گریخ بی گونی ون شکر
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی گلشن سورو 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
احمد گعکو (خالو احمد) و گریخ بی گونی ون شکر
خالو احمد یا به قول بعضی از سورویها احمد گعکو ، تابستونُ ون لنگ و کَپره
نَ گری هسته و زمستونُون وا گونی ی چیزی مث پالتو درستی کرده و نَ جُونی
شَکه ، اَمال دنیا تنها کیچی کوچکی ایشسته که وا نشپیل ،
دور کمری ایبسته و وای کیچی لیح ون تعمیر شکه و تو ای کار استاد هسته و در
امدی هم تعمیر کردن لیح هسته البته مردم سورو هم بی ای کمک شو اَکه ، همه
سوروئی ن بی خالو احمد شو اشناخته و خالو احمد کاری بَ کار مردم ای نَهسته و
مردم هم هم کاری وا ای شُ نهسته ، خیلی ون شُ اَگُ خالو احمد گَنوغ ن ،
ولی بَپ ما (ناخدا ایسُف ) شَ گُ خالو احمد اَ چلتا پادشاه هم عاکل ته و
عکلی بشترن ، هَر غایه ناخدا اِیسُف بی خالو احمد شَ دی طرفی شَ ره و شَ
پُرسی خالو احمد کجار نَرحتی ، و خالو چیزی شَ نَگُ فکط لبخند شَ زه و سری
زیر شَکه ، ناخدا اِیسُف در حالی که وا یَ دَس رو کَنگ خالو شَ زه وا دَس
دگه یَ چیزی تُو مُشت خالو شَ نُشت و شَ ره ، هردوتا شون احترام خاصی بی هم
شُ هسته
خالو احمد هر غایه بی مه تهناکی شَ دی ، شَ پُرسی تو چوک
ناخدا اِیسُفی ؟ بدون ایکه منتظر جواب مه بشت ، خَنده شَزه آهم چه خنده ای
که خَرص اَ چهمی زیر شَ هُند و هَم طو که خنده شَ زه شَ گُ ای خالو بَ
دستور ناخدا ایسُف بی گونی شَکری گریخ مُکردی !! و دگه خنده شَکِه و بعد چن
دکیکه بعد هم طو که خنده شَ که بُلند شَ بو شَ ره ، مه هم خیلی دُوست
امسته رابطه خنده خالو احمد و گریخی بی چَن گونی شکر بدونُم چن !!!
...
راوی ناخدا ایسُف : وا شروع بودن جنگ جهانی دوم خیلی از غُراب ون باری که
تو دیریای هند (اقیانوس هند) و خلیج فارس تردد شُو هسته دمبال بندرگاه
ارُمی بی لنگر کَردُوندن هسترن وَختی ایران بیطرفی خُو اعلامی که خیلی اَز
ای غُراب ون مخصوصن غراب ون متحدین یعنی المان و ... تَره بندر هُندنگ . بی
غُراب ون اَنگریزون (انگلیس) و متفقین مشکلی بی بندر هُند شُ نهسته بعد
اَز چن وخت غُراب ون انگریز و متفقین تره کراچی و بمبئی و جاه ونی که
مستعمره خوشون هسته حرکت شوکه ولی المانیون مُوندنی بودن ای غُراب ون شاحِن
مواد خوراکی مث کند و شکر و روغن هسترن که داخه شهرون ایران گیر شَ نَ
هُند و تره سیرجُون و کرمون مثه طلاه بوده ، ناخداون المانی که شُ دی ایران
بوسیله متفقین اشغال نبودن ترسی داخه دلشون کفته که مگه ، بی همی شروع بی
فروش محموله غراب ون شو که ، تاجرون بندر که شُو دی وضع اتوکان بی جهازون
پا غرابُ ون شُ رستا و بخاطر ایکه گُمرکی خیلی بالا شُ برده جهازون اطراف
بندر بار زیر شُ اکرده و مخفیانه بارون بی انبار تاجرون شواوارده ، خا
بخاطر جنگ خیلی وخته که جهازون جائی شو ناتونسته بی واردن یا بردن بار برنگ
و جاشون هم خیلی وختَ بیکار هسترن بی همی خطر ای کار کبول شُو کرده و ....
خالو احمد شَ گُ : جهاز ما وا اشتر باری بی بندر شُ رسونده و فکط هفت
گونی شکر گپ داخه جهاز مُونده ، و یَ هفته هسته جهاز ما داخه خُور گرور
کبله دست سورو منتظر دستور ارباب بی زیر کردن ای هفت گونی هستریم تا بارشون
ای غایه مامورون گمرگ و جُندار ون همه
راه شُ بسته و اصلن شَ نبوده شکر ون بی بندر برسونیم . یَ روز صُحب گاه
ناخدا ایسُف وا عجله هُند داخه جهاز و اِیگُ امرو بایَ هر طوری که اَبوت
شکرون بی بندر برسونیم و ناخدا دستوری ایدا که وا هرچه تخته اضافی داخه
جهاز هستی یتا ربونی گَپ درست بکنن ، پسینی تره بندر حرکت بکنن ، خالو احمد
شَ گُ مه خیلی سال هسته وا گَر ناخدا ایسُف هسترُم و اخلاکی مَدونست ولی ا
رو نَمدونست ناخدا منظوری چن !!
بعد از نماز پسین ناخدا دستور ایدا هر
هفت گونی شکر داخه ربونی بکنی و هشتا اَجاشون رو کَنگ خو حمل بکنن ، ولی
جا بی دوتا گونی نَبو ناخدا وا عصبانیت اِیگُ گُور بَپ اَرباب ون دو گونی
داخه جهاز بُنسی و بی مصرف خومُون بعدته بَش بَش اکنیم ، پنج گونی شکر داخه
رَبونی مُ که و وا چارشو روی مُ پوشوند که هیچی معلوم شَ نَبو
ای
غایه ناخدا جلو ربونی وستاد و دستونی مث کسی که شوات فاتحه بخونت جلو روی
ایگناشت و خیلی جدی فاتحه ایخوند و ایگُ خداش بیامرزت تازه شواسته جاشو بشت
دوتا چولنگ چُورُو (یتیم) از خودی بَ یادگار ایشستن !!!سلیمُن احمد مرد
خوبی هسته ، ناخدا ایکَک جدی گپ شَ زده که نزیک هسته همه گریخ بکنن ، بعد
ناخدا ایگُ ، اَه یاد نکنی تُون نُومی سلیمُن احمد هسته اصلش مال کلات هسته
ولی چند سالی شَ بُو که داخه محله گلکنی ، پشت محله چاه محمودی بندر زندگی
شَ که بعد از گَپ ون ناخدا گونی ون شکر یا وا کُول ناخدا اِیسُف جسد
سلیمُن احمد رُو کَنگ ما اَ خور گرور وا یَ لُو تیو حرکتی مُودا نزیک بُنگ
مغرب بی سورو رسیدیم مردم محله که لو دیریا نشترن وا دیدن جسد تره ما بی
کمک دادن هُندنگ که ناخدا دستور گریخ صادر ایکه و خودی وا صدای بلند ایگُ
لاالله الالله ، لاالله الالله و ما هم تکرار مُو اکه و گریخ و شیون مو
اکرده مردم هم بی رسم کدیم که گناشتن زیر ربونی ثوابی ایشستن همه کمک شو
اداده ، خدا خیر شون هادیت ما هم نفسی تازه مُوکه وختی اَ لو دیریا سورو رد
موکه کمی استراحت مو که و دوباره شروع بَ حرکت مو که نزیکی محله پاشهر
وختی اهالی شُو دی ناخدا اِیسُف جلو جنازه حرکت نکردن همه بی کمک هندنگ
(داخه پاشهر هم همه بی ناخدا شو اشناخته ) الا دگه ما اَ ته دل گریخ مو
اَکه و باور مون بوده که یتا جَوُن مرگ بودی !! حدود ساعت هشت هسته که بی
پست مامورون رَهداری نزیک بودیم صدای لاالله الا الله و گریخ ما بی
مامورونی که اجا نشترن متوجه ما ایکه و دوتا از اوشون وا یتا جُندار وا
فانوس تره ما هُندنگ وختی بی ربونی شُو دی کلاه خُو شُو سید و لاالله تکرار
شُو کرد و چن متری هم جنازه وا کَنگ شو مُو دا وختی اَ راهداری رد موکه
ناخدا ایسُف خنده ایکه و ایگُ انبار پشت مَجد گلداری ن و اجا بایَ شکرون
تحویل هادینگ ،
وختی شکر ون تحویل مُو دا در حال استراحت هستریم که
ناخدا وا خنده هُند و اِیگُ بخشش شما هم اَز ارباب اُمگتن و همطو که دست رو
کَنگ همه شَ زه یتا نوت پنج تومنی بی همه شَدا خالو احمد شَ گُ کصه چَن
سال کبلن ولی هر غایه ناخدا اِیسُف بی مه اگینت دستی رو کَنگ ُم اَزونت و
