پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
شعر بندری

مه طلعتان بستکی

سروده‌ی تائب اوزی 📍 بستکی (و اوزی)

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

یَگ رُز اُز بهر ی تماشا رفتُم اَ سیل ِ بهار

یک روز به قصدِ تماشا به سیرِ بهار رفتم

دلبری اُم دی میان ِ گُل هزار و لَه لَزار

دلبری دیدم میانِ هزار گل و لاله‌زار

ابروُش ماه ِ شبِ اول لبُش عناب ِ تر

ابرویش ماهِ شبِ اول، لبش عنّابِ تر

چشم ِ مستُش دل شَبو از بَس ک ِ شَم ره دِن خمار

چشمِ مستش دل می‌بُرد، از بس که خمار بود

تا ک ِ مُش واکت بَ چَش بنیاد رفتَش کِ اُ دُو

تا چشمم به او افتاد، شروع کرد به دویدن

مثل ِآهو ک ِ رَموخ ِ وَخت ِ اُش دی میرشکار

مثلِ آهویی که وقتی میرشکار را می‌بیند رَم می‌کند

نَ مُ هُم بد اُم نِکُ شَز دُم دُوِستُم هَی بِ دُو

من هم کم نگذاشتم، پشتِ سرش دویدم، هی دویدم

پَس چَتیدُم پِش پَش چَتیدُم هَی بگیرُ هَی بیار

از پشت رفتم، از پیش رفتم؛ هی بگیر، هی بیاور

یَگ بُری تیمُ گزُ کُوراُ کُنار شَتِی خُ کشت

از یک بیشهٔ «تیم» و گز و کهور و کُنار خود را بیرون کشید

پاره ای بندُ هَمونُ کوهُ دشت ِ بی شمار

و از پاره‌ای گردنه و هامون و کوه و دشتِ بی‌شمار

عاکبت رَه وِل نِبو گُم اُم نِکُ مَز چَش نَکرد

عاقبت راه رهایش نکرد؛ گمش نکردم، از چشمم دور نشد

ما برفتُم چون کلاغ و هِم چو کبک کوهسار

من مثلِ کلاغ می‌رفتم و او هم مثلِ کبکِ کوهسار

رَس مَرس یَگ جستی مون کُ چادُرُش سخت اُم گُرُت

سرانجام جستی زدم و چادرش را محکم گرفتم

هردو با هم پیچِخستِم خیلی مون کُ جیرُجار

هر دو به هم پیچیدیم و کلی داد و فریاد کردیم

اُش گتم اَی مدعی مشناس ِ بی شرم و حیا

به من گفت: ای مدعیِ نشناس، ای بی‌شرم و حیا

هِسّ ِ تا نیسّ ِ مُ وِل ناتِش تُ بُسِّش مستُ هار

انگار نه انگار، رهایم نمی‌کنی؛ مست و هار شده‌ای

اُم گت از عشک تُ بی پروا بُدسّم چی مَگُ

گفتم: از عشقِ تو بی‌پروا شده‌ام، چه می‌گویی؟

تُ گلُ مُ بُلبُلُم تُ گنجشُ مُ مثل ِ مار

تو گلی و من بلبل؛ تو گنجشکی و من مثلِ مار

اُش گُت اَی هرزه ؛ بَ خون خُت ؛ مَکُ بازی بُرُ

گفت: ای هرزه، به خونِ خودت قسم، بازی نکن، برو!

ک ِ مُ هر لحظه اَریزُم خون چون تُ صد هزار

که من هر لحظه خونِ صد هزار مثلِ تو را می‌ریزم

اِندُ کِش گت تِرسِخِستُم یَگ پِچی سُست آبُد ِم

این را که گفت ترسیدم و کمی سست شدم

چادُرُش زور اُش کُ چون گل اُش کشی از چنگ ِ خار

چادرش را به زور کشید، مثلِ گلی که از چنگِ خار بکِشند

مُ کتیدُم هوشُ گوشی اُم نِدن داغُم وَ دل

من افتادم؛ نه هوشی ماند نه گوشی؛ داغم بر دل ماند

تا کیامت بی کرارُم بی کرارُم بی کرار

تا قیامت بی‌قرارم، بی‌قرارم، بی‌قرار

رستُدُم بل مَز خُ سُندُ آه وُی سردیم کشی

برخاستم، بر سرِ خود زدم و آهی سرد کشیدم

جا دِنُ جَت نِدِن ُ فریاد اُم کُ زار اُ زار

جایش بود و خودش نبود؛ زار و زار فریاد کردم

هر کِ بخت ُ طالع اُش نیست ِ چه صحرا و چه ده

هر که بخت و طالع ندارد، چه در صحرا چه در ده

هر ک ِ دلبر شُز چَپ ِ چه خونه چه پُشت ی دُوار

هر که دلبرش از دستش گریخت، چه در خانه چه پشتِ دیوار

تائب اُز مه طلعتان بستکی خیرُش نِدی

تائب از ماه‌طلعتانِ بستکی خیری ندید

آه و فریاد و فغانُش هست ُ تا روز شُمار

آه و فریاد و فغانش تا روزِ شمار باقی است

شاعر
تائب اوزی
گویش
بستکی (و اوزی)
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی شاعر در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد تائب اوزی است.

یادداشت‌ها

عنوان پست: «قطعه شعری از تائب اوزی به گویش بستک و اوز»؛ ۱۵ بیت (۳۰ مصراع) با آوانویسی لاتین زیر هر بیت (آوانویسی ثبت نشد). منبع پست: www.gapolap.tk. اوز در استان فارس است ولی شعر دربارهٔ «مه‌طلعتان بستکی» و به گفتهٔ پست به گویش بستک و اوز است. ترجمهٔ فارسی ندارد؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.