پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
شعر بندری فولکلور هرمزگان

شعر گربه و موشک (سرگذشت گربه و موش)

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

فولکلور هرمزگان 📍 قشم

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

ســـرگذشت گربه و موش ـ ای دوستان بکنی گوش

سرگذشت گربه و موش — ای دوستان، گوش کنید

هـردو جایشون نه مطبـــــخن ــ دزد اَکنن برینج وگوشت

هر دو جایشان در مطبخ است — برنج و گوشت می‌دزدند

ای مـــــُشک وگربه از زمـــون ــ دعوایشونن پامَنجَلون

این موش و گربه از دیرباز — دعوایشان پای دیگ‌هاست

موشک وا گربه اگوت دزی ــ مـای دزاکنی از پی زنون

موشک به گربه می‌گوید: دزدی! — ماهی را از پشتِ سرِ زن‌ها می‌دزدی

گربه هگـــــو چُپ ای بی ادب ــ یاد ادنین دزد اِدکِه رطب

گربه گفت: ساکت، ای بی‌ادب! — یادت نیست رطب دزدیدی؟

دزدی اکنی دایـــــــم دَهـــــر ــ نه روز افهمــــی ونه شب

همیشهٔ روزگار دزدی می‌کنی — نه روز می‌فهمی، نه شب

موشک وا گربه هگو روسیــــــاه ــ دایم سِمـَــری تو نَراه

موشک به گربه گفت: روسیاه! — همیشه سرگردانِ راهی

گربه هگو موشکِ بی حواس ــ خیلی تـــــــو دزدی بی گیاس

گربه گفت: موشکِ بی‌حواس — تو بی‌اندازه دزدی می‌کنی

گونی بــــــرنج ادکــــرده کُهن ــ روغـــن ادخــَــرد از گلاس

گونی برنج را سوراخ کرده‌ای — روغن را از لیوان خورده‌ای

گربه هکِه به موشک دل تِرَک ــ موشکِ مسکین وو گنوغ سِرَک

گربه موشک را زهره‌ترک کرد — موشکِ بیچاره دیوانه و گیج شد

ازپهلــــو گربه هــــکه فرار ــ جَست اِهــــــگه و رفت نه کبد

از پیش گربه فرار کرد — جستی زد و رفت توی «کبد»

دعواشـــــــون از رو منجلن ــ گربه هـــــــــــگو که برنج کمن

دعوایشان سرِ دیگ است — گربه گفت که برنج کم است

موش نه بالا اهــــگه کمین ــ ســـــــرمنجل کی اکیت زمین

موش آن بالا کمین گرفت — (تا ببیند) درِ دیگ کی به زمین می‌افتد

اهگـــو چطــور مه زیــــر بشم ــ که ای گربه بی مه نگین

گفت: چطور پایین بروم — که این گربه مرا نبیند؟

گربه اهـــــدید که نینن کسی ــ دو اهکه پا منجـــل رسی

گربه دید که کسی نیست — دوید و پای دیگ رسید

فکر اهکه اگه که مـــوش بییت ــ بــــرنجن نا کن بسی

فکر کرد اگر موش بیاید — برنج کفاف نمی‌دهد

تا سر منجـــل اهکه تلنگ ــ موش اهدی عرصه بوده تنگ

تا درِ دیگ را تلنگری زد — موش دید عرصه تنگ شده

اهگو هـــــرچی ابود بشد ــ اکنـــــــم وا گربه مه جنگ

گفت: هر چه می‌شود بشود — من با گربه می‌جنگم

موش که با خــــود نه کل کلن ــ گربه عابل به منـــــجلن

موش که با خودش در کلنجار است — گربه سرگرمِ دیگ است

خوراکــــن اهــــکرده خـــــلاص ــ حـــــالا نوبت به بن کلن

غذا را تمام کرده — حالا نوبتِ تهِ دیگ است

مــــوشک از هیبت هیبتی ــ سیـــــده برو گــــربه جکـــــی

موشک با هیبت و صلابت — یکراست به سوی گربه پرید

واگــــربه اهــــگو ای بی ادب ــ بـن منجـــــل بیــــــچه اِدلپی

به گربه گفت: ای بی‌ادب — چرا تهِ دیگ را لیسیدی؟

گـــــــربه اهـــــــــــــــکه میو میو ــ اهگو که بختت بوده شو

گربه میو میو کرد — گفت: بختت سیاه شد

برنجـــــــن همه امکه خـــلاص ــ تو داخــل بن کبد بخو

برنج را همه‌اش تمام کردم — تو برو توی «کبد» بخواب

برنجن که امکه خــــلاص ــ حالا تو هنــــــدی به حـــــــواس

برنج را که تمام کردم — حالا تو به هوش آمدی؟

نم خو نه چـــــــاه بی بن بکه ــ که هیـــــــچه ادنینن خواص

برو خودت را در چاهِ بی‌ته بینداز — که هیچ خاصیتی نداری

نه دل اته و نـــــــــــه جگــــــــــــر ــ فیستن از دنیا بــدر

نه دل داری و نه جگر — گم شو از دنیا بیرون

کار تون بری دزد بکنی ــ کهن بکنی گـــــــــونی شکر

کارتان این است که بروید دزدی کنید — گونی شکر را سوراخ کنید

گربه وا مشک اهـــــــگو چِلَند ــ سر تو بیچه نابود بلند

گربه به موش گفت: «چِلَند»! — سرت چرا بلند نمی‌شود؟

دایم دهر نه مک مکی ــ اِدی زبن تو امـــــــــکرده بند

همیشهٔ روزگار در «مک‌مک»ی — دیدی زبانت را بستم؟

گربه اهکه میک میک بی گیاس ــ مشک مجبور بو اهکه التماس

گربه بی‌حساب «میک‌میک» کرد — موش ناچار شد التماس کند

گربه اهکه مک مک خو خلاص ــ خاو به گربه هگه بی گیاس

گربه «مک‌مک»ش را تمام کرد — خوابی سنگین گربه را گرفت

مشک اهدی که گربه نه خاون ــ مسکین هند به هوش وحواس

موش دید که گربه در خواب است — بیچاره به هوش و حواس آمد

بعداز همه دعوا و جنگ ـ مشک از گشنی هُند به تنگ

بعد از آن همه دعوا و جنگ — موش از گرسنگی به تنگ آمد

برم تا روغن بخـــــــــــــــــــورم ــ که دلمه اهکه مثل سنگ

(گفت:) بروم تا روغن بخورم — که دلم مثل سنگ شده

مشک مسکین ره یواش یواش ــ بی خو هرَسنُنُد پهلو گلاس

موشِ بیچاره یواش‌یواش رفت — خودش را به کنار لیوان رساند

بیغی بکیت به ای سیحری ــ سرش به دندون اهکه باز

(گفت:) بلا بگیرد این سحری را! — سرِ لیوان را با دندان باز کرد

مشک مسکین گشنر بی گیاس ــ از گشنی هسته هراس

موشِ بیچاره بی‌اندازه گرسنه بود — از گرسنگی هراسان بود

روغن که اهخه یک کمی ــ چشمی که به گونی پیاز

کمی که روغن خورد — چشمش افتاد به گونی پیاز

مشک از گشنی هسته هراس ــ دو اهکه پا گونی پیاز

موش از گرسنگی هراسان بود — دوید پای گونی پیاز

گونی پیازی اهـــــــکه کوهن ــ پیازن اهخه بی گیاس

گونی پیاز را سوراخ کرد — بی‌حساب پیاز خورد

دعوایی واگر گربه هر ــ مال که اشکمی گشنه هر

دعوایش با گربه بود — چون شکمش گرسنه بود

خیلی اهکند کوس و پلینگ ــ مسکین تعبان و خسته هر

خیلی تقلا و جست‌وخیز کرده بود — بیچاره درمانده و خسته بود

پیرزن اهنین سمع و بصر ــ از مشک و گربه هنین خبر

پیرزن چشم و گوش ندارد — از موش و گربه خبر ندارد

حالا که به مطبخ رسید ــ گربه هکرده به مشک چپر

حالا که (پیرزن) به مطبخ رسید — (دید) گربه موش را گیر انداخته

سیــــــــــــده رسی پا منجلن ــ که برنج نینن وا بن کلن

یکراست رسید پای دیگ — دید برنج نیست، تا تهِ دیگ

اهـــــــــــــــگو بیغی گربه بکیت ــ درد اهرسندن به دلم

گفت: بلا به جان گربه بیفتد! — به دلم درد رساند

ای پیرزن اهسیه یکـــه دار ــ بی گربه هزه گربه هکه غار

این پیرزن چوبی برداشت — گربه را زد، گربه جیغ کشید

مشــــــــــــــــــــک از هیبتِ دارونی ــ از پیرزن اهکه فرار

موش از هیبتِ چوب‌ها — از دست پیرزن فرار کرد

اهزه به گـــــــــــربه دار کشت ــ گربه هگو بپرس و بکش

چنان چوبی به گربه زد که نزدیک بود بکشدش — گربه گفت: اول بپرس، بعد بزن!

