پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
داستان بندری

چیچکای مه و بی بی ما

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی پاپایا ایلزاده 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

چیچکای مه و بی بی ما (مم گپو )(مم خالو)

خداش بیامرزت مم گپوی ما خیلی ادم سختگیری تو نماز خوندن و مسائل دینی و مذهبیه.

زمون دبیرستان مخصوصا از سال سوم مه خیلی درس مخوند و همیشه سروم تو کتاب و

دفترومه و مم گپو همیشه بی بپ ما شگو که آخری ای چوک یا گنوغ ابو یا

کافریدوفه ای ابو.

بپ ما شگوت بیچه ای ممی؟ مم گپو شگو: توندی چوک مم خورشید از بس کتاب ایخوند گنوغ بو و رفت باوی(بهایی)بو...ای چوک هم اخری همو طو

ابوت.....روزی نهسته که بی بی ما وا دار روسروم نیات و شگو یالا ای کتابو

شیطون جم بکن بسن سبکی ؛ حک ادنین دگا کتاب بخونی...یک روز لهه هوندوم

اومدی که کتابوم نینی ....ای راه بگرد او راه بگرد خبری از کتابوم نین...مم

ما ایگوت کتابوت مم گپو اواگتی همه اینهادی تو صندوک واتر کروپ و کفل

ایزدی ....الا دو روز دگا امتحان فیزیک اومسته ... اومگو خدایا چه بکنوم؟

...فکری هوند تو سروم ....شو که مم گپو ما خو هسته سر ساعت یک شو رفتوم تو

سراه مخصوصی و صندوک امنهاد رو دوشوم ...هوندوم شه لنگ بنوسوم از روش رد

ببوم پام گیر ایکرد به بش فرش و خودوم وا صندوک امخرد زمین ....مم گپو جار

شزه دز بگری ؛ ای دز و چراغ که روشن ایکرد ایگو همی الان زنگ ازنوم پاسدارو

بیان ببرنت کتاب باویو(بهاییها) که نخوندی ...دزی هم نکردی صباح روز اری

..ک......هم ادی.....خلاصه ما منتونست کتابو ازش بگریم و صبا رفتوم در لهر

دبیر فیزیک ماجرا تعریف اومکرد و معلم از خنده روده بر بوده و خودش یتا

کتاب وا جزوه بی مه ایداد تا اومتونست امتحان هادم...

...

پاپایا ایلزاده

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

قصهٔ من و مادربزرگم (مم گپو) (مادرِ دایی‌ام)

خدا بیامرزدش، مادربزرگم در نماز خواندن و مسائل دینی و مذهبی خیلی سخت‌گیر بود.

دورهٔ دبیرستان، مخصوصاً از سال سوم، من خیلی درس می‌خواندم و همیشه سرم توی کتاب و دفترم بود، و مادربزرگ همیشه به پدرم می‌گفت که آخرش این پسر یا دیوانه می‌شود یا یک‌دفعه کافر می‌شود.

پدرم می‌گفت: «چرا مادر؟» مادربزرگ می‌گفت: «ندیدی پسرِ مم‌خورشید از بس کتاب خواند دیوانه شد و رفت بهایی شد؟ این پسر هم آخرش همان‌طور می‌شود.» روزی نبود که مادربزرگم با چوب سراغم نیاید و نگوید: «یالا این کتاب‌های شیطان را جمع کن، بس است دیگر؛ حق نداری دیگر کتاب بخوانی...» یک روز آمدم خانه و دیدم کتاب‌هایم نیست... این طرف را گشتم، آن طرف را گشتم، خبری از کتاب‌هایم نبود... مادرم گفت: «کتاب‌هایت را مادربزرگ برداشته، همه را گذاشته توی صندوقِ "واتر کروپ" و قفل زده.» حالا دو روز دیگر امتحان فیزیک داشتم... گفتم: «خدایا، چه کنم؟» ... فکری به سرم زد... شب که مادربزرگم خواب بود، سرِ ساعتِ یکِ شب رفتم توی اتاقِ مخصوص و صندوق را گذاشتم روی دوشم... آمدم پایم را بگذارم و از رویش رد شوم که پایم گیر کرد به گوشهٔ فرش و خودم با صندوق خوردم زمین... مادربزرگم داد زد: «دزد بگیرید!» و تا چراغ را روشن کرد، گفت: «همین الان زنگ می‌زنم پاسدارها بیایند ببرندت! کتابِ بهایی‌ها که نخواندی... دزدی هم که کردی؟ فردا روز می‌روی ..ک...... هم می‌دهی...» خلاصه نتوانستیم کتاب‌ها را از او بگیریم و فردایش رفتم درِ خانهٔ دبیرِ فیزیک و ماجرا را تعریف کردم؛ معلم از خنده روده‌بر شده بود و خودش یک کتاب با جزوه به من داد تا توانستم امتحان بدهم...

...

پاپایا ایلزاده

نویسنده
پاپایا ایلزاده
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد پاپایا ایلزاده است.

یادداشت‌ها

چیچکای «مه و بی بی ما» (طنز)؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.