کصه ی « بخشش »
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی خالو مجید 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
"بخشش"
ماه رمضون هسته و ما هم طبق معمول به اجبار، روزه . اون روز زنگ آخر ورزش
موهسته . تنها درسی که با تمام وجود بهش علاقه نشون مادا . فکر ماکه اگه تو
ورزش کم کاری بکنیم به تمام دوستونمون خیانت موکردن . مه هم هر چی انرژی
امسته با دهن روزه تو زمین فوتبال خالی امکه .
زنگ که ایخا ، مه از
تشنگی لوم خشک بوده و باز اینابو ، رفتم طرف شیر هو تو حیاط یه هوی به روخو
بزنم . به چوکن دور و بر خو نگاه امکه ، امدی
وا خوشحالی هر چه تمام تر هو اخاردن و عین خیال شو نین که رمضونن. یه هو
به صورت خو امزه ، لامصب ای خنکی هو چند لحظه به مه ایبو تو خود بهشت .
خیلی وسوسه بودرم . یه بار هو امزه تو لو خو امگردوند و خالی امکه . با خوم فکر امگو:
- خدا حتما اونقدر بخشنده هه که از گناه هو خاردن یه بچه بگذرت .
همی امگو و یه گپ اولی زیر امدا ... تا حالا هو به ای شیرینی و گوارایی نمخارده . گپ دوم و سوم و ...
هم خوشحال هسترم و هم عذاب وجدان امسته . تو راه خونه به ای فکر مکه که
حالا مه که امخاردن ، تو خونه هم که از خوراک خبری نین و اگه بفهمن پوست از
کله م اکنن ، په برم از دکه سر محله یه کیکی ، تی تابی بگرم و یواشکی تو
کوچه بزنم تو رگ .
خلاصه یتا تی تاب امگه و از ترس ، پس کوچه قایم
بودرم و مخارده که متوجه بودم چند نفر نزدیک ابودن .فوری نصف تی تاب که
مونده یکجا امکه تو لو خو . تا از سر کوچه امپیچی ، امدی چند تا پیرزنون
محله به مه شودی . یکتا شو که به مه ایشناخته ایگو:
- تو پــُس حاجی عبدالله نهی ؟
تا هوندم چیزی بگم . تی تاب ره نه پـَـرسم و شروع امکه به کلغ زدن و چشمتو روز بد نبینت ، هر چی تو لوم هسته از دماغم ایزه صحرا .
اوشون هم تا شودی مه هول امکردن یخو خنده و یخو متلک شوگو و رفتن به امان خدا .
رسیدم خونه و مفهمی که دیر یا زود محاکمه در انتظارمن . بپ ما نهسته و مم
ما هم تو گرمادون . بی سر و صدا رفتم تو اتاق و امگه خافتم.
بیدار که
بودم امدی صدای بپ ما نهوندن . از ترس جفت امکرده . یخو صبر امکه بگینم
اریت یا نه . یدفه مثکه متوجه بو مه بیدار بودم و صدام ایزه دگه اینابو
جواب ندم ، از اتاق هوندم صحرا و خیلی عادی سلام امکه . نگاهم ایکه و همیطو
که با دست ته ریشخو شخارند ایگو :
- تو امرو روزه نتگفتن ؟!
دگه معلومه خبر دار بودن ، اینابو دروغ بگی ، از طرفی هم اینابو راست راست
تو چشش نگاه بکنی و بگی روزه نمگفتن . به پت پت کفتروم . سرخو زیر امکردی و
امگو :
- ب..ب ..بخشید ! امرو سر زنگ ورزش خیلی تشنه م هسته
- په اگه روزه نتگفتن بیچه دل خالی خافتی ؟ بره تو گرمادون ممت یه چیزی
برات اینهادن . فقط دفه دگه اگه تواسته روزه خو بخاری بدو خونه بخا که تو
کوچه جلو مردم آبروریزی نکنی
همی ایگو و یه پس کله ای به مه ایزه و ره ...
" خالو مجید "
ترجمهی فارسی پیشنهادی
«بخشش»
ماه رمضان بود و ما هم طبق معمول بهزور روزه بودیم. آن روز زنگ آخر ورزش داشتیم؛ تنها درسی که با تمام وجود به آن علاقه نشان میدادیم. فکر میکردیم اگر در ورزش کمکاری کنیم، به همهٔ دوستانمان خیانت کردهایم. من هم هر چه انرژی داشتم با دهانِ روزه در زمین فوتبال خالی کردم.
زنگ که خورد، از تشنگی لبم خشک شده بود و باز نمیشد؛ رفتم طرفِ شیرِ آبِ توی حیاط تا آبی به صورتم بزنم. به بچههای دور و برم نگاه کردم، دیدم
با خوشحالیِ هر چه تمامتر دارند آب میخورند و عین خیالشان نیست که رمضان است. یکهو آبی به صورتم زدم؛ لامصب، خنکیِ آب چند لحظه مرا برد توی خودِ بهشت.
خیلی وسوسه شده بودم. یک بار آب به دهانم زدم، توی دهانم گرداندم و خالی کردم. با خودم فکر کردم:
- خدا حتماً آنقدر بخشنده هست که از گناهِ آبخوردنِ یک بچه بگذرد.
همین را گفتم و قلپِ اول را پایین دادم... تا آن روز آبی به این شیرینی و گوارایی نخورده بودم. قلپِ دوم و سوم و...
هم خوشحال بودم و هم عذاب وجدان داشتم. در راهِ خانه به این فکر میکردم که حالا که من خوردهام، توی خانه هم که از غذا خبری نیست و اگر بفهمند پوست از کلهام میکنند؛ پس بروم از دکهٔ سرِ محله یک کیکی، تیتابی بخرم و یواشکی توی کوچه بزنم به رگ.
خلاصه یک تیتاب خریدم و از ترس پشتِ کوچه قایم شدم و داشتم میخوردم که متوجه شدم چند نفر دارند نزدیک میشوند. فوری نصفِ تیتاب را که مانده بود یکجا چپاندم توی دهانم. تا از سرِ کوچه پیچیدم، دیدم چند تا از پیرزنهای محل مرا دیدند. یکیشان که مرا میشناخت، گفت:
- تو پسرِ حاجی عبدالله نیستی؟
تا آمدم چیزی بگویم، تیتاب پرید توی گلویم و شروع کردم به سرفه کردن، و چشمتان روزِ بد نبیند، هر چه توی دهانم بود از دماغم زد بیرون.
آنها هم تا دیدند هول کردهام، کمی خندیدند، کمی متلک گفتند و رفتند به امان خدا.
رسیدم خانه و میدانستم که دیر یا زود محاکمه در انتظارم است. پدرم نبود و مادرم هم توی آشپزخانه بود. بیسروصدا رفتم توی اتاق و گرفتم خوابیدم.
بیدار که
شدم، دیدم صدای پدرم میآید. از ترس خشکم زده بود. کمی صبر کردم ببینم میرود یا نه. یکدفعه انگار متوجه شد که من بیدار شدهام و صدایم زد؛ دیگر نمیشد جواب ندهم. از اتاق بیرون آمدم و خیلی عادی سلام کردم. نگاهم کرد و همانطور که با دست تهریشش را میخاراند، گفت:
- تو امروز روزه نگرفتهای؟!
دیگر معلوم بود خبردار شده؛ نمیشد دروغ گفت، از طرفی هم نمیشد راستراست توی چشمش نگاه کنی و بگویی روزه نگرفتهام. به تتهپته افتادم. سرم را پایین انداختم و
گفتم:
- ب... ب... ببخشید! امروز سرِ زنگ ورزش خیلی تشنهام بود.
- پس اگر روزه نگرفتهای، چرا با دلِ خالی خوابیدی؟ برو توی آشپزخانه، مادرت یک چیزی برایت گذاشته. فقط دفعهٔ دیگر اگر خواستی روزهات را بخوری، بیا خانه بخور تا توی کوچه جلوی مردم آبروریزی نکنی.
همین را گفت، یک پسگردنی به من زد و رفت...
«خالو مجید»
- نویسنده
- خالو مجید
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خالو مجید است.
یادداشتها
داستان «بخشش»: خاطره روزهخواری کودکی در رمضان؛
نخستین نفری باشید که مینویسد