یتا پنج تومنی تو مشتُم اَنُسِت
ترجمهی فارسی پیشنهادی
احمد گعکو (خالو احمد) و گریه برای گونیهای شکر
خالو احمد، یا به قولِ بعضی از سوروییها احمد گعکو، تابستانها لُنگ و زیرپیراهنی به تن داشت و زمستانها با گونی چیزی مثلِ پالتو درست کرده بود و به تن میکرد. از مالِ دنیا فقط کیسهٔ کوچکی داشت که با «نشپیل» دورِ کمرش بسته بود و با همین کیسه تورهای ماهیگیری را تعمیر میکرد؛ در این کار استاد بود و درآمدش هم از تعمیرِ تور بود؛ البته مردمِ سورو هم به او کمک میکردند. همهٔ سوروییها خالو احمد را میشناختند. خالو احمد کاری به کارِ مردم نداشت و مردم هم کاری به کارِ او نداشتند. خیلیها میگفتند خالو احمد دیوانه است، ولی پدرم (ناخدا ایسف) میگفت خالو احمد از چهل تا پادشاه هم عاقلتر است و عقلش بیشتر است. هر وقت ناخدا ایسف خالو احمد را میدید، به طرفش میرفت و میپرسید: «خالو احمد، کجا داری میروی؟» و خالو چیزی نمیگفت؛ فقط لبخند میزد و سرش را پایین میانداخت. ناخدا ایسف در حالی که با یک دست به شانهٔ خالو میزد، با دستِ دیگر چیزی در مشتِ خالو میگذاشت و میرفت. هر دوشان احترامِ خاصی برای هم قائل بودند.
خالو احمد هر وقت مرا تنها میدید، میپرسید: «تو پسرِ ناخدا ایسفی؟» و بیآنکه منتظرِ جوابم بماند، میخندید — آن هم چه خندهای، که اشک از چشمش سرازیر میشد — و همانطور که میخندید میگفت: «ای خالو، به دستورِ ناخدا ایسف برای گونیهای شکر گریه میکردیم!!» و باز میخندید و چند دقیقه بعد، همانطور خندان، بلند میشد و میرفت. من هم خیلی دلم میخواست بدانم رابطهٔ خندهٔ خالو احمد با گریه برای چند گونی شکر چیست!!!
...
راوی، ناخدا ایسف: با شروعِ جنگ جهانی دوم، خیلی از کشتیهای باری که در دریای هند (اقیانوس هند) و خلیج فارس رفتوآمد داشتند، دنبالِ بندرگاهِ آرامی برای لنگر انداختن بودند. وقتی ایران بیطرفیاش را اعلام کرد، خیلی از این کشتیها، بهویژه کشتیهای متحدین یعنی آلمان و...، به طرفِ بندر آمدند. کشتیهای انگلیسیها و متفقین هم برای آمدن به بندر مشکلی نداشتند. بعد از مدتی کشتیهای انگلیسی و متفقین به طرفِ کراچی و بمبئی و جاهایی که مستعمرهٔ خودشان بود حرکت کردند، ولی آلمانیها ماندگار شدند. این کشتیها پر از مواد خوراکی مثلِ قند و شکر و روغن بودند که در شهرهای ایران پیدا نمیشد و در سیرجان و کرمان مثلِ طلا بود. ناخداهای آلمانی که دیدند ایران به دستِ متفقین دارد اشغال میشود، ترس به دلشان افتاد و برای همین شروع کردند به فروشِ محمولهٔ کشتیهایشان. تاجرهای بندر که وضع را اینطور دیدند، لنجها را پای کشتیها فرستادند و چون گمرک را خیلی بالا برده بودند، لنجها بار را در اطرافِ بندر خالی میکردند و مخفیانه به انبارِ تاجرها میرساندند. خب، به خاطرِ جنگ مدتها بود که لنجها نمیتوانستند برای آوردن یا بردنِ بار به جایی بروند و جاشوها هم مدتها بیکار بودند؛ برای همین با وجودِ خطر این کار را قبول کردند و....
خالو احمد میگفت: لنجِ ما بیشترِ بارش را به بندر رسانده بود و فقط هفت گونی شکرِ بزرگ در لنج مانده بود. یک هفته بود که لنجِ ما در خورِ گرور، بالادستِ سورو، منتظرِ دستورِ ارباب برای خالی کردنِ این هفت گونی بود تا بارشان را تحویل بدهیم و پولمان را بگیریم.
