پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری

زندگی سگی (جُکایت)

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی اسد مذنبی 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

اسد مذنبی

۱

شاید علاقه زیاد مه و دادام ساناز و کاکای کوچکترم امیر به سگ، که هر وقت

هر سگی مادیده دستمالی ماکرده، باعث بوده که زندگی خانواده ما همیشه سگی

بشت. چه کبلش و چه بعد از تشریف فرمایی آغای فاکس تو زیر زمین خونه م

ون. خونه ای دور و بر فرویو مال توی شهر تورنتو که هرماه قسطی عقب شکفته.

بپ ما شگفته اگه توی همو خراب شده ماه به ماه کرایه ماداده مجبور نهریم

بخاطرای قسطون لعنتی بی خو به آب و اتش بزنم و ممی سُکسُک شکرده که مه آبرو

امهه. و بپی لوپَندی ممی شکرده و جوابی شداده که: شکم خالی و آروغ

فندقی... و کهکه خنده شزده. بعدش ممی غار شزده و شگفته مَنوس که لووم واز

بشت و بگم که بی که صیغه اتکردن! و بپی جواب شداده: بی زحمت دمِ همی چاه

مستراب ببند!

تا ایکه بپی تصادف ایکرد و بخاطر جراحات زیاد توی تصادف

کور بو و یک تا سگ وظیفه شناس به اسم فاکس وارد خانواده ما بو. سگی تعلیم

دیده مخصوص کورون، هدیه دولت استان اونتاریو به بپ کور ما، سگی که وظیفه ش

راهنمایی بپ هسته موکع رفتن پهلو دکتر و فروشگاه و بانک و جاهون دگه. ممی

همو روز اول تکلیف آغای فاکس معلوم ایکرد: یالله تو زیر زمین. بپی هم مجبور

بو بریت تو زیر زمین چونکه بدون آغای فاکس ایناتونست کدم بسیت. و ممی

مجبور بو هفته ای یه دفه یا دو دفه بکول خودی بخاطر خوشنودی خدا بریت تو

زیر زمین چونکه رابطه زن و شویی هیچوخت تعطیل بردار نهه حتی در شرایط جنگی!

۲

ممی که از زبون انگلیسی بجز یک مشت یس و نو، چیز دگه ای بلد نهسته با یک

تا اطلامیه دو زبونه به خط محبوبه دخت ربابه خانم، توی چن جای خونه، به

اطلاع همه ایرسوند که سگ نجس ن، ولی کسی گوش شنداده چونکه مه و ساناز و

کاکای کوچکم امیر کیف ماکرده دست به سروگوش آغای فاکس بکشیم و وازی گازی

بکنیم.

یک روز ممی بی مم محبوبه خانم یعنی خانم ربابه ربانی دعوت ایکه و

نامه شرکت بیمه ایدا باری و ایگو بی زحمت واز بکن و بخون. چون ممی فکر

شکرده دست مم محبوبه برکت ایهه. شوی خانم ربانی ملای یکی از مسجدون

ایرانیون تورنتو هسته و خانم ربانی با کمک مم ما هر هفته جلسه قرآن و دعای

کمیل برگزار شکرده و چون وضع مالی شون خیلی خوبه ماهی یه مرتبه هم سفره

ابولفضل شکردیده و بکول خودی سعی ایهسته با ای کارون خداپسندونه غم غریبی

زنون پولدار و متدینی که به کانادا مهاجرت شوکرده کم بکنت. دادام ساناز با

وجود نفرین ممی که شگفته ذلیل مرده روسیاه بدترکیب بدو بریم منبر و دعا و

قرآن بخونیم، از منبر و دعا فراری هسته ولی اصلن حاضر نهه سفره ابولفضل از

دست هادیت. ساناز شگفته خانم ربانی و دُختش محبوبه و مم ما و معصومه زن

محمود کصاب با خوندن شعرون روحوضی و چمک باباکرم خیلی مجلس گرم اکنن و همه

زنون کیف اکنن. مه و دادام ساناز که خیلی کنجکاو هستریم که هرطور بودن نامه

شرکت بیمه پیدا بکنیم و بدونیم که چه توش نوشتن که ممی ایکک خوشحال بودن.

