سایت؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.