داستان نیمه جندی (کندن عسل دخه کوه موزی)
ادامه داستان نیمه جندی(کندن عسل دخه کوه موزی)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی موسی طایف (مدیر وبلاگ) 📍 قشم (درگهان)
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
سرگرم دخه تالن وودیم تال هم هرتایی کَدِ (تال) همطومَگردی
سرگرمِ گشتن میانِ «تال»ها (تختهسنگهای بزرگ) بودیم؛ تالها هم هر کدام به اندازهٔ یک... همینطور میگشتیم.
مه دخه اشکم تالن صدایی مثل گِرمال چوک کوچک هُند کله
من توی دلِ تالها بودم که صدایی مثلِ گریهٔ بچهٔ کوچک آمد. سرم را
خوبالا اموا وخنده
بالا آوردم و خندیدم.
امکه امگو حتمن محسنو حباخسته ووده ونیشته
گفتم حتماً محسنو مثلِ پیرزنها خسته شده و نشسته،
مسخره بازی درنواردن بی خیالی
مسخرهبازی درمیآورد. بیخیال
وودم ووهواعسل گردیدم
شدم و دنبالِ عسل گشتم.
یمشته بالاته رفتم یه پَرک سنگ تاش شُدا بالا هندم
کمی بالاتر رفتم؛ یک تکه سنگ پرت کردند؛ آمدم بالا.
امگو وهوا
گفتم: «برو
عسل بگردنکه مثل حباهن یه گیرصداازخو درنواردی یگیر مثل
دنبالِ عسل بگرد! یک بار مثلِ پیرزنها صدا از خودت درمیآوری، یک بار مثلِ
دختن سنگ
دخترها سنگ
تاش ندادی امدی کسه جواب نیدا زاغ امدابی وله
پرت میکنی؟» دیدم کسی جواب نداد. صدا زدم؛ دیدم
نه کسه نهه امگو حتمن کسه
نه، کسی نیست. گفتم حتماً کسی
زودته ازماهنده وعسل پیداایکرده
زودتر از ما آمده و عسل را پیدا کرده
وایشوه به مادَک بکن که بریم امدی نه محسن
و میخواهد ما را دک کند که برویم. دیدم نه، محسن
ازدور نه زاغن
از دور دارد فریاد میزند:
وامفهمی که نه یکسه هه ازدل تالن درهندم وبه طرف محسنو
و فهمیدم که نه، یک کسی هست. از دلِ تالها بیرون آمدم و به طرفِ محسنو
راه امگه که یهو یمشته سنگ ازکوه به طرف محسنو پرت وو
راه افتادم که یکهو کمی سنگ از کوه به طرفِ محسنو پرت شد.
محسن وا هرچه دوو ایشسته
محسن با هر چه قدرتِ دویدن داشت
ازدل تالن زیرهند رسیدیم به
از دلِ تالها پایین آمد. به
فکرامکه تویی اول
اول فکر کردم تویی؛
صداگرمال چوک آدم هند بعد هم سنگ به طرف مه تاش شُدا
اول صدای گریهٔ بچهٔ آدم آمد، بعد هم به طرفم سنگ پرت کردند.
الان هم سنگ شُرخت بریم که فایده اینین محسن ایگو نه بابا
الان هم سنگ ریختند؛ برویم که فایده ندارد.» محسن گفت: «نه بابا،
ای چوکن مال
این بچههای
گیادونن ازخومازودته هندن وزهو به خو شُکرده
گیاداناند که زودتر از ما آمدهاند و خودشان را قایم کردهاند.»
دوسه تکه سنگ مُسه ورفتیم به
دو سه تکه سنگ برداشتیم و رفتیم به
هموطرف که سنگ طرف
همان طرفی که سنگ به طرفِ
ماهُنده مُگو اگه مردی دربیی نکه مثل خِنتَکُن بخو زهو
ما آمده بود. گفتیم: «اگر مردی دربیا! مثلِ ترسوها خودت را قایم
نکن
وسنگ تاش ندادی ...یالا بیی در همطوجلورفتیم که به یگیر
و سنگ پرت نکن... یالله بیا بیرون!» همینطور جلو رفتیم که یکباره
کوه ریزش
کوه ریزش
ایکه به طرف ما ومادگه نمفهمی چطو وو ...
کرد به طرفِ ما و ما دیگر نفهمیدیم چه شد...
لینگ نعلین چنان شَهلینگ
لنگه دمپایی چنان لیلیکنان
مَزه که تا واخو وودم رسیدم به کولغو....محسن
میدویدم که تا به خودم آمدم، رسیدم به «کولغو»... محسنِ
بدبخت هم
بدبخت هم
همطوکه دوو شَکن چرب ایخه وشلوالی دِرد و واشلوال درده
همینطور که میدوید لیز خورد و شلوارش پاره شد، و با شلوارِ پاره
چنان
چنان
شَپری که بَپ جند هم یافی نشکه خلاصه دخه کولغو
میپرید که پدرِ جن هم به گردش نمیرسید! خلاصه در کولغو
ووستادیم وبدتورهم زی نفس کتریم لاک عسلی وکمکه آب
ایستادیم و بدجور هم نفسنفس میزدیم. لاکِ عسل و کمی آبی
معندی ماهم
را که داشتیم
مال ترس تاش مُداده وازچهنهی متواس بمریم
از ترس پرت کرده بودیم و از تشنگی نزدیک بود بمیریم.
وامحسن امگوبریم اونجهوبرکه هَه
به محسن گفتم: «برویم آنجا که برکه هست،
امتوه نه چیزه بریم به شهر که شلوال مه درده
نمیخواهم، هیچچیز نمیخواهم؛ برویم شهر که شلوارم پاره است.»
امگو باشه
گفتم: «باشه.»
وراهی شهر وودیم نزدیک کوه کلات که رسیدیم محسن ایگو
و راهیِ شهر شدیم. نزدیکِ کوهِ کلات که رسیدیم، محسن گفت:
مه رومه
«من رویم
دورشلوال خوبکن یه نوع کلاسن
دورِ شلوارت ببند؛ یکجور کلاس است!»
ای هم همی کارایکه خلاصه
او هم همین کار را کرد. خلاصه
که مه دخه نعلینج ضررامکه ومحسن هم که شلوالی
که من در دمپایی ضرر کردم و محسن هم که شلوارش
دِرد
پاره شد
کلمات نافهموم برای کسونی که گَپ شهرکی بلد نهنچ
واژههای نامفهوم برای کسانی که زبانِ شهرکی بلد نیستند:
تال : تکه سنگ بزرگ
تال: تکهسنگِ بزرگ
حَبا : زن پیر وسُست. به نوعی تنبل
حَبا: زنِ پیر و سست؛ به نوعی تنبل
یَه پَرک : تکه ای ازسنگ
یَه پَرک: تکهای از سنگ
زَهو : قایم کردن
زَهو: قایم کردن
خِنتَکُن : مثل ترسوها
خِنتَکُن: مثلِ ترسوها
پُکی : پاره شُد . بُرید. تَل گرفت
پُکی: پاره شد، برید، تل گرفت
وایک مَن بُچ : باناراحتی
وایک مَن بُچ: با ناراحتی
ابخشی که خیله نترسیدی هو
ببخشید که خیلی نترسیدید، ها!
- نویسنده
- موسی طایف (مدیر وبلاگ)
- گویش
- قشم (درگهان)
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد موسی طایف (مدیر وبلاگ) است.
یادداشتها
ادامه داستان؛ همراه واژهنامه؛
نخستین نفری باشید که مینویسد