نامه از دیار بشکرد..(کسمت اول)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی عبدل گلشن (گلشن سورو، ناخدا) 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
کارنامه کبولی کلاس
سوم تو هوا تَکان مدا وا دُو تَره لهرون مَره تا سند کبولی خُو نِشون بَپ
ما هادم بشته از ای خُوشحالَرُم که بَپ ما کُولی داده اَگَ کبول بَشُم
اَتونُم با ایشون بی سفر برم ، صُحب زود لُوتیو منتظر هُندن مَنشُوَه جهاز هسترم که کراره تا یَ ساعت دگه بیات
همکلاس ُونم هم هُندرن ممد عبدالرحمان ، علی زیود ، احمد سنگسر و
....اوشون هم خوشحالرن تو دنیای کوچک چولنگی بجای حسودی راحت شریک خُوشی
همدگه مُو اَبوده بی چوک ون کُولُم داده وختی پشتا هُندُم همه چی بی اُوشون
تعریف بکنم ، ساعت 6 صحب جهاز لنگر ای چی و اَ بالا دست لارک بَ تره سلامه
حرکتی که اَ خوشحالی رو پا خُو بَن مَ نابو از دیریای سلامه و هُو سیاهی
خیلی مشنوته پی اسحاک تباخ جهاز که هَدِ سلیدان نشته و نُون فطیر شَکه
رَهتُم تا بی مه ایدی ایگُ چوک بنی نُون گرم بُخَاه بوی نُون گرم و سوراغ و
روغن خش کاری ایکه که نَتُونم نه بگم بعد خاردن نُون یَ دوفه اُمپرسی چن
سالن داخه جهازی؟ اسحاک که ادم کم حرفی هسته وا چَن دکیکه تاخیر و همطو که
لبخند شَزه ایگُ اَ وختی چولنگ هسترم کَدِ تو هسترم که ولیت بودم بپ شما هم
جاشو هسته ، او ناخدا بُو و مه تباخ
مُوکه و اَ بالا دست مَسندام تره خورفکان مسیر ادامه مُودا بعد خاردن چاشت
جاشون مشغول استراحت بودن ولی بی مه استراحت معنیدی نَهَ مواسته اَ همه چی
سر در بیارُم تره سینه جهاز رهتُم بی سلیمُن اُمدی که چهمی بسته و شَروند
شَ خُونده بدون ایکه مزاحم ارامشی بشم نزیکی بُورُم
پسینی الودا کردیم و رفتیم دل از دلبر جدا کردیم و رفتیم
ندارم توشعه راه غریبی توکل بر خدا کردیم و رفتیم
صُحب روز بعد بی خُورفکان رسیدیم و جهاز کنار فُرزه کوچک تابُک ایکه ،
ناخُدا بی انجُم کارون گمبرکی و اجازه تخلیه بار اَ جهاز زیر بُو و بی مه
وا خُودی ای برد بی ناخدا ورود بی ای شهر عادی هسته و بی هر کَس شَدی سلام و
علیک شَکه مث ایکه چن سالن بی اوشون اشناخته ولی بی مه که اولین بار هسته
پا تو دُنیا دگه مَ نُشته همه چی تازگی شسته
متری ما یتا جهاز گپ بار زیر شَکه ناخدا تره جهاز ره وا یتا جاشو سلام
علیکی که ، مَندونسته چه نَگُتن فکط اُمفهمی ناخدا هندی گپ نَزدن بعد چن
دکیکه ناخدا جهاز هم رو فرزه هند و وا ناخدا ایسُف دست ایدا و چن کلمه وا
هم گپ شُو زه بعد ناخدا وا لبخند دَسی بَ هوا مه دراز ایکه و ایگُ آپکا نام
کیاهیه (نُومِت کیا) همطو هاج واج نگاش مَکرده که بَپ ما بَ کمکم هُند و
اِیگُ اسمت چن ، اُمگُ عبدل و او رو سرم دَسی کشی و اِیگُ میرا نام رامچند
هه ( اسم مه رام چند ِ ن ) ناخُدا بعد نیم ساعت گپ زدن وا رام چند از او
خدا حافظی ایکه و تره گمبرک حرکت موکه بعد تمون بودن کار ناخدا اِیگُ بریم
دُکُن حاچی عبدالقادر ، اُمپرسی عبدالقادر کِن ایگُ یتا اَ تاجرون خورفکان
اصلیتی خُودمونی ن ولی خیلی سالن ایجان، بشتر باری که ایجا اتاریم تحویل او
ادیم ، هنو چن دکیکه ای از سلام و احوال پرسی ما وا حاجی عبدالقادر نگذشته
که یتا ادم میون سال هُند و بَ زبون بلوچی وا ناخدا سلام علیکی که واز ای
پرسی تو چوک ناخدائی ؟ هنو جوابی نَمداده که بی مه بغلی که و پیشَنو مه ای
بوسی ، حاجی عبدالقادر بی همی بنده خدا ایگُ شهداد بره سردی و شربت بیار (
ادامه ای شستن )
منشوه=قایقی که لنج های بزرگ داشتند و در جای که اسکله نبود از ان برای رفتن به ساحل استفاده می کردند.
تباخ= اشپز
*روغن خش = روغن حیوانی
ولبت= بچه های که برای جاشو شدند روی لنج شروع به کار می کردند
خورفکان = بندری در کنار دریای عمان و هم اکنون یکی از بنادر مهم حمل کانتینری امارات می باشد.
پشَنُو = پیشانی
بالا دست = شرق
فرزه= اسکله
تابُک = پهلو گرفتن
ترجمهی فارسی پیشنهادی
کارنامهٔ قبولیِ کلاسِ سوم را در هوا تکان میدادم و دواندوان به طرفِ خانه میرفتم تا سندِ قبولیام را به پدرم نشان بدهم؛ بیشتر از این خوشحال بودم که پدرم قول داده بود اگر قبول شوم، میتوانم با او به سفر بروم. صبحِ زود لبِ ساحل منتظرِ آمدنِ «منشوه»ی جهاز بودم که قرار بود تا یک ساعتِ دیگر بیاید.
همکلاسیهایم هم آمده بودند: ممد عبدالرحمان، علی زیود، احمد سنگسر و.... آنها هم خوشحال بودند؛ در دنیای کوچکِ کودکی، به جای حسودی، راحت شریکِ خوشیِ همدیگر میشدیم. به بچهها قول داده بودم وقتی برگشتم همه چیز را برایشان تعریف کنم. ساعتِ شش صبح جهاز لنگر کشید و از شرقِ لارک به طرفِ سلامه حرکت کرد. از خوشحالی روی پایم بند نمیشدم. از دریای سلامه و آبِ سیاهش خیلی شنیده بودم. رفتم پیشِ اسحاق، آشپزِ جهاز، که کنارِ «سلیدان» (آشپزخانهٔ لنج) نشسته بود و نانِ فطیر میپخت. تا مرا دید گفت: «پسر، بنشین نانِ گرم بخور.» بوی نانِ گرم و سوراغ و روغنِ حیوانی کاری کرد که نتوانستم نه بگویم. بعد از خوردنِ نان یکدفعه پرسیدم: «چند سال است توی جهازی؟» اسحاق، که آدمِ کمحرفی بود، با چند دقیقه تأخیر و همانطور که لبخند میزد گفت: «از وقتی بچه بودم، همقدِ تو، که «ولیت» بودم. پدرِ تو هم جاشو بود؛ او ناخدا شد و من آشپز.»
نزدیکِ ظهر بود که از سلامه رد شدیم و از شرقِ مسندم به طرفِ خورفکان مسیر را ادامه دادیم. بعد از خوردنِ ناهار، جاشوها مشغولِ استراحت بودند، ولی برای من استراحت معنایی نداشت؛ میخواستم از همه چیز سر دربیاورم. به طرفِ سینهٔ جهاز رفتم. سلیمان را دیدم که چشمش را بسته بود و شروند میخواند. بیآنکه مزاحمِ آرامشش شوم، نزدیکش شدم:
عصری وداع کردیم و رفتیم، دل از دلبر جدا کردیم و رفتیم
ندارم توشهٔ راهِ غریبی، توکل بر خدا کردیم و رفتیم
صبحِ روزِ بعد به خورفکان رسیدیم و جهاز کنارِ «فرزهٔ» (اسکلهٔ) کوچک پهلو گرفت. ناخدا برای انجامِ کارهای گمرکی و اجازهٔ تخلیهٔ بار از جهاز پایین رفت و مرا هم با خودش برد. برای ناخدا ورود به این شهر عادی بود و به هر کس میرسید سلاموعلیک میکرد، انگار چند سال است آنها را میشناسد؛ ولی برای من، که اولین بار بود پا به دنیای دیگری میگذاشتم، همه چیز تازگی داشت.
به طرفِ فرزه، حدودِ پنجاه متر آنطرفترِ ما، یک جهازِ بزرگ داشت بار خالی میکرد. ناخدا به طرفِ آن جهاز رفت و با یک جاشو سلاموعلیکی کرد. نمیدانستم چه میگوید؛ فقط فهمیدم ناخدا دارد هندی حرف میزند. بعد از چند دقیقه ناخدای آن جهاز هم روی فرزه آمد و با ناخدا ایسف دست داد و چند کلمه با هم حرف زدند. بعد ناخدا با لبخند دستش را به طرفِ من دراز کرد و گفت: «آپکا نام کیا هه؟» (اسمت چیست؟). همانطور هاجوواج نگاهش میکردم که پدرم به کمکم آمد و گفت: «اسمت چیست؟» گفتم: «عبدل.» و او دستی به سرم کشید و گفت: «میرا نام رامچند هه» (اسمِ من رامچند است). ناخدا بعد از نیم ساعت حرف زدن با رامچند از او خداحافظی کرد و به طرفِ گمرک راه افتادیم. بعد از تمام شدنِ کار، ناخدا گفت: «برویم دکانِ حاجی عبدالقادر.» پرسیدم: «عبدالقادر کیست؟» گفت: «یکی از تاجرهای خورفکان است؛ اصلش از خودمان است، ولی سالهاست اینجاست. بیشترِ باری که اینجا میآوریم را به او تحویل میدهیم.» هنوز چند دقیقه از سلام و احوالپرسیِ ما با حاجی عبدالقادر نگذشته بود که مردی میانسال آمد و به زبانِ بلوچی با ناخدا سلاموعلیکی کرد و از او پرسید: «این پسرِ ناخداست؟» هنوز جوابی نگرفته بود که مرا بغل کرد و پیشانیام را بوسید. حاجی عبدالقادر به همین بندهٔ خدا گفت: «شهداد، برو نوشابهٔ خنک و شربت بیاور.» (ادامه دارد)
سلیدان= اشپزخانه لنج
منشوه=قایقی که لنج های بزرگ داشتند و در جای که اسکله نبود از ان برای رفتن به ساحل استفاده می کردند.
تباخ= اشپز
*روغن خش = روغن حیوانی
ولبت= بچه های که برای جاشو شدند روی لنج شروع به کار می کردند
خورفکان = بندری در کنار دریای عمان و هم اکنون یکی از بنادر مهم حمل کانتینری امارات می باشد.
پشَنُو = پیشانی
بالا دست = شرق
فرزه= اسکله
تابُک = پهلو گرفتن
جهاز = لنج
- نویسنده
- عبدل گلشن (گلشن سورو، ناخدا)
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد عبدل گلشن (گلشن سورو، ناخدا) است.
یادداشتها
داستان سفر لنجی کودکی به بشکرد؛ برگردان به بندری: Genow؛ همراه واژهنامه بندری-فارسی در پایان پست؛
نخستین نفری باشید که مینویسد