بعد از ایکه نامه موخوند متوجه بودیم که آغای شهسواری وکیل بپی از طرف بپ

ما دومیلیون دلار تقاضای غرامت ایکردن ولی تاکید ایکرده که ایکار ممکنن

مدتی طول بکشه تا دادگاه بتونت به تقاضای بپی رسیدگی بکنت. همی طو اینوشته

که بپی بایه هفته ای یک مرتبه بریت اورتوپدی تا بعد ازایکه چشم پزشک مورد

اعتماد شرکت بیمه کور بودنش تایید بشت، شورای پزشکی شرکت بیمه تصمیم بگنت

که بی بپی غرامت هادیت. ممی بعد ازایکه از محتوای نامه اطلاع پیدا ایکرد

خیلی دلی شخاسته با بپی مهربونتر بشت ولی بپی اصلن حاضر نهسته کوتاه بیاتن

چونکه بعد از تصادف آزادی بیشتری ایهسته و بیشته صحرا شرفته.

۳

بپ

ما وا پولی که هرماه از شرکت بیمه شگفته کیفی کوکه. کبل از تصادف هرچی گیری

شهونده شزده تو رگ یا بکول مم ما زهرمار شکرده ولی بعد ازایکه کور بگو

شگفته فکت شیواز ریگال به مزاجم اسازت! اوایل ب مه شفرستاده براش مشروب

بخرم ولی از وختی بکیه پولون به جیب مزده خودی با سگ خو شرفته ب خودی مشروب

شخریده. مدتی گذشت و هر ماه یک تا نامه از طرف وکیل بپی شهونده و بپ ما

خیلی امیدواره که یک پول کلونی گیری بیاتن. تا ایکه یک روز بپی وختی هوند

خونه خیلی گرنگه. کورمال کورمال با دش موش کردن دیوار پای امیر لغت ایکرد و

یک تا کشیده ایخابوند بیخ گوش امیر که بی چه سر راه نشتن. بعدش ب مه ایگو

قرمساخ الدنگ زود بش ای نامه بخون. نامه از بارش امگفت و امخوند. تا نامه

تموم بو ایگو یاالله بکه جلو و واگر هم رفتیم به دفتر وکلیش توی خیابون

یانگ و فینچ. اغای شهسواری با ایکه ظاهری خیلی مودبه تا بی بپی ایدید چن تا

فیلم بستن هوندی، چهمت واز بکن و عکسون خوشگل خو نگا بکن، فیلمت هم شگفتن.

بپی جلو کپ واز مه چهمون خو واز ایکرد و شروع ایکرد به نگاه کردن عکسون خو.

بپی که گویا خیالش از بابت غرامت گفتن از شرکت بیمه راحت بوده- غافل ای

ایکه شرکتون بیمه ب ای سادگی زیر بار غرامت چن میلیون دلاری نارن- بکول

معروف بند هوو ایداده و هروخت با زن ضیغه ای خو، شمسی خانم صحرا شرفته ، سگ

بدبخت شاچپونده داخه جعبه عغب ماشین شمسی و شارفته تو کافه ون شهر و مشغول

کیف کردن شابوده و بارزس بیمه بعد از چن ماه تعقیب کردن ایتونسته از بپی

فیلم و عکس بگنت و ثابت بکنت که بپی کور نن و تموم ای مدت فیلم گازی

ایکردن!...

.

..

دوستان عزیزی که بندری را زیاد متوجه نمیشند به این لینک مراجعه کنند ، همین داستان به فارسی نوشته شده

