فرزانه و آلکس).(۲)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی پاپایا ایلزاده 📍 هرمز
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
آلکس به خالک ایگوت که صبا صب در کلعه منتظرتوم ؛ ماوا برنگ بندر یه چند
روزی اوجا کارموهه و سمت دهاتوی دورو بر باید برنگ سرکشی بکنیم ؛ خالک که
ادم وخت شناسی هسته بی الکس اوکی ایداد و الکس بی عایشه ایگت : تو خوبی مه
خوبوم ؛
کالک(خالک) هم خوبن و خداحفظی
ایکرد و رهت. زن خالک ایگت: بفرما نوکر اجنبی بودن همین دگا .....خالک
ایگوت ای زن کارن دگا پ چه بکنوم ؛ برنامه مینو انوسیم بی بهته هر وهت
صبا صب خالک کایک و تشکیلات سفر اماده
ایکرد و واگر آلکس و چند سرباز دگا روانه دیریا بودن؛ دیریا خواهره و رونگ
هو نشونه ای هسته که تا پیشین وایه بی اسکله نابن برسن چون باد هر صهت بشته
شبو..کایک بادبونی و رسته ای زیر نابن رسید و بعد از لنگر کردن و بستن
کایک همتا پیاده بودن و به سمت مکصدخو حرکت شوکرد؛ آلکس بی خالک ایگوت که
خومو از سمت ایسین و هورمودربطرف کهورستون وتوابع ارنگ و از اون طرف بر
اگردیم سورو ...خالک هم ناخدای گروهه و هم راهنما ..چندتا اسب از کبل اماده
شوکرده و گروه هشت نفری از طره نابن راهی سفر بودن ..روخونه ن
نابن و
طبیعت زیباش بی الکس محو خودش ایکرده و بنگرون زیبا و درختون لور و کرت مث
نگینی بر انگشتری خودنمایی شکرد؛ گلموی پر هو و ریغ شفاف کف روخونه مث خوص
جلبیل برخ شزد و جاه جاهی الکس شووستاه و چیزی یادداشت شکرد؛ بش روخونه
زمینوی کشاورزی زیر کشت گرگا و گزره که با گاچاه و دلو از گلم هو شاکشید؛
تو اون روزگار با اینکه اخر گرما هسته ولی گلمو پر از هو هسترن و دور و برش
چنان سبز و پردرخته که چهم هرکسی خیره شکرد.؛آلکس بی گروه دستور ایداد
همگی زیر یتا درخت لور نرگت اطراغ بکنن و چیزی بخارن .چارلی یکی از سربازون
پرتکالی از مناظر نکاشی شکرد وخالک نون و هرما از پتنگخو در ایوارد و گر
الکس شروع ایکرد بی خردن و سرواسر یتا سربازو و مسخره کردن...دانیال سرباز
تکریبا مسنی هسته که سیبیلش خیلی نرگته و همیشه سوژه الکسه و خالک هم کم
شننهاد........(ادامه شستی)...
.
پاپایا ایلزاده
ترجمهی فارسی پیشنهادی
آلکس به خالک گفت: «فردا صبح دمِ قلعه منتظرتم؛ میخواهیم برویم بندر، چند روزی آنجا کار داریم و باید سری هم به دهات دور و بر بزنیم.» خالک که آدم وقتشناسی بود، به آلکس «اوکی» داد و آلکس به عایشه گفت: «تو خوبی، من خوبم؛ کالک (خالک) هم خوب است» و خداحافظی کرد و رفت. زن خالک گفت: «بفرما، نوکرِ اجنبی بودن همین است دیگر...» خالک گفت: «ای زن، کار است دیگر، پس چه کنم؟ برنامهٔ میناب را میگذاریم برای بعد؛ هر وقت آمدم با هم میرویم پیش خواهرت...» فردا صبح خالک قایق و وسایل سفر را آماده کرد و همراه آلکس و چند سرباز دیگر راهی دریا شدند. دریا آرام بود و رنگ آب نشانهای بود که تا ظهر باید به اسکلهٔ نابن برسند، چون باد هر ساعت بیشتر میشد. قایق بادبانی سالم به پاییندستِ نابن رسید و بعد از لنگر انداختن و بستن قایق، همه پیاده شدند و به سمت مقصدشان راه افتادند. آلکس به خالک گفت: «ما از سمت ایسین و هورمودر به طرف کهورستان و توابعش میرویم و از آن طرف از سورو برمیگردیم...» خالک هم ناخدای گروه بود و هم راهنما. چند اسب را از قبل آماده کرده بودند و گروه هشتنفری از طرف نابن راهی سفر شدند. رودخانهٔ نابن و طبیعت زیبایش آلکس را محو خود کرده بود و «بنگرون»های زیبا و درختهای لور و کرت مثل نگینی بر انگشتری خودنمایی میکردند. گودالهای پر آب و ماسهٔ شفاف کف رودخانه مثل ملیلهٔ روسری برق میزد و آلکس جابهجا میایستاد و چیزی یادداشت میکرد. کنار رودخانه زمینهای کشاورزی زیر کشت ترب و هویج بود که با گاوچاه و دلو از گودالها آب میکشیدند. در آن روزگار با اینکه آخر گرما بود، گودالها پر از آب بودند و دور و برشان چنان سبز و پردرخت بود که چشم هر کسی را خیره میکرد. آلکس به گروه دستور داد همگی زیر یک درخت لور بزرگ اتراق کنند و چیزی بخورند. چارلی، یکی از سربازان پرتغالی، از منظرهها نقاشی میکرد و خالک نان و خرما از بقچهاش درآورد و کنار آلکس شروع کرد به خوردن و سر به سر یکی از سربازها گذاشتن و مسخره کردنش... دانیال سربازی تقریباً مسن بود که سبیلش خیلی بزرگ بود و همیشه سوژهٔ آلکس بود و خالک هم کم نمیگذاشت... (ادامه دارد)...
.
پاپایا ایلزاده
- نویسنده
- پاپایا ایلزاده
- گویش
- هرمز
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد پاپایا ایلزاده است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار تاریخی دوره پرتغالیها در هرمز؛ پایان قسمت ۲: «ادامه شستی» (ادامه پیدا نشد)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد