پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN

نامه‌ای از دیار بشکرد

نامه از دیار بشکرد..(کسمت اخر)

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی عبدل گلشن (گلشن سورو، ناخدا) 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

نامه ای اَز دیار بشکرد (کسمت اخر)

شَهداد وا مه و ناخدا اِیسُف خیلی مهربُن هسته و اَ وختی که بی ما ایدیده

شَ نتونست خوشحالی خُو زفت بکنت بعد ایکه شهداد پشتا هُند غیر شربت و

لیموناد یَ بسته شیرگا هم بی مه ای وارده اولی باری هسته که یتا غریبه بی مه ای همه محبت شَکه و اَ دیدن مه و بَپ ما ای همه خوشحال هسته بی همی مواسته بشته بی شهداد بشناسُم

شُو که رهتیم داخه جهاز مُودی که شهداد هم آجا نشته معلوم هسته که بی جاشو

ون خُوب شَ شناخته و همه سربَسری شُو اَنُشت ناخدا وا دیدن شهداد همطو که

خنده شَزه وا عربی یَ چیزی بی ای ایگُ شهدا هم وا خنده بَ عربی جواب ایدا

ناخدا بی شهداد ایگُ عربی گَپ زدنت خوب بودن ، شهدا همطو که خنده شَزه ایگُ

عربی بخته اَ بشکردی گپ اَژنُم (شهداد همیشه ز ، ژ تلفظ شَکه ) همه جاشوون

وا شهداد خنده شو ازده ، ناخدا بی شهداد اِیگُ یتا نامه اَ دیار بشکرد

اتستن یادم بشت نامه ت هادم ، شهداد حدود ساعت شو هسته که رَه دُکُن نفت

فروشی حاجی عبدالقادر که سر بُن دُکُن یتا اتاک کوچک شهداد درستی کرده ، که

همه وا شوخی بنگله شهداد نُومی شو داده

بعد رهتن شهدا کبل ایکه مه

سوالی راجب شهداد بکنم یتا اَ جاشوون که تازه رو جهاز ناخدا ایسُف جاشو

بوده اِیگُ ای بشکردی کِیَ ه ؟ کسی جوابی ندا و همه منتظر هسترن تا ناخدا

چیزی بگَت ، چوک امو (یتا اَجاشوون کدیمی ) وا شوخی اِیگُ شهداد رفیک کدیمی

ناخدا ن هر غایه جهاز ما خورفکان اَتات اولین کسی که هَدِ ما اتات و همیشه

بی ما سر اَزونت شهدادن ، کبلن رو فُرزه حمالی شَکه ولی چن سال پیش ناخدا

ایسُف بی او پی حاجی عبدالقادر معرفی ایکه و حلا بودن همه کاره حاجی ، ادم

شریفی ن خیلی سالن بی زن و چولَنگونی ای ندیدن نادونم بی چه اَ بشکرد فراری

کردن ، مرد شریفی ن مرد شریفی ن !!! نادونم چوک آمو بی چه ای جمله اخری چن

بار تکرار ایکه و مث ایکه بُغضی کرده و دگه ساکت بو ، بَعد اِشنوتن ای گپ

ون بیشته مواسته اَ شهداد بدُونم ، رو کِو ِ ن جهاز رهتُم ناخُدا نَ خُو َ

سرم تُو بغلی اُمنُشت و اُمپرسی شهداد بی چه فرار ایکردن ؟ بی چه زن و

چولَنگ ونی ناتونت بگینت ؟ ناخُدا چیزی ای نَگُ و مه بازهم امپرسی بی چه

ناتونت بی چُولَنگی بگینت ؟ بعد ده دکیکه ناخُدا که چهمی پر خرص بوده اِیگُ

درد غربت و رنج دوری غم سنگینی خدا نصیب هیچ کس نکنت و ادامه ایدا ، شهداد

مال منطکه بشکردن چن سال پیش جُندارون بی شهدا وا هفت نفر دگه اَ تیفه ونی

اَ روستای انگُهران دَسگر اکنن تا بی مینو شو بیارن بی اوشون بی اِجباری

برستن داخه راه جُندارون چن بار بی اوشون بی احترامی اکنن بی اوشون اَگن

اجازه تو نین بشکردی گپ بزنی ، یَ شُو نَزیک روستای سِندرک تو مسیر مینُو

چارتا اَ جُندارون اَرن جُن شُشتن و فکط یتا جُندار زیر یتا درخت کهور کِشک

شدا و چرت شَزه و شهداد و چوک آموش کریمداد اَ پشت سر بی جُندار حمله اکنن

و تفنگ اَباری اَکشن و جیمه و تفنگ باکی جُندارون اَسن و دمبال همشهری ون

خُو فرار اکنن

ایشون بخاطر ایکه کمته زیر چهم بیان بَ چار گروه دونفری

تکسیم ابن تا مدتی بتونن داخه ابادی ون اطراف سر کنن و بعد که اوضاع ارُوم

بو دوبار بَ دیارشون برن ، شهداد و کریمداد مدتی اَرن گروگ و سیریک و اَ

آجا اتان بندر و بعدی ای پل هُو اتان ، دوتا دگه اَ رفیک ونی بعد چَن ماه

بی خو تحویل جُندارمری مینُو اَدن و بعد یَ هفته بعنوان یاغی و راهزن اعدام

شو اکنن

ای غایه خُو زوری اَ مه بیشته بو تا نتونم کصه غم انگیز شهداد تا اخری بشنوم

بر عکس روزون پشتری خیلی دیر اَ خُو پا بودُم جاشوون مشغول کار هسترن و

ناخدا اِیسُف هم مهمونی هسته ، رام چند ناخدای هندی نشته و چائی شیر

شَخارد بَپ ما تا بی مه ایدی اِیگُ بدو نگا کن رام چند بی تو چه ایواردن ،

یتا گونی گپ اُمدی رو سطحه جهاز کفته رام چند بی گونی اشاره ایکه و اِیگُ

ممفولی نم دونست منظوری چن رو سطحه رَهتُم تا بدونم چن ، بی گونی دَست

اُمزه همی غایه یتا اَ جاشوون اَ راه رَسی و اِیگُ بدو نگا کن یَ گونی

بادُم زمینی بی تُو شواردن

پسین وا ناخُدا ایسُف و رام چند بی دُکُن

حاجی عبدالقادر رَهتیم تو راه بی شهداد اُمدی که دِرام ون نفتی پل شدا و

تا اُمدیدی صدا ش اُمکه شهداد ، شهداد هم سر خُو ایچرخُوند همطو که دستی وا

لُنگی پاک شَکه تره ما هُند وا ناخدا و رام چند دستی ایدا و بی مه اِیگُ

امرو بی چه دیر هُندی ، ناخدا ایسُف اِیگُ اَگَ توا بمون پی شهداد مه کار

دفتری و حساب کتاب اُمستی ، صبا به امید خدا تره مسکط حرکت اکنیم

داخه

دُکُن نفت فروشی شهداد نشترم که بی مه سردی ایوارد و ایگُ بُخَا گرم ابوت

،داخه دَس دگری یتا پاکت گپ هسته ایگُ بی تون بُبَ داخه جهاز بخا و بی کسی

مَدَه ، وا نگاه مهربونی اِیگُ چَن سالتن ، شُم گُ ده سال سر خُو زیری که و

اَداخه یتا کارتُن کوچک چن بسته کاغذ جابجائی ایکه و یتا پاکت نامه ایوا

صحرا ، اِیگُ دل دَستت نشون هاده هر دوتا دَسُم واز اُمکه همطو که بی دَست

ونُم نگا شَکه خرص اَ چهمونی زیر بو کاغذی که دستی هسته طرح دست و پا یتا

چولَنگ نَخشی بسته همطو که بُغضی کرده اِیگُ دَستت بُنُس رو عکس ، بَ

ارُمی دَسُم اُمنشت رو عکس هر دو یَ اندازه هسترن سرم بُلندُم که اُمدی

چهمون شهداد پر خرص ن همطو که گریخ شَکه اِیگُ دُختُم هم سن وسال تون وختی

فرارم که دو ماهی هسته و دگه گریخ اینواشت که گپ بزونت ، اولین بار هسته که

گریخ یتا ادم گپ مدیده ، مَنَدونسته چه بکنُم سری بلندی که و پیشنو مه ای

بوسی و همطو که گریخ شکه ایگُ دلُم شَوا بی دُختُم بغل بکنم و بوسی بکنم

مث همه بَپ ون ، گریخ بی مه هم اَمُونی ندا و گریخ اُمکه اولین باری هسته

که بی کسی دل مَسُوزنده و وا او گریخ مکه

درد غربت و رنج دوری غم سنگینی که خدا نصیب کسی نکنت

..

سَر بُن = پشت بام

کِشِک= نگهبانی

کِون(keven)= کابینه و اتاق ناخدای لنج

ممفولی در زبان هندی = بادام زمینی

جُندار = ژاندارم

اجباری = خدمت وظیفه

گروگ = بندری در نزدیکی شهر سیریک

اَنگهران و سندرک = روستاهای بشاکرد ، سندرک در 70 کیلومتری میناب است

گریخ = گریه

درام = بشکه

چُولَنگ = کودک

دِل دست = کف دست

نَخش = نقش

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

نامه‌ای از دیار بشکرد (قسمت آخر)

شهداد با من و ناخدا ایسف خیلی مهربان بود و از وقتی ما را دیده بود نمی‌توانست خوشحالی‌اش را پنهان کند. بعد از اینکه شهداد برگشت، غیر از شربت و لیموناد یک بسته «شیرگا» هم برایم آورد. اولین باری بود که یک غریبه این‌همه به من محبت می‌کرد و از دیدن من و پدرم این‌قدر خوشحال بود؛ برای همین می‌خواستم شهداد را بیشتر بشناسم.

شب که رفتیم توی لنج، دیدیم شهداد هم آنجا نشسته. معلوم بود جاشوها خوب می‌شناختندش و همه سربه‌سرش می‌گذاشتند. ناخدا با دیدن شهداد، همان‌طور که می‌خندید، به عربی چیزی به او گفت؛ شهداد هم با خنده به عربی جوابش را داد. ناخدا به شهداد گفت: «عربی حرف زدنت خوب شده.» شهداد همان‌طور که می‌خندید گفت: «عربی را بهتر از بشکردی حرف می‌ژنم!» (شهداد همیشه «ز» را «ژ» تلفظ می‌کرد.) همهٔ جاشوها به حرف شهداد خندیدند. ناخدا به شهداد گفت: «یک نامه از دیار بشکرد برایت آمده؛ یادم باشد نامه‌ات را بدهم.» حدود ساعت ده شب بود که شهداد رفت به دکان نفت‌فروشی حاجی عبدالقادر؛ بالای پشت‌بام آن دکان یک اتاق کوچک برای شهداد درست کرده بودند که همه به شوخی اسمش را گذاشته بودند «بنگلهٔ شهداد». بعد از رفتن شهداد، پیش از آنکه من چیزی دربارهٔ شهداد بپرسم، یکی از جاشوها که تازه روی لنج ناخدا ایسف جاشو شده بود پرسید: «این بشکردی کیست؟» کسی جوابش را نداد و همه منتظر بودند تا ناخدا چیزی بگوید. «پسرعمو» (یکی از جاشوهای قدیمی) به شوخی گفت: «شهداد رفیق قدیمی ناخداست. هر وقت لنج ما به خورفکان می‌آید، اولین کسی که پیش ما می‌آید و همیشه به ما سر می‌زند شهداد است. قبلاً روی اسکله حمالی می‌کرد، ولی چند سال پیش ناخدا ایسف او را به حاجی عبدالقادر معرفی کرد و حالا همه‌کارهٔ حاجی شده. آدم شریفی است. سال‌هاست زن و بچه‌اش را ندیده. نمی‌دانم چرا از بشکرد فرار کرده. مرد شریفی است، مرد شریفی است!!!» نمی‌دانم پسرعمو چرا این جملهٔ آخر را چند بار تکرار کرد؛ انگار بغض کرده بود و دیگر ساکت شد. بعد از شنیدن این حرف‌ها بیشتر دلم می‌خواست از شهداد بدانم. رفتم توی کِوِن لنج؛ ناخدا دراز کشیده بود. سرم را گذاشتم توی بغلش و پرسیدم: «شهداد چرا فرار کرده؟ چرا نمی‌تواند زن و بچه‌اش را ببیند؟» ناخدا چیزی نگفت و من باز پرسیدم: «چرا نمی‌تواند بچه‌اش را ببیند؟» بعد از ده دقیقه ناخدا، که چشم‌هایش پر از اشک شده بود، گفت: «درد غربت و رنج دوری غم سنگینی است؛ خدا نصیب هیچ‌کس نکند.» و ادامه داد: «شهداد اهل منطقهٔ بشکرد است. چند سال پیش ژاندارم‌ها شهداد را با هفت نفر دیگر از طایفه‌اش از روستای انگهران دستگیر می‌کنند تا به میناب بیاورند و به خدمت اجباری بفرستند. توی راه ژاندارم‌ها چند بار به آن‌ها بی‌احترامی می‌کنند و به‌شان می‌گویند: اجازه ندارید بشکردی حرف بزنید. یک شب نزدیک روستای سندرک، سر راه میناب، چهار نفر از ژاندارم‌ها می‌روند خودشان را بشویند و فقط یک ژاندارم زیر یک درخت کهور نگهبانی می‌داد و چرت می‌زد. شهداد و پسرعمویش کریمداد از پشت سر به ژاندارم حمله می‌کنند، تفنگ را از دستش بیرون می‌کشند، لباس‌ها و تفنگ‌های بقیهٔ ژاندارم‌ها را برمی‌دارند و همراه هم‌ولایتی‌هایشان فرار می‌کنند. برای اینکه کمتر به چشم بیایند، به چهار گروه دونفره تقسیم می‌شوند تا مدتی بتوانند در آبادی‌های اطراف سر کنند و بعد که اوضاع آرام شد دوباره به دیارشان برگردند. شهداد و کریمداد مدتی به گروگ و سیریک می‌روند و از آنجا به بندر می‌آیند و بعد به این طرف آب. دو نفر دیگر از رفقایش بعد از چند ماه خودشان را تحویل ژاندارمری میناب می‌دهند و یک هفته بعد به‌عنوان یاغی و راهزن اعدامشان می‌کنند.» در این لحظه خواب بر من غلبه کرد و نتوانستم قصهٔ غم‌انگیز شهداد را تا آخر بشنوم.

برخلاف روزهای قبل خیلی دیر از خواب بیدار شدم. جاشوها مشغول کار بودند و ناخدا ایسف هم مهمان داشت: رام‌چند، ناخدای هندی، نشسته بود و چای شیر می‌خورد. پدرم تا مرا دید گفت: «بیا ببین رام‌چند برایت چه آورده!» دیدم یک گونی بزرگ روی عرشهٔ لنج افتاده. رام‌چند به گونی اشاره کرد و گفت: «مَمفولی.» نفهمیدم منظورش چیست. رفتم روی عرشه تا ببینم چیست و دستی به گونی زدم. همان موقع یکی از جاشوها از راه رسید و گفت: «بیا ببین، یک گونی بادام‌زمینی برایت آورده‌اند!»

عصر با ناخدا ایسف و رام‌چند به دکان حاجی عبدالقادر رفتیم. توی راه شهداد را دیدم که بشکه‌های نفت را غلت می‌داد. تا دیدمش صدایش زدم: «شهداد!» شهداد هم سرش را برگرداند و همان‌طور که دستش را با لُنگش پاک می‌کرد به طرف ما آمد، با ناخدا و رام‌چند دست داد و به من گفت: «امروز چرا دیر آمدی؟» ناخدا ایسف گفت: «اگر می‌خواهی پیش شهداد بمان؛ من کار دفتری و حساب‌وکتاب دارم. فردا به امید خدا به طرف مسقط حرکت می‌کنیم.»

توی دکان نفت‌فروشی شهداد نشسته بودم که برایم نوشابهٔ خنکی آورد و گفت: «بخور، گرم می‌شود.» توی دست دیگرش یک پاکت بزرگ بود. گفت: «این را ببر توی لنج بخور و به کسی نده.» با نگاهی مهربان پرسید: «چند سالت است؟» گفتم: «ده سال.» سرش را پایین انداخت، از توی یک کارتن کوچک چند بسته کاغذ را جابه‌جا کرد و یک پاکت نامه بیرون آورد و گفت: «کف دستت را نشانم بده.» هر دو دستم را باز کردم. همان‌طور که به دست‌هایم نگاه می‌کرد، اشک از چشم‌هایش پایین آمد. روی کاغذی که دستش بود، طرح دست و پای یک بچه نقش بسته بود. همان‌طور که بغض کرده بود گفت: «دستت را بگذار روی عکس.» آرام دستم را روی عکس گذاشتم؛ هر دو یک اندازه بودند. سرم را بلند کردم و دیدم چشم‌های شهداد پر از اشک است. همان‌طور که گریه می‌کرد گفت: «دخترم هم‌سن‌وسال توست. وقتی فرار کردم دو ماهش بود.» و دیگر گریه نگذاشت حرف بزند. اولین بار بود که گریهٔ یک مرد بزرگ را می‌دیدم. نمی‌دانستم چه کنم. سرش را بلند کرد، پیشانی‌ام را بوسید و همان‌طور که گریه می‌کرد گفت: «دلم می‌خواهد دخترم را بغل کنم و ببوسمش، مثل همهٔ پدرها.» گریه به من هم امان نداد و گریه کردم. اولین باری بود که دلم برای کسی می‌سوخت و با او گریه می‌کردم.

درد غربت و رنج دوری غم سنگینی است که خدا نصیب کسی نکند.

..

سَر بُن = پشت بام

کِشِک = نگهبانی

کِوِن (keven) = کابین و اتاق ناخدای لنج

ممفولی در زبان هندی = بادام زمینی

جُندار = ژاندارم

اجباری = خدمت وظیفه

گروگ = بندری در نزدیکی شهر سیریک

انگهران و سندرک = روستاهای بشاکرد، سندرک در ۷۰ کیلومتری میناب است

گریخ = گریه

درام = بشکه

چُولَنگ = کودک

دِل دست = کف دست

نَخش = نقش

نویسنده
عبدل گلشن (گلشن سورو، ناخدا)
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد عبدل گلشن (گلشن سورو، ناخدا) است.

یادداشت‌ها

داستان سفر لنجی کودکی به بشکرد؛ برگردان به بندری: Genow؛ همراه واژه‌نامه بندری-فارسی در پایان پست؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.