http://news.gooya.com/politics/archives/2012/11/150427.php

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

اسد مذنبی

۱

شاید علاقهٔ زیادِ من و خواهرم ساناز و برادرِ کوچک‌ترم امیر به سگ، که هر وقت

هر سگی می‌دیدیم نازش می‌کردیم، باعث شده بود که زندگی خانوادهٔ ما همیشه سگی

باشد؛ چه قبلش و چه بعد از تشریف‌فرمایی آقای فاکس به زیرزمینِ خانه‌

مان. خانه‌ای در حوالیِ فرویو مال در شهر تورنتو که هر ماه قسطش عقب می‌افتاد. پدرم می‌گفت: «اگر در همان خراب‌شده ماه‌به‌ماه کرایه می‌دادیم، مجبور نبودیم به خاطر این قسط‌های لعنتی خودمان را به آب و آتش بزنیم.» و مادرم غر می‌زد که: «من آبرو دارم.» پدرم ادای مادرم را درمی‌آورد و جوابش را می‌داد: «شکم خالی و آروغ فندقی...» و قاه‌قاه می‌خندید. بعد مادرم داد می‌زد و می‌گفت: «مجبورم نکن لب باز کنم و بگویم چه کسی را صیغه کرده‌ای!» و پدرم جواب می‌داد: «بی‌زحمت درِ همین چاهِ مستراح را ببند!»

تا اینکه پدرم تصادف کرد و به خاطر جراحاتِ زیادِ تصادف کور شد و یک سگِ وظیفه‌شناس به اسم فاکس واردِ خانوادهٔ ما شد؛ سگی تعلیم‌دیده، مخصوصِ نابینایان، هدیهٔ دولتِ استان انتاریو به پدرِ کورِ ما؛ سگی که وظیفه‌اش راهنمایی پدرم بود موقعِ رفتن پیشِ دکتر و فروشگاه و بانک و جاهای دیگر. مادرم همان روز اول تکلیفِ آقای فاکس را روشن کرد: «یالله، توی زیرزمین!» پدرم هم مجبور شد برود توی زیرزمین، چون بدون آقای فاکس نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. و مادرم مجبور بود هفته‌ای یکی دو بار، به قول خودش برای رضای خدا، به زیرزمین برود، چون رابطهٔ زن و شوهری هیچ‌وقت تعطیل‌بردار نیست، حتی در شرایط جنگی!

۲

مادرم که از زبان انگلیسی جز یک مشت yes و no چیز دیگری بلد نبود، با یک اطلاعیهٔ دوزبانه به خطِ محبوبه، دخترِ ربابه خانم، در چند جای خانه به اطلاع همه رساند که سگ نجس است؛ ولی کسی گوش نمی‌داد، چون من و ساناز و برادرِ کوچکم امیر کیف می‌کردیم دستی به سر و گوشِ آقای فاکس بکشیم و با او بازی کنیم.

یک روز مادرم مادرِ محبوبه، یعنی خانم ربابه ربانی، را دعوت کرد، نامهٔ شرکت بیمه را به او داد و گفت: «بی‌زحمت باز کن و بخوان»؛ چون مادرم فکر می‌کرد دستِ مادرِ محبوبه برکت دارد. شوهرِ خانم ربانی ملای یکی از مسجدهای ایرانی‌های تورنتو بود و خانم ربانی با کمکِ مادرِ ما هر هفته جلسهٔ قرآن و دعای کمیل برگزار می‌کرد، و چون وضع مالی‌شان خیلی خوب بود، ماهی یک بار هم سفرهٔ ابوالفضل می‌انداخت و به قول خودش سعی داشت با این کارهای خداپسندانه غمِ غربتِ زن‌های پولدار و متدینی را که به کانادا مهاجرت کرده بودند کم کند. خواهرم ساناز، با وجود نفرینِ مادرم که می‌گفت: «ذلیل‌مردهٔ روسیاهِ بدترکیب، بیا برویم منبر و دعا و قرآن بخوانیم»، از منبر و دعا فراری بود، ولی اصلاً حاضر نبود سفرهٔ ابوالفضل را از دست بدهد. ساناز می‌گفت خانم ربانی و دخترش محبوبه و مادرِ ما و معصومه، زنِ محمود قصاب، با خواندن شعرهای روحوضی و رقصِ «باباکرم» خیلی مجلس را گرم می‌کنند و همهٔ زن‌ها کیف می‌کنند. من و خواهرم ساناز خیلی کنجکاو بودیم که هر طور شده نامهٔ شرکت بیمه را پیدا کنیم و بفهمیم چه در آن نوشته‌اند که مادرم این‌قدر خوشحال شده. نامه را که خواندیم، فهمیدیم آقای شهسواری، وکیلِ پدرم، از طرفِ پدرم دو میلیون دلار تقاضای غرامت کرده، ولی تأکید کرده بود که ممکن است این کار مدتی طول بکشد تا دادگاه بتواند به تقاضای پدرم رسیدگی کند. همین‌طور نوشته بود که پدرم باید هفته‌ای یک بار به ارتوپدی برود، تا بعد از اینکه چشم‌پزشکِ مورد اعتمادِ شرکت بیمه کور بودنش را تأیید کرد، شورای پزشکیِ شرکت بیمه دربارهٔ غرامتِ پدرم تصمیم بگیرد. مادرم بعد از اینکه از محتوای نامه باخبر شد، خیلی دلش می‌خواست با پدرم مهربان‌تر باشد، ولی پدرم اصلاً حاضر نبود کوتاه بیاید، چون بعد از تصادف آزادیِ بیشتری داشت و بیشتر بیرون می‌رفت.

