سیحِر باطنه 2
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی گلشن سورو (ناخدا) 📍 لارک
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
سیحر باطنه کسمت دوم
راجب سیحرون باطنه خیلی مِشنوته و حتی بی ما شُ گُتَه صبح دل بی رنگ (بدون
خاردن رَغبن) اَ لَهرون نری صحرا چون سیحر اتونت تُو دل تون نیگا بکن شُون
اَگُ اَگه وا سیحر روبَرو بودی بسم الله بکنی و قران بخونی وا چوکون بَن
باریکی که یتا مهره سرپی وا او شو بسته بَ کمر مُو شو بسته بی حفاظ ما در
مکابل سیحر و بپ دیریا ، مه هم کم کم بَ سیحر ُون اهتکاد پیدا مَکه و هر
وخت که وا حاجی سملوک که از لارک کوهی شَ
هُند روبرو مَ بوده قران مَخُوند یا حاجی احمدو که مال خصب هسته و هر وخت
لارک شَ هُند جاش پی ما هسته (داخه لارک شُ اَگُ ای دوتا سیحرن و وا سیحرون
باطنه رابطه شو هستی )
پسین بعد تعطیلی مدرسه احمد هُند لَهر ما و همه
ش اَ سیحرون گَپ شَ زه ، شَ گُ اِمشُو مردم بی اُوشون اَگنارِن و بی دادا
ما نجات اَدَن ، اُمگُ مَگه بی خَاه تو و چُولَنگی شُ نبردن کبرستون و
کبرشون نکردن /؟ ایگُ شُ بردن ولی امشو سیحرون اتان بی اُشون اَ کَبر در
بیارن و وا خُوشون ببرن ولی مردمی که آجا زَفت بودن بی اُوشون اَگنارن
ساعت حدود هشت شُو هسته که اَحمد وا مَمد عبدالرحمان هُندن دُمبال مِه و
شُو گُ وا کِل شون برم کبرستون شُوم ببریم بی مرد ون که آجا کمین سیحرون
نِشتن مه که همه ش فکر مَکه گَپ ون احمد همه ش پَترات ن و کصه کمین کردن اَ
خودی در واردن یَ دوفه ترسی عجیبی تُو دِلُم رَه
دوتا زنُ ون فامیل تَره کبرستون که داخه یتا دَرِغ پشت شهر کراری گته حرکت
مُو که فانوس دَس ما هسته و جلو مُو اَرَه و زنون که خُوراک ون بار شُو
هشته پی سَر ما شون اَهنده وختی بی دَرغ رسیدیم طوری مُ اَترسی که هیچکَه
زهرَه گَپ زدنی نهسته ، مه که ظاهرن وجود جن و سیحر کبول اُم نَهسته اِمشو
اِتو مَترسی که هر حرکتی و روشنی داخه دَرغ بی سیحزون باطنه ریط مَدا بعد
نیم ساعت خوراکُ ون بی کبرستون که رو یتا تُمپ کوچک هسته مُو رسوند و وا
ترس و لَرز بشتری والَهرون پشتا هُندیم
اَ مردمی که کمین سیحرون تو کبرستون نشتن گَپ شَ زه و فکر شَکه بی داداش
نجات اَدن و همه شون بَ چهمی کهرمان هسترن که اَتونن همه کاری اَنجُم هادن ،
باور مردم ای هسته که سیحرون وختی دل کسی شُو کَند و روحی تصرف شُو که آ
شخص اَمرِت و اُونشون روح شخص مرده تصرف شو کردی و اولین شُوئی که مرده کبر
شُو کِه اَتان و بی مرده اَ کبر در اَتارن و روغن مخصوصی وا جُونی اَمُشِن
و اَ میت شُون اَوات که راه برَت ای کار سه دوفه اَنجُم اَدن و بار سوم که
میت ای تُونست خُوب راه برَت و مشکلی ای نَهَسته شَ گَن دُور بزونت و وا
دُو دمبال خُودی شَ برن و بعد دَستونی اَ دو تره اَگنارون وا خُوشون بالائی
اَبرن و بعد غیب اَبِن ، الا مردمی که آجا کمین شو کردی و همه یتا چاکو شو
هستی ، ایشون قران و دعا و ورد اَخُونن و غایه که میت که زنده بو و شُودی
دُو نکردن اوشون چاکو ون خُو داخه زمین فرو اَکنن که هم شخص مرده بی همیشه
زنده امونت و هم سیحرون ناتونن تکُون بخارن و هویت اصلی سیحرون ای موکع
صُحب که اَخُو پا بُودم اُمدی اَحمد نین ،
خوشحال بودم فکر اُمکه فاطمه خَاه اَحمد دُوشو نجاتی شُو دادن و اَحمد
رَهتن هَدِ داداش ، رَهتُم صحرا دمبال اَحمد ولی زَهره می نَکه برم وا
لهرون احمد ایشون ، رهتُم والَهرون ممد عبدالرحمان ، مُم ممد نُن شَ که و
ممد نشته نُن گرم شَاخارده فاطمه اسحاک مم ممد ایگُ بدو نُون روغنی بخاه
،مَدونسته فاطمه اسحاک لهر زید صالح پی مم احمد بودن ، رهتم تو و فوری
اُمپرسی بی سیحرون شُ گُناشت دادا احمد زنده بُو ؟ اِیگُ بدو نُون بخا
بعدته تَگَم هَنو یَ تکه نُون نَمخارده که ممد اِیگُ نبودن بگنارن شون ،
اُمگُ چه بودن مگه ؟ ممد بی مُمی اِیگُ تو بِگَ ، فاطمه اسحاک ایگُ اول
رغبن تون بخاری بعد بری صحرا ممد تَ گِیت چه بودن مه همه چی شُم گُتن
ممد مثِ کسی که آجا بودن و همه چی ایدن شروع بَ تعریفی که : اُوشون کمین شو
کرده نصف شُو یَ صدائی اَشنون مِث اِیکه سیحرون بودن ولی هَنو کبر واز شُو
نکرده که یَ دوفه کَشاف کُوسه (اسم یتا غُراب بودن که بی خریدن مائی بی
تعاونی شرکت نفت بَ لارک شَ هُنده) همه کبرستون روشن اَکنت و سیحرون اَترسن
و غیب اَبِن و ادامه اِیدا ، اَگتَن که سیحرون هُندن بی چه که کوزه هُوی
که رو کبر بودی کفته و هُوی خالی بوده !!بی ممد اُمگُ بریم بی احمد پیدا
کنیم
لُو تیو روبرو مدرسه تهناکی نشته وا ایکه متوجه هُندن ما بوده
ولی سری تره ما تُو ایندا ما هم مُو نادُونستَ چطوکا شروع بکنیم و چه بگیم ،
پهلوئی نشتیم ، حدود نیم ساعت بدون ایکه وا هم گپ بزنیم فکط سنگ ون ریز
دور و برمون بَ دیریا تُوش مُو ادا ای کار ما ریتم خاصی وا خودی ایگته اول
ممد سنگ تُوش شَدا بعد احمد و اخر سر مه احمد بعضی وخت ون نگاه ما هم شَکه
تا ایکه اَ جاش پا بُو و اِیگُ صبا اَرَم دوشاخ بی خودم درست اَکنم موا کله
حاجی سلموک و کله حاجی احمد بشکنم ، هرچه گَراغ و سیحرن اَکُشَم در حالیکه
بغضی کرده اَ ما دور بُو ، ای سوال داخه ذهن مه مُونده بی چه سیحرون باطنه
دادا احمد و چُولَنگی شُو برده بی چه زَنون حامله موکع دنیا واردن چولنگ
دلشون اَکنن و وا خُوشون اَبرن گَپ ته که بُودم تازه اُمفهمی که فکط داخه
لارک نین که سیحرون باطنه اتان سیحر همزاد نداری و فخیری ن
..
..
دَرغ = دره
تمپ = تپه
فخیر = فقیر
رَغبن = صبحانه
کشاف= نور افکن
اهتکاد= اعتقاد
پترات = حرف مفت
ترجمهی فارسی پیشنهادی
سحرِ باطنه، قسمت دوم
دربارهٔ ساحرهای باطنه خیلی میشنیدیم و حتی به ما گفته بودند صبح با دلِ خالی (بیآنکه صبحانه بخوریم) از خانه بیرون نرویم، چون ساحر میتواند توی دلمان را ببیند. میگفتند اگر با ساحر روبهرو شدید، بسمالله بگویید و قرآن بخوانید. به بچههای کوچک یک مهرهٔ سربی با نخ به کمرشان میبستند؛ به کمرِ ما هم برای محافظت در برابر ساحر و «بپِ دریا» بسته بودند. من هم کمکم به ساحرها اعتقاد پیدا میکردم و هر وقت با حاجی سلموک که از لارکِ کوهی میآمد روبهرو میشدم قرآن میخواندم؛ یا با حاجی احمدو که اهل خصب بود و هر وقت به لارک میآمد، جایش پیش ما بود (در لارک میگفتند این دو تا ساحرند و با ساحرهای باطنه رابطه دارند).
عصر، بعد از تعطیلی مدرسه، احمد آمد خانهٔ ما و همهاش از ساحرها حرف میزد. میگفت: «امشب مردم آنها را میگیرند و خواهرم را نجات میدهند.» گفتم: «مگر خواهرت و بچهاش را نبردند قبرستان و دفنشان نکردند؟» گفت: «بردند، ولی امشب ساحرها میآیند که آنها را از قبر دربیاورند و با خودشان ببرند؛ اما مردمی که آنجا زیادند، آنها را میگیرند.»
ساعت حدود هشتِ شب بود که احمد با ممد عبدالرحمان آمدند دنبالم و گفتند همراهشان بروم قبرستان تا برای مردهایی که آنجا به کمینِ ساحرها نشستهاند شام ببریم. من که همهاش فکر میکردم حرفهای احمد همه پرتوپلاست و قصهٔ کمین را از خودش درآورده، یکدفعه ترسی عجیب به دلم افتاد. ما سه نفر همراه دو زن از فامیل به طرف قبرستان که توی درهای پشتِ شهر قرار داشت راه افتادیم؛ فانوس دستِ ما بود و جلو میرفتیم و زنها که غذاها را روی سرشان گذاشته بودند پشت سرمان میآمدند. وقتی به دره رسیدیم، طوری میترسیدیم که هیچکس جرئتِ حرف زدن نداشت. من که ظاهراً وجود جن و ساحر را قبول نداشتم، آن شب طوری میترسیدم که هر حرکت و روشناییای را توی دره به ساحرهای باطنه ربط میدادم. بعد از نیم ساعت غذاها را به قبرستان که روی تپهٔ کوچکی بود رساندیم و با ترس و لرز بیشتر به خانهها برگشتیم.
آن شب احمد خانهٔ ما خوابید و مدام از مردمی که در قبرستان به کمینِ ساحرها نشسته بودند حرف میزد و فکر میکرد خواهرش را نجات میدهند؛ همهشان در چشمش قهرمانهایی بودند که از پسِ هر کاری برمیآیند. باور مردم این بود که ساحرها وقتی دلِ کسی را بکَنند و روحش را تصرف کنند، آن شخص میمیرد؛ و آنها که روحِ مرده را تصرف کردهاند، اولین شبی که مرده را دفن میکنند میآیند، مرده را از قبر درمیآورند، روغن مخصوصی به تنش میمالند و از میت میخواهند راه برود. این کار را سه بار انجام میدهند و بار سوم که میت توانست خوب راه برود و مشکلی نداشت، به او میگویند بدود و او را دواندوان دنبال خودشان میبرند؛ بعد دو دستش را از دو طرف میگیرند، با خودشان بالا میبرند و غیب میشوند. مگر اینکه مردمی که آنجا کمین کردهاند و هر کدام چاقویی دارند، قرآن و دعا و ورد بخوانند و وقتی میت زنده شد و دیدند دارد میدود، چاقوهایشان را در زمین فرو کنند؛ آنوقت هم مرده برای همیشه زنده میماند و هم ساحرها نمیتوانند تکان بخورند، و هویت اصلی ساحرها همان موقع معلوم میشود و لو میروند.
صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم احمد نیست. خوشحال شدم؛ فکر کردم دیشب فاطمه، خواهرِ احمد، را نجات دادهاند و احمد رفته پیش خواهرش. رفتم بیرون دنبال احمد، ولی جرئت نکردم به خانهٔ احمد اینها بروم؛ رفتم خانهٔ ممد عبدالرحمان. مادرِ ممد نان میپخت و ممد نشسته بود نانِ گرم میخورد. فاطمه اسحاق، مادرِ ممد، گفت: «بیا نانِ روغنی بخور.» میدانستم فاطمه اسحاق شب در خانهٔ زید صالح پیش مادرِ احمد بوده. رفتم تو و فوری پرسیدم: «ساحرها را گرفتند؟ خواهرِ احمد زنده شد؟» گفت: «بیا نان بخور، بعداً بهت میگویم.» هنوز یک تکه نان نخورده بودم که ممد گفت: «نشد بگیرندشان.» گفتم: «مگر چه شد؟» ممد به مادرش گفت: «تو بگو.» فاطمه اسحاق گفت: «اول صبحانهتان را بخورید، بعد بروید بیرون؛ ممد بهت میگوید چه شده؛ من همه چیز را به او گفتهام.»
ممد، مثل کسی که آنجا بوده و همه چیز را دیده، شروع کرد به تعریف: «کمین کرده بودند؛ نصفهشب صدایی میشنوند، انگار ساحرها بودند، ولی هنوز قبر را باز نکرده بودند که یکدفعه نورافکنِ «کوسه» (اسم یک کشتی بود که برای خرید ماهیِ تعاونیِ شرکت نفت به لارک میآمد) همهٔ قبرستان را روشن میکند و ساحرها میترسند و غیب میشوند.» و ادامه داد: «میگویند ساحرها آمده بودند، چون کوزهٔ آبی که روی قبر بود افتاده و آبش خالی شده بود!!» به ممد گفتم: «برویم احمد را پیدا کنیم.»
کنار ساحل، روبهروی مدرسه، تنها نشسته بود. با اینکه متوجه آمدنِ ما شده بود، سرش را به طرف ما برنگرداند. ما هم نمیدانستیم چطور شروع کنیم و چه بگوییم. کنارش نشستیم. حدود نیم ساعت بیآنکه با هم حرف بزنیم، فقط سنگریزههای دور و برمان را به دریا پرت میکردیم. این کارِ ما ریتم خاصی پیدا کرده بود: اول ممد سنگ پرت میکرد، بعد احمد و آخر سر من. احمد گاهی نگاهی به ما میانداخت، تا اینکه از جایش بلند شد و گفت: «فردا میروم برای خودم یک تیرکمان (دوشاخ) درست میکنم؛ میخواهم کلهٔ حاجی سلموک و کلهٔ حاجی احمد را بشکنم؛ هر چه کلاغ و ساحر است میکشم.» و در حالی که بغض کرده بود، از ما دور شد. این سؤال در ذهنم ماند که چرا ساحرهای باطنه خواهرِ احمد و بچهاش را بردند؛ چرا دلِ زنهای حامله را موقع به دنیا آوردن بچه میکَنند و با خودشان میبرند. بزرگتر که شدم، تازه فهمیدم فقط در لارک نیست که ساحرهای باطنه میآیند؛ ساحرِ همزادِ نداری و فقر است.
..
..
دَرغ = دره
تمپ = تپه
فخیر = فقیر
رَغبن = صبحانه
کشاف = نورافکن
اهتکاد = اعتقاد
پترات = حرف مفت
- نویسنده
- گلشن سورو (ناخدا)
- گویش
- لارک
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد گلشن سورو (ناخدا) است.
یادداشتها
«داستانی واقعی داخه لارک» درباره سحر/جادوگران باطنه؛ برگردان به بندری: Genow؛
نخستین نفری باشید که مینویسد