پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN

فرزانه (فرزو) و آلکس

کصه فرزو(فرزانه) و آلکس

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی پاپایا ایلزاده 📍 هرمز

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

ای چیچکا براگردت به حدود سالون پیش وحتیکه پرتکالیو وارد جزیره هورمز

بودن ؛ زمونیکه البو کرک بی آلکس یکی ازافسرون ارتشخو ماموریت ادت تا گشتی

حول و حوش بندر بزونت .

گرمای شهریما و فصل شورت و گاریزاز راه رسیده و چهک گرم

ا

دگا اشکهته و هوا پچویی خنکتر از پشته بوره ؛ خالک هرموزی که راهنما و

ناخدای گروهان تجسس البو کرک هسته صحب گاه دوشنبه سر سرگخو دراز ایکشیده و

با عایشه مم چولنگوش برنامه شارهت تا برن مینو دیدن خاهش و تا روز پیشنبه

گیر بکنن و خریدخو از پیشنبه بازار بکنن و پشتا بیان که همی موکع صداه آلکس

از زیر سرگ به گوش خالک ایخارد که نگتن هی کالک(خالق) ؛کالک ...

آلکس

یک جوان حدود ۳۰ ساله ؛ کد بلند و با مودون زرد که مدل دم اسبی از پشت

مودوخو شیست .و یک ادم شوخ طبع و خیلی مردمدار هسته که تو جزایر همه خاطریش

شاواسته...الکس واخالک خیلی شوخی شکرد و خیلی واهم رفیک هسترن ..خالک که

یخورده زبون پرتکالی یاد ایگفته تا اندازه ای شدونست و الکس هم یخورده

اصطلاحو هورموزی از خالک یاد ایگته....

الکس هونده پی خالک تا بگت که

صبا صحب زود وایه برن بندر و همی موکع عایشه بی خالک ایگوت پ مینو رفتن

خومو چه ابوت ...خالک ایگو بابا چپ بزن تا ما گپخو تمون بکنگ

...............ادامه شستی.......

.

پاپایا ایلزاده

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

این قصه برمی‌گردد به سال‌ها پیش، وقتی که پرتغالی‌ها وارد جزیرهٔ هرمز شده بودند؛ زمانی که آلبوکرک به آلکس، یکی از افسرانِ ارتشش، مأموریت می‌دهد تا گشتی در حول‌وحوشِ بندر بزند.

گرمای شهریورماه و فصلِ ماهی‌های «شورت» و «گاریز» از راه رسیده بود و زورِ گرما

دیگر شکسته بود و هوا کمی خنک‌تر از پیش شده بود. خالکِ هرمزی، که راهنما و ناخدای گروهِ تجسسِ آلبوکرک بود، صبحِ دوشنبه زیرِ سایه‌بانِ «سرگِ» خانه‌اش دراز کشیده بود و با عایشه، مادرِ بچه‌هایش، برنامه می‌ریخت که بروند میناب به دیدنِ خواهرش، تا روز پنجشنبه بمانند و خریدشان را از پنجشنبه‌بازار بکنند و برگردند، که همان موقع صدای آلکس از زیرِ سرگ به گوشِ خالک خورد که می‌گفت: «هی کالک (خالق)! کالک...»

آلکس

جوانی حدوداً سی‌ساله بود؛ قدبلند، با موهای زرد که از پشت مدلِ دم‌اسبی بسته بود. آدمی شوخ‌طبع و خیلی مردم‌دار بود که در جزایر همه دوستش داشتند... آلکس با خالک خیلی شوخی می‌کرد و خیلی با هم رفیق بودند.. خالک که کمی زبانِ پرتغالی یاد گرفته بود، تا اندازه‌ای سر درمی‌آورد و آلکس هم کمی اصطلاحاتِ هرمزی از خالک یاد گرفته بود...

آلکس آمده بود پیشِ خالک تا بگوید که فردا صبح زود باید بروند بندر، و همان موقع عایشه به خالک گفت: «پس میناب رفتنِ ما چه می‌شود؟...» خالک گفت: «بابا، ساکت باش تا ما حرفمان را تمام کنیم.»

...............ادامه دارد.......

.

پاپایا ایلزاده

نویسنده
پاپایا ایلزاده
گویش
هرمز
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد پاپایا ایلزاده است.

یادداشت‌ها

داستان دنباله‌دار تاریخی دوره پرتغالی‌ها در هرمز؛ پایان قسمت ۲: «ادامه شستی» (ادامه پیدا نشد)؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.