۳

پدرم

با پولی که هر ماه از شرکت بیمه می‌گرفت کیفش کوک بود. قبل از تصادف هر چه گیرش می‌آمد می‌زد توی رگ، یا به قول مادرم زهرمار می‌کرد؛ ولی بعد از اینکه کور شد، می‌گفت: «فقط شیواز ریگال به مزاجم می‌سازد!» اوایل مرا می‌فرستاد برایش مشروب بخرم، ولی از وقتی بقیهٔ پول‌ها را به جیب زدم، خودش با سگش می‌رفت و برای خودش مشروب می‌خرید. مدتی گذشت؛ هر ماه یک نامه از طرفِ وکیلِ پدرم می‌آمد و پدرم خیلی امیدوار بود که پولِ کلانی گیرش بیاید. تا اینکه یک روز پدرم وقتی به خانه آمد، خیلی عصبانی بود. کورمال‌کورمال، دست به دیوار، به پای امیر لگد زد و یک کشیده خواباند بیخ گوشِ امیر که: «چرا سرِ راه نشسته‌ای؟» بعد به من گفت: «قرمساقِ الدنگ، زود باش این نامه را بخوان!» نامه را از دستش گرفتم و خواندم. نامه که تمام شد، گفت: «یالله بیفت جلو» و با هم رفتیم به دفترِ وکیلش در خیابانِ یانگ و فینچ. آقای شهسواری با اینکه ظاهرش خیلی مؤدب بود، تا پدرم را دید، چند تا فیلم و عکس جلویش گذاشت و گفت: «چشمت را باز کن و عکس‌های قشنگت را نگاه کن؛ از تو فیلم هم گرفته‌اند.» پدرم جلوی منِ دهان‌بازمانده چشمانش را باز کرد و شروع کرد به نگاه کردن عکس‌هایش.

پدرم که گویا خیالش از بابتِ گرفتنِ غرامت از شرکت بیمه راحت بود — غافل از اینکه شرکت‌های بیمه به این سادگی زیرِ بارِ غرامتِ چند میلیون دلاری نمی‌روند — به قولِ معروف بند را آب داده بود؛ هر وقت با زنِ صیغه‌ای‌اش، شمسی خانم، بیرون می‌رفت، سگِ بدبخت را می‌چپاندند توی صندوقِ عقبِ ماشینِ شمسی و می‌رفتند توی کافه‌های شهر و مشغولِ خوش‌گذرانی می‌شدند؛ و بازرسِ بیمه بعد از چند ماه تعقیب توانسته بود از پدرم فیلم و عکس بگیرد و ثابت کند که پدرم کور نیست و تمامِ این مدت داشته فیلم بازی می‌کرده!...

.

..

دوستان عزیزی که بندری را زیاد متوجه نمی‌شوند به این لینک مراجعه کنند، همین داستان به فارسی نوشته شده

http://news.gooya.com/politics/archives/2012/11/150427.php

نویسنده
اسد مذنبی
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسد مذنبی است.

یادداشت‌ها

داستان «زندگی سگی» (جکایت) در تورنتو؛ وبلاگ می‌گوید نسخه فارسی همین داستان در news.gooya.com/politics/archives/2012/11/150427.php است؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.