این موقع مأموران گمرک و ژاندارمها همهٔ راهها را بسته بودند و اصلاً نمیشد شکرها را به بندر رساند. یک روز صبح ناخدا ایسف با عجله آمد توی لنج و گفت: «امروز هر طور که شده باید شکرها را به بندر برسانیم.» و ناخدا دستور داد با هر چه تختهٔ اضافی در لنج هست یک تابوتِ بزرگ درست کنند و عصر به طرفِ بندر راه بیفتند. خالو احمد میگفت: من سالها بود همراهِ ناخدا ایسف بودم و اخلاقش را میشناختم، ولی آن روز نمیدانستم منظورِ ناخدا چیست!!
بعد از نمازِ عصر ناخدا دستور داد هر هفت گونی شکر را توی تابوت بگذارند و هشت نفر از جاشوها آن را روی شانه حمل کنند، ولی جا برای دو گونی نبود. ناخدا با عصبانیت گفت: «گورِ پدرِ اربابها! دو گونی را در لنج بگذارید؛ بعداً برای مصرفِ خودمان بخشبخش میکنیم.» پنج گونی شکر را در تابوت گذاشتیم و با چادرشب رویش را پوشاندیم که هیچ چیز معلوم نباشد.
این موقع ناخدا جلوی تابوت ایستاد و دستهایش را مثلِ کسی که میخواهد فاتحه بخواند جلوی صورتش گرفت و خیلی جدی فاتحه خواند و گفت: «خدا بیامرزدش؛ تازه میخواست جاشو بشود؛ دو تا بچهٔ یتیم از خودش به یادگار گذاشته!!! سلیمان احمد مردِ خوبی بود.» ناخدا آنقدر جدی حرف میزد که نزدیک بود همه گریه کنند. بعد ناخدا گفت: «آهای، یادتان باشد، اسمِ مرحوم سلیمان احمد است؛ اصلش مالِ کلات است ولی چند سالی بود که در محلهٔ گلکنی، پشتِ محلهٔ چاهمحمودیِ بندر، زندگی میکرد.» بعد از حرفهای ناخدا، گونیهای شکر — یا به قولِ ناخدا ایسف، جنازهٔ سلیمان احمد — روی شانهٔ ما، از خورِ گرور از کنارِ ساحل راه افتادیم. نزدیکِ اذانِ مغرب به سورو رسیدیم. مردمِ محله که کنارِ دریا نشسته بودند، با دیدنِ جنازه برای کمک به طرفِ ما آمدند، که ناخدا دستورِ گریه صادر کرد و خودش با صدای بلند گفت: «لا اله الا الله، لا اله الا الله»، و ما هم تکرار میکردیم و گریه و شیون راه انداخته بودیم. مردم هم به رسمِ قدیم، که شانه زیرِ تابوت دادن ثواب دارد، همه کمک میکردند — خدا خیرشان بدهد — ما هم نفسی تازه کردیم. وقتی از کنارِ دریای سورو گذشتیم کمی استراحت کردیم و دوباره راه افتادیم. نزدیکِ محلهٔ پاشهر، اهالی وقتی دیدند ناخدا ایسف جلوی جنازه حرکت میکند، همه برای کمک آمدند (در پاشهر هم همه ناخدا را میشناختند). دیگر ما از تهِ دل گریه میکردیم و باورمان شده بود که یک جوان جوانمرگ شده!! حدودِ ساعت هشت بود که به پستِ مأموران راهداری نزدیک شدیم. صدای «لا اله الا الله» و گریهٔ ما توجهِ مأمورانی را که آنجا نشسته بودند جلب کرد و دو نفر از آنها با یک ژاندارم و یک فانوس به طرفِ ما آمدند. وقتی تابوت را دیدند کلاهشان را برداشتند و «لا اله الا الله» را تکرار کردند و چند متری هم جنازه را روی شانهشان گرفتند. وقتی از راهداری رد شدیم، ناخدا ایسف خندید و گفت: «انبار پشتِ مسجدِ گلداری است و آنجا باید شکرها را تحویل بدهیم.»
وقتی شکرها را تحویل دادیم و داشتیم استراحت میکردیم، ناخدا خندان آمد و گفت: «انعامِ شما را هم از ارباب گرفتهام» و همانطور که دست روی شانهٔ همه میزد، به هر کس یک اسکناسِ پنجتومانی داد. خالو احمد میگفت: قصهٔ چند سال پیش است، ولی هر وقت ناخدا ایسف مرا میبیند، دستی به شانهام میزند و یک پنجتومانی در مشتم میگذارد.
- نویسنده
- گلشن سورو
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد گلشن سورو است.
یادداشتها
داستان «احمد گعکو و گریخ بی گونی ون شکر»؛ برگردان به بندری و عکس: حبیب سوروئی؛ «با تشکر از گلشن سورو که اجازه اشتراک بی ما ایدا» (اجازه برای این وبلاگ، نه برای ما)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد