کیف چرمی (1)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی خالو مجید 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
ظهر تابستونَ، هوا خیلی داغ هسته و کار کاسبی هم خراب.
جمال با بدبختی ماشین ایزه تو پارکینگ و همیطو زیر لو فحش شدا ،خودش هم
اینافهمی به که فحش ادادن ، به سازنده آپارتمان ،به ماشین که فرمونش
ایناچرخی ، به خودش یا ...
از حموم که د
ر
هوند یخو آروم تـِه بو . در یخچال باز ایکه ولی هیچ چیز به درد بخوری توش
نهسته غیر از چند تا نون خشک ،یه ظرف ماست که درش بازه و تقریبا یه هفته ای
مونده تو یخچال ، یه قوطی نصفه لوبیا اضافه شام دوش شو و چند تا قوطی و
پلاستیک که خودش هم اینافهمی چه توشن .
هر وقت مم و بپش از بستک شاهوند یه مشتی خوردنی و خرت و پرت براش شاوارده که البته نصف بیشترش هم اصلا به کار جمال ایناهوند .
بعد از خاردن لوبیا به خودش ایکردی روی تخت که سر ظهر یه چرتی بزنت. خیلی
فکرش مشغول هسته .فکر نه نه و باباش و خرج مدرسه دادای کوچکش حوریه ، خرجون
سر برج خودش و کرایه خونه و هزینه دانشگاه هزار فکر دگه ....
یه مدتی
پـِـل ایزه تو تخت احساس شکه اصلا نخافتن یه نگاه به ساعت ایکه ایدی ساعت
4:30 پسینن و الان بیش از دوساعتن که خافتن . با هزار زور و ضرب به خو از
تخت ایکند و رفت سر کار.
***********
- آقا دربست
- کجا ؟
- بلوکی ، چند میری قربان ؟
- سه تومن
- بابا چه خبره ...
- همینه که هست
- باشه بریم ولی یه ذره سریع لطفا چون عجله دارم
جمال تو دل خو ایگو : ای روزو همه عجله شوهه...
مسافرش یه جوون نسبتا توپر و خوش لباس با مود مرتب و خوش برخورد با یه کیف
چرمی تو دستش . با اینکه عرق ایکرده ولی جونش بوی ادکلن خوبی شدا.
جمال با لحنی مودبانه ایپرسی :
- دانشجویی ؟
- بله
- اتفاقا منم دانشجو هستم . ترم چندی؟
- چه جالب من ترم سه ام ، شما چی؟
جمال خوشحال بو و با غرور ایگو :
- من این ترم آخرمه . زبان می خونم . شما چی می خونی؟
- آفرین پس تمومی ، من ارشد حقوق می خونم ، البته دانشگاه تهران .
تا ایگو ارشد دانشگاه تهران ، جمال یخو خجالت ایکشی ،دست و پا خو جم ایکه و آروم ایگو :
- موفق باشی .
**********
جمال یه نگاه به ساعت خو ایکه تقریبا 6:30 هسته ولی هوا هنوز روشنه .
- آقا مستقیم
- بفرما
تا مسافرنشت تو ماشین متوجه یه کیف چرمی بو،
- آقا این کیف مال شماست
جمال تا کیف ایدی یاد همو مسافر دانشجو کـَه ، فوری و بدون مکث ایگو:
- بله مال منه .
شو که رسی خونه پول خو ششمارد ، او شو کاسبی بد نهه . بی خوش یتا پیتزا
ایگفته وا دو سه قوطی آبجو تگری. کنترل تلویزیون ایسید و همیطو که آبجو
شخارده بی هدف کانال عوض شکه. همه فکرش مشغول کیف هسته. خیلی با خوش کلنجار
ره که تو کیــف نگاه بکنت یا نه.
صبح که بلند بو ایدی تلویزیون روشنن ، سرش درد شکه دو تا کودیین ایکردی بالا و سرکار ره.
فکر کیف کلافه شیکرده . با خودش شگو:
- مه که معلوم نین به یارو صاحب کیف پیدا بکنم . در ثانی معلوم نی تو کیف چن ؟ شاید سر بریده توش بشت . بالاخره بی خوش مجاب ایکه...
تقریبا ساعت 10 شبوده که برگشت خونه و سریع ره سراغ کیف ...
(پایان قسمت اول)
خالو مجید
ترجمهی فارسی پیشنهادی
ظهرِ تابستان بود؛ هوا خیلی داغ بود و کار و کاسبی هم خراب.
جمال با بدبختی ماشین را زد توی پارکینگ و همینطور زیرِ لب فحش میداد؛ خودش هم نمیفهمید به چه کسی فحش میدهد: به سازندهٔ آپارتمان، به ماشینی که فرمانش نمیچرخید، به خودش یا...
از حمام که بیرون آمد کمی آرامتر شد. درِ یخچال را باز کرد، ولی هیچ چیزِ بهدردبخوری تویش نبود، جز چند تا نان خشک، یک ظرف ماست که درش باز بود و تقریباً یک هفتهای در یخچال مانده بود، یک قوطیِ نیمهپرِ لوبیا که از شامِ دیشب اضافه آمده بود، و چند قوطی و پلاستیک که خودش هم نمیدانست تویشان چیست.
هر وقت مادر و پدرش از بستک میآمدند، یک مشت خوراکی و خرتوپرت برایش میآوردند که البته بیشترِ از نصفش اصلاً به کارِ جمال نمیآمد.
بعد از خوردنِ لوبیا خودش را انداخت روی تخت که سرِ ظهر چرتی بزند. فکرش خیلی مشغول بود: فکرِ ننه و بابایش، خرجِ مدرسهٔ خواهرِ کوچکش حوریه، خرجهای سرِ برجِ خودش، کرایهٔ خانه، هزینهٔ دانشگاه و هزار فکرِ دیگر....
مدتی در تخت غلت زد؛ حس میکرد اصلاً نخوابیده. نگاهی به ساعت کرد و دید ساعت چهار و نیمِ عصر است و الان بیش از دو ساعت است که خوابیده. با هزار زور و ضرب خودش را از تخت کَند و رفت سرِ کار.
***********
- آقا دربست
- کجا ؟
- بلوکی ، چند میری قربان ؟
- سه تومن
- بابا چه خبره ...
- همینه که هست
- باشه بریم ولی یه ذره سریع لطفا چون عجله دارم
جمال توی دلش گفت: این روزها همه عجله دارند...
مسافرش جوانی نسبتاً توپُر و خوشلباس بود، با موهای مرتب و خوشبرخورد، با یک کیفِ چرمی در دست. با اینکه عرق کرده بود، تنش بوی ادکلنِ خوبی میداد.
جمال با لحنی مؤدبانه پرسید:
- دانشجویی ؟
- بله
- اتفاقا منم دانشجو هستم . ترم چندی؟
- چه جالب من ترم سه ام ، شما چی؟
جمال خوشحال شد و با غرور گفت:
- من این ترم آخرمه . زبان می خونم . شما چی می خونی؟
- آفرین پس تمومی ، من ارشد حقوق می خونم ، البته دانشگاه تهران .
تا گفت ارشدِ دانشگاه تهران، جمال کمی خجالت کشید، دست و پایش را جمع کرد و آرام گفت:
- موفق باشی .
**********
جمال نگاهی به ساعتش کرد؛ تقریباً شش و نیم بود، ولی هوا هنوز روشن بود.
- آقا مستقیم
- بفرما
تا مسافر توی ماشین نشست، متوجهِ یک کیف چرمی شد:
- آقا این کیف مال شماست
جمال تا کیف را دید یادِ همان مسافرِ دانشجو افتاد و فوری و بیمکث گفت:
- بله مال منه .
شب که به خانه رسید پولهایش را شمرد؛ کاسبیِ آن شب بد نبود. برای خودش یک پیتزا گرفت با دو سه قوطی آبجوی خنک. کنترلِ تلویزیون را برداشت و همینطور که آبجو میخورد بیهدف کانال عوض میکرد. همهٔ فکرش پیشِ کیف بود. خیلی با خودش کلنجار رفت که توی کیف را نگاه کند یا نه.
صبح که بیدار شد دید تلویزیون روشن است. سرش درد میکرد؛ دو تا کدئین بالا انداخت و رفت سرِ کار.
فکرِ کیف کلافهاش کرده بود. با خودش میگفت:
- من که معلوم نیست صاحبِ کیف را پیدا کنم. ثانیاً معلوم نیست توی کیف چیست؟ شاید سرِ بریده تویش باشد. بالاخره خودش را قانع کرد...
تقریباً ساعت ده شب بود که به خانه برگشت و سریع رفت سراغِ کیف...
(پایان قسمت اول)
خالو مجید
- نویسنده
- خالو مجید
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خالو مجید است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «کیف چرمی» (جمال، عظیم، کیف پر از درهم)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد