سُکسُک
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
حوا و خیری و بپ دلا و کمبر و مدو سیا نشترن روی چارتا و مشغول کلیون کشیدن هسترن.
حوا - بپ دِلا بلن به تا مدو و کمبر نرفتن منجل حلیمی بشوری که عساک پسین شواتن بیات منجل خو ببره
بپ دلا- منتظرم تا کلیون خو بکشم، خیلی سرم ندردن
خیری- مگه
تو الان کلیون نتکشی؟
بپ دلا- حروم...
کمبر- مگه کسی اتونت کلیون اَ بارِ ای کور بسیت؟... آخ آخ
حوا - بلن به تا پات وا همی کلم کلیون خرد نمکردن
مدو سیا و خیری و بپ دلا شوزه زیر خنده
مدو سیا- مگه مجبوری تنگ دل ای کور نکبت بنینی؟
خیری- سربسر حوا منوسی که اِسپار تاکنت شاش بند ابی
مدوسیا- حگ وا کمبرن، یکساعتن جلبیل خو اینهادن روکلم کلیون و ماتم بکیه باری نین
کمبر- مه تهجبم خوش اولین نفرن که اکشیدن بی چه جلبیل خو اینهادن رو کلم کلیون
بپ دلا- خیری بی زحمت بره یک تا دگه کلیون اَ داخه منبر بیار که حوا تا صب هم کلیون بی کسی نادیت
خیری- تا شما منجل بشوری مه کلیون چاغ امکردن
بپ دلا- ما خو حروم یک کاشوغ هم از ای حلیم گیرمو نهوند
حوا- مگه گیر ما هوند؟
کمبر- حالا تو هیچی ای مدو سیای بدبخت وا دار شوزه تو سری
حوا - کی دار ایزه توسرت؟
بپ دلا- همو غایه که شلوغ شوکه، یک نفر وا محر ایزه تو سر مدو
کمبر- مگه همی یارو کاکای آمنه نزیله جعفری نهه؟
مدوسیا- بله خوشن، شامس موا با چاکو نی زه تو سرمو، غار شزده منبر کرتی منبر فخیرونن...
حوا- تواسته بگی پَ بی چه ایجا هوندی؟
کمبر- مگه کسی زهره شکوند وا ای چوکلک گپ بزنت، دو سه مرتبه تا حالا زندون رفتن
مدوسیا- هردفه اریت دم دکون یزدی سیگار اسیت پول یزدی بدبخت نادیت
مدوسیا- ده دفه رفتن کلونتری، شوگفتنی بره بِگرشی بیار تا ما زندون ای بکنیم
خیری- کبلن بخاطر نذر امام حسین حلیم نذری شاگفته حالا مردم گشنه ن
بپ دلا- پَ مگه نتدی که چن نفر وا ماشین شیک و پیک هوندرن
کمبر- بی چه ب حاجی مح نوروز ناگی؟ هر روز کارتن کارتن سیگار ولستون و مالبورو جابجا نکردن خودی و چوکونی ماشین ولم سوارن...
مدوسیا- صالح آدمِ حاجی مح نوروز شگفته حاجی از دوش تا حالا ده تا کابلمه
حلیم ایگفتن، از منبر گپ شروع ایکردن تا سه زیارتون و منبر سرریغ هم رفتن
کمبر- لامصب دوش صب زود پیاده از پشت شهر رفته تا منبر شیرازیو نزیک بت گورو بی یک کاسه هاش
بپ دلا- ای شیرازیو کبلن همی جا نزیک خونه ملا گنوی داخه خونه خو سینه شازده
کمبر- حالا بره نگا بکن که چه خبرن
مدوسیا- پَ حسینیه یزدی ون نتدیدن
خیری- هرکه هوند بندر پولدار بو غیر بندری بدبخت
مدوسیا- بخاطر ایکه بندری مث حوا کور جِل از سُکسُک چیزی دگه بلد نهن
حوا- اندفی همی کلیون حواله سرت اَکنم
مدوسیا- تخصیر مم مسلم ن که بی تو ایزاکوند
خیری- البته بی بعضی بندریون هم بد نبودن
بپ دلا- یادت نین باکر دایم چِرمی زیره و همیشه وا سر آستین خو پاک شکرده، حالا برادر باکری زیر برادر باکری بالا
کمبر- پا بشیم بریم که اگه ششنوت شِنگ مو اَبندد
خیری- منجل بشوری بعد هر گوری تاواتن بری
حوا- مه اَفهمم ایشو چه مرضی شوهه، کتل اِشکستن شواتن برن سُهاری بخورن
کمبر- حوا بلن به که مم سلیمون جارت نزدن
مدوسیا- زیر شیرشک ووستادن، زلیبی ایواردن فاتحه هادی
حوا از حول زلیبی فورا بلند بو که بریت غافل از ایکه کمبر بُشِ چادری گره
ایزده با محر سوندی که بهش تکیه ایداده و تا حوا بلن بو چادر یه طرف کفت و
خودی یه طرف و خیری و بپ دلا و مدو سیاه و کمبر پِل شوزه اَ خنده
ترجمهی فارسی پیشنهادی
حوا و خیری و بپدلا و کمبر و مدو سیا روی «چارتا» نشسته بودند و مشغول قلیان کشیدن بودند.
حوا: «بپدلا، بلند شو تا مدو و کمبر نرفتهاند دیگ حلیم را بشویید؛ عساک عصر میخواهد بیاید دیگش را ببرد.»
بپدلا: «منتظرم قلیانم را بکشم؛ سرم خیلی درد میکند.»
خیری: «مگر تو همین الان قلیان نکشیدی؟»
بپدلا: «به خدا نه!...»
کمبر: «مگر کسی میتواند قلیان را از دست این کور بگیرد؟... آخ آخ!»
حوا: «بلند شو تا با همین سرِ قلیان پایت را خرد نکردهام!»
مدو سیا و خیری و بپدلا زدند زیر خنده.
مدو سیا: «مگر مجبوری بچسبی کنار این کورِ نکبت بنشینی؟»
حوا: «نکبت همان بابای کلهگندهات است!»
خیری: «سر به سر حوا نگذار، که نفرینت میکند و شاشبند میشوی!»
مدو سیا: «حق با کمبر است؛ یک ساعت است جلبیلش (سربند زنانه) را گذاشته روی سر قلیان و غم بقیه را هم ندارد.»
کمبر: «من تعجبم از این است که خودش اولین نفری است که میکشد؛ پس چرا جلبیلش را گذاشته روی سر قلیان؟»
مدو سیا: «این فیلترش است...»
بپدلا: «خیری، بیزحمت برو یک قلیان دیگر از توی منبر بیاور، که حوا تا صبح هم قلیان را به کسی نمیدهد.»
خیری: «تا شما دیگ را بشویید، من قلیان را چاق کردهام.»
بپدلا: «ما که به خدا یک قاشق هم از این حلیم گیرمان نیامد.»
حوا: «مگر گیر ما آمد؟»
کمبر: «حالا تو هیچی؛ این مدو سیای بدبخت را با چوب زدند توی سرش.»
حوا: «کی با چوب زد توی سرت؟»
بپدلا: «همان موقع که شلوغ کردند، یک نفر با تیرک زد توی سر مدو.»
کمبر: «مگر همین یارو برادرِ آمنه نزیله جعفری نبود؟»
مدو سیا: «بله، خودش است. شانس آوردیم با چاقو نزد توی سرمان. داد میزد: منبر کرتی منبرِ فقیرهاست...»
حوا: «میخواستی بگویی پس چرا آمدی اینجا؟»
کمبر: «مگر کسی جرئت میکند با این پسرک حرف بزند؟ تا حالا دو سه بار زندان رفته.»
مدو سیا: «هر دفعه میرود دمِ دکان یزدی سیگار برمیدارد و پولِ یزدیِ بدبخت را نمیدهد.»
حوا: «چرا نمیرود شکایت کند؟»
مدو سیا: «ده دفعه رفته کلانتری؛ گفتهاند برو بگیرش بیاور تا ما بیندازیمش زندان!»
خیری: «قبلاً حلیم نذری را به خاطر نذر امام حسین میگرفتند؛ حالا مردم گرسنهاند.»
بپدلا: «پس مگر ندیدی چند نفر با ماشینهای شیک و پیک آمده بودند؟»
کمبر: «چرا از حاجی محنوروز نمیگویی؟ هر روز کارتنکارتن سیگار وینستون و مارلبورو جابهجا میکند؛ خودش و پسرهایش سوار ماشین «ولم» میشوند...»
مدو سیا: «صالح، آدمِ حاجی محنوروز، میگفت حاجی از دیروز تا حالا ده تا قابلمه حلیم گرفته؛ از منبرِ بزرگ شروع کرده و تا سهزیارتون و منبر سرریغ هم رفته.»
کمبر: «لامصب دیروز صبح زود پیاده از پشتشهر رفته بود تا منبر شیرازیها نزدیک «بتگورو»، برای یک کاسه آش!»
بپدلا: «این شیرازیها قبلاً همینجا، نزدیک خانهٔ ملا گنوی، توی خانهٔ خودشان سینه میزدند.»
کمبر: «حالا برو نگاه کن چه خبر است!»
مدو سیا: «پس حسینیهٔ یزدیها را ندیدهای!»
خیری: «هر کس آمد بندر پولدار شد، غیر از بندریِ بدبخت.»
مدو سیا: «برای اینکه بندریها، مثل حوا کورِ «جِل»، جز «سُکسُک» چیز دیگری بلد نیستند.»
حوا: «این دفعه همین قلیان را حوالهٔ سرت میکنم!»
مدو سیا: «تقصیر مممسلم است که تو را به دنیا آورد!»
خیری: «البته برای بعضی بندریها هم بد نشده.»
بپدلا: «یادت نیست باکر همیشه آب دماغش آویزان بود و همیشه با سر آستینش پاکش میکرد؟ حالا «برادر باکری» اینور، «برادر باکری» آنور!»
کمبر: «پاشیم برویم، که اگر بشنود دست و پایمان را میبندد!»
خیری: «دیگ را بشویید، بعد به هر گوری میخواهید بروید.»
حوا: «من میفهمم اینها چه مرضی دارند: «کتل» شکسته و میخواهند بروند سحری بخورند.»
کمبر: «حوا، بلند شو که ممسلیمان دارد صدایت میزند.»
حوا: «ممسلیمان کجاست؟»
مدو سیا: «زیر «شیرشک» ایستاده؛ زولبیا آورده که فاتحه بدهید.»
حوا از هولِ زولبیا فوراً بلند شد که برود، غافل از اینکه کمبر گوشهٔ چادرش را به تیرکی که به آن تکیه داده بود گره زده بود. تا حوا بلند شد، چادر یک طرف افتاد و خودش یک طرف، و خیری و بپدلا و مدو سیا و کمبر از خنده غشوریسه رفتند.
حوا: «وای مادر!... مگر گیرم نیفتی!... حرامزادهٔ شبِ چهارشنبه، مگر...»
- نویسنده
- اسمال
- منبع
- گپ و گویش بندرعباسی ↗، مجموعهی sirgap مالک سایت
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دیالوگی «سکسک» (حوا، خیری، بپ دلا، کمبر)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد