پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری

خاستگار بی رُکی (رقیه)

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی پاپایا ایلزاده 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

بَپ رُکی یتا جهاز ایشستن که همیشه بی دبی اَرَت خَاه گپ تر رُکی. خَجُو (خدیجه) چَن سال پیش وا پُس خاله ش صالح هیشی کردن و داخه دبی زندگی نکردن. اِیسُف تنها کاکا رُکی و خَجُو و گُلُو ِن. گُلو هم دبی زندگی نکردن.

پدرِ رُکی یک لنج دارد که همیشه به دبی می‌رود. خواهرِ بزرگ‌ترِ رُکی، خَجو (خدیجه)، چند سال پیش با پسرخاله‌اش صالح عروسی کرده و در دبی زندگی می‌کند. ایسف تنها برادرِ رُکی و خجو و گلو است. گلو هم در دبی زندگی می‌کند.

خلاصه یتا اَ پُولدارُون دبی بی اِیسُف ای دیدن و بی رُکی اَ اِیسُف خاستگاری کردن. ولی رُکی راضی بی هیش نین و اَگیت ن که مه هَنو 15 سالُ من موا درس بُخونم. ولی اِیسُف نَگُتن: کدیم ُون دُخت 12 سالی بودن وا شُو شو دادن تو دگه پیر دُختی.

خلاصه، یکی از پولدارهای دبی ایسف را دیده و رُکی را از ایسف خواستگاری کرده است. ولی رُکی به این عروسی راضی نیست و می‌گوید: «من هنوز پانزده سالم است؛ می‌خواهم درس بخوانم.» اما ایسف می‌گوید: «قدیم‌ها دختر که دوازده‌ساله می‌شد شوهرش می‌دادند؛ تو دیگر ترشیده‌ای!»

مِنَکی مُم رُکی اِیگُ: ای بَپ اِیسُف بی چه ساکتی و گَپ نازنی خُومو الحمدالله دَس مُون وا لُو مُون اَرست بی چه بی دُختکا توا وا زور بی کسی شُو هادی که اَ خُوت گَپ ترن!!

مَنَکی، مادرِ رُکی، گفت: «پدرِ ایسف، چرا ساکتی و حرف نمی‌زنی؟ ما که الحمدالله دستمان به دهانمان می‌رسد؛ چرا می‌خواهی این دخترک را به‌زور به کسی بدهی که از خودت هم بزرگ‌تر است؟!»

بَپ اِیسُف: مرد خُونه دگه اِیسُفِ ن و گَپ ته همطون این. هرچه اِیسُف بگیت.

پدرِ ایسف: «مردِ خانه دیگر ایسف است و حرفِ آخر را هم او می‌زند. هر چه ایسف بگوید.»

اِیسُف بی دادا ُونی اَ دبی هم ایوارده تا بی رُکی راضی بکنن.

ایسف خواهرهایش را هم از دبی آورده بود تا رُکی را راضی کنند.

خَجُو: ای دادا راضی بش بخترن. ایجا شُو خُوب گیرت نتات. جَونُون شهر یا مُهتادن (معتاد) یا بی پول و ایشونی که پُول شُو هستن و مُهتاد نَن عیاشن و روزی وا یَ دُخت نَگشتن!!

خجو: «خواهرجان، راضی شو، بهتر است. اینجا شوهرِ خوب گیرت نمی‌آید. جوان‌های شهر یا معتادند یا بی‌پول؛ آن‌هایی هم که پول دارند و معتاد نیستند، عیاش‌اند و هر روز با یک دختر می‌گردند!!»

گُلو: نگا کن اتای دبی هَدِ ما حاجی حسن ادم پولداری ن کُلفت بی تو اتارت و یتا سراح گپ هم داخه جمیرا بی تو ایخریدن (جمیرا محله اعیانُون دبی ن). ماشین هم بی تو اَگنت. مه اَدُونم تو بی میثم چوک همساده مُون تَوا ولی میثم بَپی راننده تاکسی ن و خونه شون کرایه این و خُود میثم الان کرارن برت کنکور هادیت. تا دانشگاه خُو تمون بکنت و اِجباری (سربازی) خُو بزونت تو مُود سرت مث دندونت سفید اَبوت!

گلو: «نگاه کن، می‌آیی دبی پیشِ ما. حاجی حسن آدمِ پولداری است؛ برایت کلفت می‌آورد و یک خانهٔ بزرگ هم در جمیرا برایت خریده است (جمیرا محلهٔ اعیان‌نشینِ دبی است). ماشین هم برایت می‌خرد. می‌دانم تو میثم، پسرِ همسایه‌مان، را می‌خواهی؛ ولی پدرِ میثم راننده‌تاکسی است و خانه‌شان اجاره‌ای است، و خودِ میثم هم تازه قرار است برود کنکور بدهد. تا دانشگاهش را تمام کند و سربازی‌اش را بگذراند، موی سرت مثل دندانت سفید می‌شود!»

خلاصه بی رُکی راضی شو که وا حاجی حَسن که بشته اَ 70 سال عمری شَسته و نُوک ُونی اَ رُکی گپ ته هسترن هیش بکنت.

خلاصه رُکی را راضی کردند که با حاجی حسن عروسی کند؛ مردی که بیش از هفتاد سال از عمرش گذشته بود و نوه‌هایش از رُکی بزرگ‌تر بودند.

رُکی هم یتا نامه بی میثم ای نوشت و اِیگُت که بالاجبار شُوئی شو دادن و هیچ وخت بی تو اَه یاد ناکُنُم.

