پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN

سیحر باطنه

سیحِر باطنه 1

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی گلشن سورو (ناخدا) 📍 لارک

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

سیحِر باطنه

داستانی واقعی داخه لارک (کسمت اول)

مدرسه کم کم شلُوغ شَ بوده و دانش اموزون همه هُندرن ولی معلم پیدائی

نهسته ما دگه عادت مُو کرده معلم یَ رو ساعت 8 یَ رو ساعت 9 اَ خُو پا شَ

بُوده و سر کلاس شَ هُند وَختی ساه دار بیرَک بَ سنگ اولی

شَ رَسی ساعت هست بی ما نشون شَدا و خُومو سر کلاس مُو ارَه ، نه ما ساعت

مُو هسته و نه مدرسه و ساعت اغا معلم هم خراب بوده ، بی همی اَر رو دار

بیرَک ساعت اَفتوئی بی خُو درست مُو کرده

مدرسه ما (دبستان نادری

لارک) تا کلاس چهارم شاگردی هسته و همه مُون داخه یتا کلاس جمع مُ ابوده

مرزبندی کلاسی و جنسی نهسته دُخت ون و چوکون اَ هفت ساله تا دوازده ساله

واهم داخه یَ کلاس َریم ساعت یازده معلم بی کلاس سومی ون اِیرستا بی ورزش

مدرسه ما تا لُوتیو پنجاه متر فاصله ایشسته و ورزش بی ما یعنی در واردن

جیمه و دُو زدن تُ هُو دیریا و گِتن مائی شُورت یَتا بَن پنجاه متری که هر

نیم متر یتا برد بی بَن مُو بسته دو نفر بَ طول لو تیو تُو هُو دیریا شُو

اَکشی و عده ای اَ جُلو مائی ون بَ تره بَن هدایت شو اَکه و مائی تا بی بَن

شُو اَرسی خاک شُو اَزه و ما هم وا مهارت مائی مُو اَگه بی در اَ هُو تُوش

مُو اداده بشته شُورت و نایَت خاک اَزنن البته معلم اَ نایت خوشی شَ

نَهُنده و شَگُ مثِ کَلپَک ن

اَحمد چُوک زید صالح که ما نُومی مُ داده

سَنگ سَر امرو خیلی خوشحال هسته و سر بَ سر دُختون شَ نُشت و وا همه شوخی و

مسخره شَکه ، احمد اَ دوستون خُوب مه و ممد عبدالرحمان هسته بی همی بَ ممد

عبدالرحمان اُمگُ مث ایکه کُروسک احمد وا بُونگ هُندن !!

پسین که مُو

اَره والَهرون سنگسر طاکتی نَوا علت خوشحالی اِیگُ ، شَ گُ خبرت اِتَستن

خَه مه فاطمه نَزایدن ؟ اَ دُوش شُو همه پیرزنون جَم بودن لَهر ما و در

حالی که اَ خُوشی کیف مدرسه ی تُو هوا تُوش شَدا اِیگُ اَه یاد نکنی اِمشو

بریم نشبیلی مَوا مائی بطه بی دادا ما بگُرم بطه گَپ گپ بی دادا ما همطو که

ای گپ تکرار شَکه وا دُو تَره لهر شون رَه

صحب روز بعد وختی رهتُم

مدرسه هَنو کسی نَهُنده مه و ممد عبدالرحمان لهر مُون نزیک مدرسه هسته و

هَر روز زودته اَ همه اَهُندیم مدرسه ، رهتُم کتاب ون خُو بُنُسُم داخه

کلاس و بیام لُو تیو اُمدی سنگسر تو کلاس نشتن ، متوجه هُندن مه داخه کلاس

نَبو ، جاری اُمزه هیچی ای نَگُ نزیکی رَهتُم و وا دَس کَنکی تکُن اُمدا ،

چتن ؟؟ نَخُوی ؟ گپ شَ نزه فکط صدای گریخی مِشنوت ، شُم گُ دارت خاردن ؟

بازَم چیزی ای نَگُ ! ، رهتُم جلو روی و سری بُلند اُمکه و وا شوخی اُمگُ

سنگسر چتن ؟ وختی جوابی نَدا تعجب اُمکه ، هرغایه اذیتی مَکِه و سنگسر صداش

مَکِه فوری نَ رُو مِه شَدا !!

شُون برد!! بالاخره گپی زه ، اُمگُ بی

که شُ برد؟ ایگُ دادام و چولنگی ، دُوشو همه سر سراح ما هسترن شُون اواسته

بالا سراح بکنن و بیان بی داداما و چولنگی ببرن ، الا گریخی کم بُوده و

شواسته جدی گپ بزونت ، نزیک دیریا رسیدیم نِشت و رو وا مه ایکه و وا جدیت

اِیگُ تو دایم تَگُ که بَپت ایگُتن سیحِرو جن نین ، ولی دُوشو هُندرَن پشت

لَهر ما جَم هسترن مه صدای پاشون مِشنوت بعضی ون مثِ گَراغ هسترن هرچه

پیرزنون قران شو خُوند چاره ای نَکه و اُوشون دل دادا ما و چولَنگی شُو

کَنده و هُندرن بی خُو شون ببرن ، هَدِ خودشون تو باطنه

..

سیحر(سی حِر) = جادوگر

بیرَک = پرچم

ساه= سایه

اَفتُو = افتاب

لُوتیو = ساحل

کَلپَک =مارمولک

خاک شُواَزه = زیر خاک می رفتند

کُروسَک= خروس

بُونگ = اذان (کُروسَک وا بُنگ هندن کنایه ای از بالغ شدن پسرها و موقع عاشق شدن انهاست)

لَهر = خانه

خَه ، خَاه ، دادا = خواهر

چُولَنگ = کودک

تُوش = پرت کردن ، پرتاب کردن

نشبیلی = گرفتن ماهی با قلاب ماهیگری

کَنگ = شانه

نَخوی = خوابیدی

گَراغ= کلاغ

هَد = پهلو ، پیش

باطنه = منطقه ای است در شرق عمان که امروزه یکی از استانهای مهم این کشور

می باشد در قدیم این منطقه پناهگاه گروه های باطنیه از فرقه اسماعلیه و

خوارج بوده و از لحاظ تاریخی منطقه مهمی بوده است . در جنوب ایران این

منطقه بیشتر بعنوان بر باطنه ( ساحل باطنه ) می شناسند که درگذشته ارتباط

اقتصادی ، تاریخی و سیاسی مهمی با منطقه هرمزگان داشته است

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

جادوگرِ باطنه

داستانی واقعی در لارک (قسمت اول)

مدرسه کم‌کم شلوغ شده بود و دانش‌آموزها همه آمده بودند، ولی از معلم خبری نبود. ما دیگر عادت کرده بودیم: معلم یک روز ساعت هشت، یک روز ساعت نه از خواب بیدار می‌شد و سر کلاس می‌آمد. وقتی سایهٔ چوب پرچم به سنگ اول می‌رسید، یعنی ساعتش شده؛ همین ساعت را به ما نشان می‌داد و خودمان سر کلاس می‌رفتیم. نه ما ساعت داشتیم، نه مدرسه، و ساعت آقا معلم هم خراب بود؛ برای همین روی چوب پرچم برای خودمان یک ساعت آفتابی درست کرده بودیم. مدرسهٔ ما (دبستان نادری لارک) تا کلاس چهارم شاگرد داشت و همه‌مان توی یک کلاس جمع می‌شدیم. مرزبندی کلاسی و جنسی در کار نبود؛ دخترها و پسرها از هفت‌ساله تا دوازده‌ساله با هم توی یک کلاس بودیم. ساعت یازده معلم کلاس سومی‌ها را به ورزش فرستاد. مدرسهٔ ما تا ساحل پنجاه متر فاصله داشت و ورزش برای ما یعنی درآوردن لباس، دویدن توی آب دریا و گرفتن ماهی «شورت». یک طناب پنجاه‌متری داشتیم که هر نیم متر یک سنگ به آن بسته بودیم. دو نفر آن را در طول ساحل توی آب دریا می‌کشیدند و عده‌ای هم از جلو ماهی‌ها را به طرف طناب می‌راندند. ماهی‌ها تا به طناب می‌رسیدند می‌رفتند زیر خاک و ما هم با مهارت ماهی‌ها را می‌گرفتیم و از آب بیرون پرت می‌کردیم. بیشتر «شورت» و «نایت» زیر خاک می‌رفتند. البته معلم از «نایت» خوشش نمی‌آمد و می‌گفت مثل مارمولک است. احمد، پسر زید صالح، که ما اسمش را «سنگسر» گذاشته بودیم، امروز خیلی خوشحال بود؛ سربه‌سر دخترها می‌گذاشت و با همه شوخی و مسخره‌بازی می‌کرد. احمد از دوست‌های خوب من و ممد عبدالرحمان بود؛ برای همین به ممد عبدالرحمان گفتم: «انگار خروس احمد به اذان افتاده!!» عصر که داشتیم به خانه می‌رفتیم، سنگسر طاقت نیاورد و علت خوشحالی‌اش را گفت: «خبر داری خواهرم فاطمه زاییده؟ از دیشب همهٔ پیرزن‌ها خانهٔ ما جمع شده‌اند.» و در حالی که از خوشی کیف مدرسه‌اش را به هوا پرت می‌کرد گفت: «آهای، یادت نرود! امشب برویم قلاب بیندازیم؛ می‌خواهم برای خواهرم ماهی «بطه» بگیرم، بطهٔ گنده‌گنده برای خواهرم!» و همان‌طور که این حرف را تکرار می‌کرد، دوان‌دوان به طرف خانه‌شان رفت.

