عاشکی علیکو
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
فولکلور هرمزگان · روایت خاطرات بندری 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
مشی سکینه مُم علیکو و فاتَکو وا هم گپ اَزدن و بی نُونوائی نَرهتن
فاتَکو : گپت کَبول سیکین ، ولی باور کن دُخت ما خاستگار مُورگ فُروش هم ای بودی
سکینه : پَ علیکو ما چه بگیت که دُحت عاموش خاطر خاهی بودن و خودت اَدُونی که عامو عل
یکو سه تا مُورگ داری شستی ، اَلا تو وا دُحتت و شُووِت گَپ بزن اَگه کبول شو که شُو جمعه ی خاستگاری اتایم
فاتَکو : انشالله خیرن ، راستی نگا نونوائی چکک خلوت بودی کبلن اتدیده صفی چکک طولانی هسته !!
سکینه : مردم پول شو نین نُون بخرن یتا کیسه هارد شو گتی یتا نُون داخه
لَهرون اَکنن و اخارن هرجا صفن مال مُورگ ن دوش دم سینما صف هسترن مه
بخیالم مُورگ ندادنگ رهتُم و یَ ساعت وستادم مدیده یتا تکیت دس مردم ندادن
فکرم که چتی دریافت مُورگ ن تا اخر اُمدی صف بلیط سینمان !
دو روز بعد
فاتَکو زنگی زَه که بَپ علی (شُوی) کبولی کردن که بیایتُن خاستگاری و شُو
جمعه مَدی جمات (بپ علیکو ) و سکینه و چن تائی دگه اَ فامیل ُون بی
خاستگاری وا لَهرون بپ علی رهتنگ و سر گپ واز شو که
مَدی جمات : همه ادونیم که ما بی اَمر خیری هُندنگ ایجا و اَگَ خدا بخات دست ای دوتا جَوان هادیم وا دَس هم
مصیب (خالو عروس ) ایگُت : نگا مَدی اَول بایَ کیمت لیح مه که جُوا گذشته
وا کایک اتزه و شیل شیلت که هادی تا گپ دوماری و هیش بزننگ !!!
بپ علی : مصیب جان گپی که سال 1336 بودی فراموش بکن و صب هاده ای وصلت سر بگنت علیکو یتا لیح نُو بی تو اَخرت !!
علیکو : خالو خدا خیرت هادیت بی خیال بش یادت نین چکک وسایل بی تو اَ خصب اُمورادی بخاطر مه چیزی مَگه
بالاخره مصیب ساکت بُو و گپ بی مهریه و شیر بها کشیده بُو
بپ علی : مهریه دُخت مه سکه و پول نین بایَ 22 مُورگ زنده بَ نیت بازیکنُ
ون پیروزی هادی و شیر بهائی هم 11 مُورگ یخ زده بَ نیت یازده بازیکن تو
زمین بشت
سکیته : اولآ مه استقلالی ُم و صد سال سیاه راضی نابم یتا
چُورَک بَ نوم پیروزی هادنگ چه برست بَ یازده تا مُورگ و دُخت شما هم بایَ
استقلالی بشت و نیتم اُمکردی بی علیکو وا لباس ورزشی استقلال بَ خُونه ای
بکنم !!
بَپ علی : دُخت مه بی شُو بنین تا مُودی مث دندونی سفید بشت بخترن تا ایکه زن یتا کیسه کَش بشت
سکینه : اُهوی لُنگی ون نشنوُم کسی بی اس اس چیزی بگیت
کنیزو (عروس ) : ای سکینه شما شش تا گُل اَه یاد تو کردی دگه تَوا مه استقلالی بشُم صد سال سیاه نابُم و بی چوک تو هم اُمناوا !!!
علیکو : ای مُم تو دگه ساکت بش مث ایکه هُندنگ بی خاستگاری ایجا استادیوم
نین که کل کل بکنی ، بپ علی بخدا مه طرفدار پرسپولیسم و 22 تا مُورگ اُمنی
فکط 6 تا مُورگ زنده بَه نیت همو شش تا گُل کبول بکن
بپ علی : الا که اِتو بو باشه کبولن همی که دُومارُم پرسپولیسی ن کافین
سکینه : شیرم حرُومت اَکنم علیکو اَگَ طرفدار لُنگی ُون بشی
علیکو بَ ارومی و توری که کسی نشنوت بی مُمی اِیگُت : ای مُم تو خُوت
ادونی مه طرفدار ابی ونم نت دیدن همه عکس ُونم چار تا کلنچ خُو نشون ادادم ،
نَت دیدی داخه سراح چکک عکس فرهاد مجیدی و جباری و حجازی اُمزدی !!!
............... (ادامه ایشستن )
ترجمهی فارسی پیشنهادی
مشتی سکینه، مادرِ علیکو، و فاتَکو با هم گپ میزنند و دارند به نانوایی میروند.
فاتکو: «حرفت قبول، سکین؛ ولی باور کن دخترِ ما خواستگارِ مرغفروش هم داشته!»
سکینه: «پس علیکوی ما چه بگوید که عاشقِ دخترعمویش شده؟ خودت هم میدانی که عموی علیکو سه تا مرغ دارد! حالا تو با دخترت و شوهرت حرف بزن؛ اگر قبول کردند، شبِ جمعه میآییم خواستگاری.»
فاتکو: «انشاءالله خیر است. راستی، نگاه کن نانوایی چقدر خلوت شده! قبلاً دیده بودی صفش چقدر طولانی بود؟!»
سکینه: «مردم پول ندارند نان بخرند؛ یک کیسه آرد خریدهاند، توی خانهها نان میپزند و میخورند. هر جا صف است، مالِ مرغ است. دیروز دمِ سینما صف بود؛ خیال کردم مرغ میدهند. رفتم و یک ساعت ایستادم؛ دیدم یک بلیت دستِ مردم میدهند. فکر کردم حوالهٔ گرفتنِ مرغ است؛ آخرش دیدم صفِ بلیتِ سینماست!»
دو روز بعد
فاتکو زنگ زد که بپعلی (شوهرش) قبول کرده که بیایید خواستگاری؛ و شبِ جمعه مَدی جمات (پدرِ علیکو) و سکینه و چند نفرِ دیگر از فامیل برای خواستگاری به خانهٔ بپعلی رفتند و سرِ حرف باز شد:
مدی جمات: «همه میدانیم که برای امرِ خیری اینجا آمدهایم، و اگر خدا بخواهد، دستِ این دو جوان را در دستِ هم بگذاریم.»
مصیب (داییِ عروس) گفت: «ببین مدی، اول باید قیمتِ تورِ ماهیگیریام را بدهی که آن سالها با قایق زدی و تکهتکهاش کردی، تا بعد حرفِ دامادی و عروسی بزنیم!!!»
بپعلی: «مصیبجان، حرفی را که مالِ سالِ ۱۳۳۶ بوده فراموش کن و صبر کن این وصلت سر بگیرد؛ علیکو یک تورِ نو برایت میخرد!!»
علیکو: «دایی، خدا خیرت بدهد، بیخیال شو! یادت نیست چقدر وسایل از خصب برایت آوردهام؟ بهخاطرِ من چیزی نگو.»
بالاخره مصیب ساکت شد و حرف به مهریه و شیربها کشید.
بپعلی: «مهریهٔ دخترِ من سکه و پول نیست؛ باید ۲۲ مرغِ زنده به نیتِ بازیکنهای پیروزی بدهید، و شیربهایش هم ۱۱ مرغِ یخزده به نیتِ یازده بازیکنی که توی زمیناند.»
سکینه: «اولاً من استقلالیام و صد سال سیاه راضی نمیشوم یک جوجه به نامِ پیروزی بدهیم، چه برسد به یازده تا مرغ! دخترِ شما هم باید استقلالی باشد؛ نیت کردهام علیکو را با لباسِ ورزشیِ استقلال به خانهٔ بخت بفرستم!!»
بپعلی: «دخترم بیشوهر بنشیند تا مویش مثل دندانش سفید شود، بهتر از این است که زنِ یک «کیسهکش» بشود!»
سکینه: «اوهوی، «لُنگی»ها! نشنوم کسی به اساس چیزی بگوید!»
کنیزو (عروس): «ای سکینه! شش تا گل را از یادت بردهای؟ حالا میخواهی من استقلالی بشوم؟ صد سال سیاه نمیشوم، پسرِ تو را هم نمیخواهم!!!»
علیکو: «مادر، تو دیگر ساکت باش! انگار برای خواستگاری نیامدهایم؛ اینجا که استادیوم نیست که کلکل کنی. بپعلی، به خدا من طرفدارِ پرسپولیسم؛ ۲۲ تا مرغ ندارم، فقط ۶ تا مرغِ زنده به نیتِ همان شش تا گل قبول کن.»
بپعلی: «حالا که اینطور است، قبول است. همین که دامادم پرسپولیسی است کافی است.»
سکینه: «علیکو، اگر طرفدارِ لنگیها بشوی، شیرم را حلالت نمیکنم!»
علیکو آرام، طوری که کسی نشنود، به مادرش گفت: «مادر، خودت میدانی من طرفدارِ آبیهایم. ندیدی همهٔ عکسهایم را با چهار انگشتم نشان میدادم؟ ندیدی توی خانه چقدر عکسِ فرهاد مجیدی و جباری و حجازی زده بودم؟!!!» ............... (ادامه دارد)
- پدیدآورنده
- فولکلور هرمزگان · روایت خاطرات بندری
- منبع
- گپ و گویش بندرعباسی ↗، مجموعهی sirgap مالک سایت
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
این اثر از ادبیات شفاهی و سینهبهسینهی مردم هرمزگان است. حقوق اثر نزد راویان و مردم هرمزگان است.
یادداشتها
داستان طنز دیالوگی (خاستگاری علیکو، طنز استقلال/پرسپولیس)؛ پایان: «ادامه ایشستن» ولی ادامه در وبلاگ پیدا نشد. شخصیت مشی سکینه در چند پست دیگر هم هست.
نخستین نفری باشید که مینویسد