بِریمک تُو سَفَر گِتَر 1
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی گلشن سورو (ناخدا) 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
ناخُد اِیسُف و بِریمک تُو سَفَر گِتَر
گمبُرک کدیم نَزیک در ورودی گمبرک مغازه ون میوه فروشی علی فرج هسته ، علی
فرج ادمی لاغر هسته که سنی بالای پنجاه شَ زه ادمی خَنده رو هسته که اکثر
ناخداون و جاشون سوروئی بی خرید میوه شُو ارهته هَدِ علی فرج ، وهمه بی علی فرج اطمینُن شُو هَسته
یَ روز صحب وا کِل ناخُدا اِیسُف (یوسف گلشن ناخدای سرشناس سورو و بندر )
بَ مغازه علی فرج رَهتیم ، مُو دِی علی فرج یتا جیمه سیا نَگَری ن و مثِ
سابک سرحال هسته و خَنده شَ کرد تعجب اُمکه ، تا بی ناخُدا ای دی تعارفی که
بی داخه مغازه و بَ نَرمی شروع بی گَپ زدن وا ناخُدا ایکه ، ایگُ ای پنج
نفر هر طور ابوت وا خُودت بُبَ جُندارون دمبالشون بی ایشون شُون اَوا بُبرن
اِجباری ، اجا(گِتَر) اشنا شُو هستی دست شُون اَگرن و جائی بَن اَکنن و
زندگی شون بخته ابوت ، ایجا بشن دو سال بایَ علاف بشن خرج زن و بچه شون که
اَدیت ؟؟؟ بَدبَه تون نترسیدن برن دهات که مُول اَبن !!
ناخُدا کمی مکث
ایکه و بعد ایگُ خیلی سختن بدون تسکره و جواز بی ایشون گَتر ببرم ، اَگه
اجا گیر بکن جهاز مردم اَخُونن و بی خُودم بَد اَبوت
علی فرج ول کن
نَهسته اسرار شَکه و ایکَک جُنداد ایکه تا ناخُدا راضی بُو و ایگُ بخاطر تو
(علی فرج)بی ایشون اَبرُم نُول اَ ایشون ناگرم ولی بایَ مث جاشو ون داخه
جهاز کار بکنن صباح سجل شون بیار تا نُوم شون داخه لیست صاحب ون بار بزنم
صاحب ون بار سه نفرن و 1200 تا کَهر شو هستی اسم طیفون تو بَعنوان شریک
عَلی فرج خَرص تو چهمی رَوُون بوده دایم تشکر شَ
که ، ناخدا بی علی فرج اِیگُ دوستی و رفیکی نمردنگ تو یَ بار بی ما رُو
اِتزه نابوت بگم نه ، ما اَز زمون اِجباری داخه هَنگ مینُو تا الان وا هم
همطو که وا ناخدا ایسُف تره فُرزه
مُواَره تو فکر هسترم و دلم بی علی فَرج شَسُخته که حتمن طیفه ای مُردن که
سیا نَگَری هسته ، ولی بی چه ناخُدا بی او تسلیت ای نَگُ تو همی فکر و
خیالَرُم که ناخُدا اِیگُ چه تن گُشنَه ای که گَپ نازنی ؟ چن دَکیکه ای
چیزی نَم گُ بالاخره زَهره اُمکه و اُمگُ بی چه علی فَرج جیمه سیا نَگری
هسته ؟ ناخدا وا کَمی تاخیر اِیگُ مَگه نادُونی مُحرم ن و ایشون رَسم شون
تو محرم جیمه سیا نَگَر اَکُنن ، سن و سالُم کَم هسته و رابطه محرم و جیمه
سیا نَم دونست ، صُحب روز بعد کَهرون داخه جَهاز مُوکه و بی بار کِردن شِن
تَره جزیره تُمب مار (تنب کوچک) حرکت موکه ، اجا خاک بی زیر پای کَهرون بار
مُوکه هم زیر پا کَهرون نرم شَ بُو وهم غایه شُوشتن جهاز راحت ته هسته وا
شن ون بعد دو روز که رو هُو هستریم بَ دیریا گَتر رسیدم ، همی غایه ناخدا
اِشاره ایکه بَ کبله دست ما که یتا ناوچه تَره ما شَ هُند وا نزیک بودن
ناوچه ناخُدا اِیگُ دفترچه ون و جوازون و کاغذون بیاری داخه ای دَسمال
بریزی و مث بُخچه بُنسی هَدِ مه و بی بِریمَک کُور اِیگُ تو هم دُهل و
تُومپَکِ ت بیا رو سَطحه و بزن و بکیه هم چاکَه بزنن
ناوچه انگریزون
هسته که حفاظت دیریا گتر وا ایشون هسته ،ناخُدا بُخچه بلندی که و جار ایزه
گتر ،گتر (مسیری ایگُ) ربع ساعتی ناوچه بُرد وا بُرد ما هُند و بعد بوکی
ایزه بی خداحافظی و ناخُدا هم دستی بُلندی که و افسر هم وا دَس تَکون دادن
از ناخدا و جاشوون خداحافظی ایکه
...
ترجمهی فارسی پیشنهادی
ناخدا ایسف و بریمک در سفر قطر
بالادست
گمبروکِ قدیم: نزدیک درِ ورودی گمبروک مغازهٔ میوهفروشی علی فرج بود. علی فرج آدمی لاغر بود که سنش از پنجاه گذشته بود؛ آدمی خوشرو بود و بیشترِ ناخداها و جاشوهای سورویی برای خرید میوه پیش علی فرج میرفتند و همه به علی فرج اطمینان داشتند.
یک روز صبح با ناخدا ایسف (یوسف گلشن، ناخدای سرشناس سورو و بندر) به مغازهٔ علی فرج رفتیم. دیدیم علی فرج لباس سیاه پوشیده و مثل سابق سرحال نیست و نمیخندد؛ تعجب کردم. تا ناخدا را دید، تعارفش کرد به داخل مغازه و آرام شروع کرد به حرف زدن با ناخدا. گفت: «این پنج نفر را هر طور شده با خودت ببر. ژاندارمها دنبالشان هستند؛ میخواهند ببرندشان سربازی. آنجا (قطر) آشنا دارند که دستشان را میگیرند و یک جایی بندشان میکنند و زندگیشان بهتر میشود. اینجا بمانند، دو سال باید علاف باشند؛ خرج زن و بچهشان را کی میدهد؟؟؟ بیچارهها میترسند بروند دهات، مبادا گیر بیفتند!!» ناخدا کمی مکث کرد و بعد گفت: «خیلی سخت است که بیتذکره و جواز ببرمشان قطر. اگر آنجا گیر بیفتند، لنج مردم را توقیف میکنند و برای خودم بد میشود.» علی فرج ولکن نبود؛ اصرار میکرد و اینقدر جان کند تا ناخدا راضی شد و گفت: «به خاطر تو (علی فرج) میبرمشان؛ کرایه هم از آنها نمیگیرم، ولی باید مثل جاشوها توی لنج کار کنند. فردا صبح شناسنامههایشان را بیاور تا اسمشان را توی فهرست صاحبان بار بنویسم. صاحبان بار سه نفرند و ۱۲۰۰ بز دارند؛ اسم قوم و خویشهای تو را بهعنوان شریک آنها اضافه میکنم.»
اشک در چشمهای علی فرج روان شده بود و مدام تشکر میکرد. ناخدا به علی فرج گفت: «دوستی و رفاقت نمرده؛ تو یک بار به ما رو زدی، نمیشود بگویم نه. ما از زمان سربازی در هنگ میناب تا حالا با هم یار و رفیقیم، مثل دو برادر.» همانطور که با ناخدا ایسف به طرف اسکله میرفتیم، توی فکر بودم و دلم برای علی فرج میسوخت که حتماً کسی از قوم و خویشهایش مرده که سیاه پوشیده؛ ولی چرا ناخدا به او تسلیت نگفت؟ توی همین فکر و خیال بودم که ناخدا گفت: «چته، گشنهای که حرف نمیزنی؟» چند دقیقه چیزی نگفتم؛ بالاخره جرئت کردم و گفتم: «چرا علی فرج لباس سیاه پوشیده بود؟» ناخدا با کمی تأخیر گفت: «مگر نمیدانی محرم است؟ رسمشان است که در محرم لباس سیاه بپوشند.» سن و سالم کم بود و رابطهٔ محرم و لباس سیاه را نمیدانستم. صبح روز بعد بزها را توی لنج کردیم و برای بار زدنِ شن به طرف جزیرهٔ تنبمار (تنب کوچک) حرکت کردیم. آنجا خاک را زیر پای بزها بار کردیم تا هم زیر پای بزها نرم باشد و هم موقع شستن لنج، با شن کار راحتتر باشد. بعد از دو روز که روی آب بودیم، به دریای قطر رسیدیم. همان موقع ناخدا به سمت قبلهٔ ما اشاره کرد، که یک ناوچه به طرف ما میآمد. با نزدیک شدن ناوچه، ناخدا گفت: «دفترچهها و جوازها و کاغذها را بیاورید، توی این دستمال بریزید، مثل بقچه ببندید و بگذارید پیش من.» و به بریمکِ کور گفت: «تو هم دهل و تمپکت را بیاور روی عرشه و بزن؛ بقیه هم دست بزنند.» ناوچه مال انگلیسیها بود که نگهبانی دریای قطر با آنها بود. ناخدا بقچه را بالا برد و داد زد: «قطر، قطر!» (مسیرش را میگفت.) ناوچه یک ربع ساعت دوشبهدوش ما آمد و بعد به نشانهٔ خداحافظی بوق زد. ناخدا هم دستش را بالا برد و افسر هم با تکان دادن دست از ناخدا و جاشوها خداحافظی کرد.
...
ادامهٔ این قصه را فردا پست میکنیم.
- نویسنده
- گلشن سورو (ناخدا)
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد گلشن سورو (ناخدا) است.
یادداشتها
داستان سفر لنج به قطر (گتر)؛ برگردان به بندری: Genow؛ همراه واژهنامه. اصل فارسی در suru.blogfa.com/post/28؛
نخستین نفری باشید که مینویسد