صبح روز بعد وقتی به مدرسه رفتم هنوز کسی نیامده بود. خانهٔ من و ممد عبدالرحمان نزدیک مدرسه بود و هر روز زودتر از همه به مدرسه می‌آمدیم. رفتم کتاب‌هایم را توی کلاس بگذارم و بیایم کنار ساحل، که دیدم سنگسر توی کلاس نشسته. متوجه نشد که من آمده‌ام توی کلاس. صدایش زدم؛ هیچ نگفت. نزدیکش رفتم و با دست شانه‌اش را تکان دادم: «چته؟ خوابی؟» حرف نمی‌زد؛ فقط صدای گریه‌اش را می‌شنیدم. گفتم: «کتک خورده‌ای؟» باز هم چیزی نگفت! رفتم روبه‌رویش، سرش را بلند کردم و به شوخی گفتم: «سنگسر، چته؟» وقتی جواب نداد تعجب کردم؛ هر وقت اذیتش می‌کردم و «سنگسر» صدایش می‌زدم، فوراً می‌زد توی صورتم!! «بردندشان!!» بالاخره حرفی زد. گفتم: «کی را بردند؟» گفت: «خواهرم و بچه‌اش را. دیشب همه‌شان روی بام خانهٔ ما بودند؛ می‌خواستند سقف را باز کنند و بیایند خواهرم و بچه‌اش را ببرند.» حالا گریه‌اش کمتر شده بود و می‌خواست جدی حرف بزند. نزدیک دریا که رسیدیم نشست، رو به من کرد و با جدیت گفت: «تو همیشه می‌گویی پدرت گفته جادوگر و جن وجود ندارد، ولی دیشب آمده بودند و پشت خانهٔ ما جمع شده بودند. من صدای پایشان را می‌شنیدم. بعضی‌شان مثل کلاغ بودند. پیرزن‌ها هر چه قرآن خواندند فایده‌ای نکرد؛ آن‌ها دل خواهرم و بچه‌اش را کنده بودند و آمده بودند ببرندشان پیش خودشان، توی باطنه.»

..

سیحر (سی حِر) = جادوگر

بیرَک = پرچم

ساه = سایه

اَفتُو = آفتاب

لُوتیو = ساحل

کَلپَک = مارمولک

خاک شُو اَزه = زیر خاک می‌رفتند

کُروسَک = خروس

بُونگ = اذان (کُروسَک وا بُنگ هندن کنایه‌ای از بالغ شدن پسرها و موقع عاشق شدن آنهاست)

لَهر = خانه

خَه، خَاه، دادا = خواهر

چُولَنگ = کودک

تُوش = پرت کردن، پرتاب کردن

نشبیلی = گرفتن ماهی با قلاب ماهیگیری

کَنگ = شانه

نَخوی = خوابیدی

گَراغ = کلاغ

هَد = پهلو، پیش

باطنه = منطقه‌ای است در شرق عمان که امروزه یکی از استان‌های مهم این کشور می‌باشد. در قدیم این منطقه پناهگاه گروه‌های باطنیه از فرقهٔ اسماعیلیه و خوارج بوده و از لحاظ تاریخی منطقهٔ مهمی بوده است. در جنوب ایران این منطقه را بیشتر به‌عنوان بر باطنه (ساحل باطنه) می‌شناسند که در گذشته ارتباط اقتصادی، تاریخی و سیاسی مهمی با منطقهٔ هرمزگان داشته است.

نویسنده
گلشن سورو (ناخدا)
گویش
لارک
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد گلشن سورو (ناخدا) است.

یادداشت‌ها

«داستانی واقعی داخه لارک» درباره سحر/جادوگران باطنه؛ برگردان به بندری: Genow. اصل فارسی این قسمت در وبلاگ نویسنده: suru.blogfa.com/post/29؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.