رُکی هم نامه‌ای برای میثم نوشت و گفت که به‌اجبار شوهرش داده‌اند و هیچ‌وقت او را از یاد نمی‌برد.

میثم هم هر روز پیسن نومه شَ سیده و لُو تیو شَنشت و وایاد رُکی خَرص شَرخت.

میثم هم هر روز عصر نامه را برمی‌داشت، کنارِ ساحل می‌نشست و به یادِ رُکی اشک می‌ریخت.

بعد چار سال میثم اَرَت دبی و بی رُکی اَگینت. ولی اُون دُخت معصوم و ساده چن سال پیش کجا و ای زن شیک پوش و ارایش کرده که بو عطری بی ادم گیج شَکه کُجا.

بعد از چهار سال میثم به دبی رفت و رُکی را دید. ولی آن دخترِ معصوم و سادهٔ چند سال پیش کجا و این زنِ شیک‌پوش و آرایش‌کرده که بوی عطرش آدم را گیج می‌کرد کجا!

وا ترس و لَرز ره و بی رُکی که زمونی عزیزترین شخص زندگی ش هسته سلام ایکه و رُکی بعد ایکه بی میثم ایشناخت بی تفاوت ایگُت چکه داغون بودی و بعد دس تُو کیفی که یَ مُشت درهم بی میثم ایدا و اِیگُ بایَ برم کارُم اُمستن!!! میثم هم پُول ُون تو روی توش ایدا و ره.

با ترس و لرز جلو رفت و به رُکی، که زمانی عزیزترین آدمِ زندگی‌اش بود، سلام کرد. رُکی وقتی میثم را شناخت، با بی‌تفاوتی گفت: «چقدر داغان شده‌ای!» بعد دست در کیفش کرد، یک مشت درهم به میثم داد و گفت: «باید بروم، کار دارم!!!» میثم هم پول‌ها را پرت کرد توی صورتش و رفت.

اما رُکی: بعد ایکه اتات دبی خیلی گوشه گیر ابوت و شوئی بعد چن مدتی فلج اَبوت. اسما حاجی دُخت عامو رُکی اَگیت بایَ حَک ت بگری اَگَ اتو بنینی هیچی بی تو نارست و وا کمک اَسماء خیلی اَ مال و مَنال حاجی حسن و پول ُونی وا نُوم خُو اَکنت.

اما رُکی: بعد از آمدن به دبی خیلی گوشه‌گیر شده بود و شوهرش هم پس از مدتی فلج شد. اسما حاجی، دخترعموی رُکی، به او گفت: «باید حقت را بگیری؛ اگر همین‌طور بنشینی، هیچ چیز به تو نمی‌رسد.» و رُکی با کمکِ اسما بخشِ بزرگی از مال و منال و پول‌های حاجی حسن را به نامِ خودش کرد.

بعد مردن حاجی حَسن رُکی زنی ملیونر که چه بگم شایَ ملیاردر ابُوت و اِیسُف هم اتات پی رُکی که بدو وا پولونت تو بساز و بفروش برج ون داخه بندر و شیراز سرمایه گذاری بکن.

بعد از مرگِ حاجی حسن، رُکی زنی میلیونر شد، چه بگویم، شاید هم میلیاردر؛ و ایسف هم سراغِ رُکی آمد که: «بیا با پول‌هایت در ساخت‌وساز و برج‌سازی در بندر و شیراز سرمایه‌گذاری کن.»

و اِیسُف هم شواسته بی داداش گُول هادیت. ولی رُکی دگه گُول ایشونی نخا و تصمیم خطرناکی ایگه و اِیگُت ایشون زندگی مه خراب شوکه وا ایکه پولدارُم ولی خوشبخت نَم و کاری اَکنُم که اِیسُف خُورد بشت و دگه روی نکنت تو شهر سر خُو بلند بکنت.

ایسف می‌خواست خواهرش را فریب بدهد. ولی رُکی دیگر فریبِ آن‌ها را نخورد و تصمیمِ خطرناکی گرفت و گفت: «آن‌ها زندگی‌ام را خراب کردند؛ با اینکه پولدارم، خوشبخت نیستم. کاری می‌کنم که ایسف خُرد شود و دیگر رویش نشود در شهر سرش را بلند کند.»

و رُکی بَ راهی کشیده اَبوت. بَپی وا شنوتن حکایت دُحتی سکته اَکنت و اَمرت. و شُوون گُلو و خَجُو هم بی اُوشون طلاک اَدن و هر دو شهر اتان.

و رُکی به راهی کشیده شد. پدرش با شنیدنِ ماجرای دخترش سکته کرد و مُرد. شوهرهای گلو و خجو هم طلاقشان دادند و هر دو به شهر برگشتند.

اِیسُف زَک ُو زندگی خُو اَفروشت و راهی شهرستان اَبوت و بی خَجُو و گُلو هم دمبالی اَبت و رُکی بَ راهی رَه که...

ایسف خانه و زندگی‌اش را فروخت و راهیِ شهرستان شد و خجو و گلو را هم با خودش برد؛ و رُکی به راهی رفت که...

ای هم نتیجه اشتباه اِیسُف هسته که زندگی همه خانواده ای تباه بُو.

این هم نتیجهٔ اشتباهِ ایسف بود که زندگیِ همهٔ خانواده‌اش تباه شد.

نویسنده
پاپایا ایلزاده
منبع
مجموعه‌ی sirgap مالک سایت
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد پاپایا ایلزاده است.

یادداشت‌ها

پیام داستان: تصمیمات خطرناک و حریص ممکن است کل خانواده را نابود کند. درس‌های زندگی گاهی بسیار تلخ هستند.

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.