اگر که راست خو بگم ــ په بره بگــــــــــــــرد خاته مشک

اگر راستش را بگویم — پس برو سراغ موش را بگیر

پیرزن به مشک اهوا بگیر ــ دومی اهگنا هکـه سری زیر

پیرزن موش را گیر آورد — دمش را گرفت و سرش را پایین کرد

اهگو بگو تقصیر که هن ــ تُنخه خـــــــوراک و بودی سیر

گفت: بگو تقصیر کیست؟ — مگر تو نبودی که غذا را خوردی و سیر شدی؟

اهگو ازگربه بگه ســـــــراک ــ بگین گربه چه دیت جواب

گفت: سراغش را از گربه بگیر — ببین گربه چه جواب می‌دهد

که تا معلوم بشد به تو ــ که که هخرده از منجل خوراک

تا برایت معلوم شود — که چه کسی از دیگ غذا خورده

پیرزن سئوال از گربه اکن ــ که گربه چه اگوت و چه اکن

پیرزن از گربه سؤال می‌کند — که گربه چه می‌گوید و چه می‌کند

گربه هگو تقصیر مه نین ــ ای مشـک دروغ از پا مه اکن

گربه گفت: تقصیر من نیست — این موش به من دروغ می‌بندد

پیرزن هرچی اهکه غرش ــ نهکه چـــــــاره گربه ومشک

پیرزن هر چه غرید — چاره‌ای برای گربه و موش پیدا نکرد

اهزه بی شن دار بی گیاس ــ تا دست پیرزن اهکه خشک

بی‌حساب چوبشان زد — تا دستِ پیرزن خشک شد

پیرزن هگو اتی واگــــــــــــرم ــ پی قاضی بی شما اَبُرم

پیرزن گفت: با من می‌آیید — شما را پیش قاضی می‌برم

بسن از ای دعوا وجنــــــــــــگ ــ که درد اهناده به سرم

بس است این دعوا و جنگ — که سرم را به درد آورده

گربه و مشک هر دو فضول ــ سر پیرزن شنگه به گول

گربه و موش، هر دو فضول — پیرزن را فریب دادند

شگو که قاضی عدل اکن ــ حرف قاضی اکنیم قبول

گفتند: قاضی عدالت می‌کند — حرف قاضی را قبول می‌کنیم

پیرزن نگاه اهکه به مشک ــ وا گربه هگو از جا هُرُست

پیرزن به موش نگاه کرد — به گربه گفت: از جا بلند شو!

قاضی شخص فهمیده این ــ بین خومان اکنت درست

قاضی آدم فهمیده‌ای است — میان ما را درست می‌کند

گربه و مشک.پیرزن سه تان ــ هرسه تا پی قاضی اتان

گربه و موش و پیرزن، سه نفرند — هر سه پیش قاضی می‌روند

پیش که مــــــــــلاقات بکنن ــ پیرزن اکنت از دور سلام

پیش از آنکه به هم برسند — پیرزن از دور سلام می‌کند

قاضی اگوت سلامن علیک خیر بشه پیرزن چه اتویت

قاضی می‌گوید: سلام علیک، خیر باشد، پیرزن، چه می‌خواهی؟

سرگذشت گربه ومشـــــــک وا قاضی حکایت اگیت

پیرزن سرگذشت گربه و موش را برای قاضی حکایت می‌کند

قاضـــــــــــــــی اگوتن ای پیرزن ــ ازکجا تو بودی بهم

قاضی می‌گوید: ای پیرزن — از چه این‌طور به هم ریخته‌ای؟

خیر بشه چه دعوای اته ــ بی مشک و گربه ادکرده جم

خیر باشد، چه دعوایی داری؟ — موش و گربه را جمع کرده‌ای و آورده‌ای

پیرزن هگو ای قاضی با کرم ــ تو هستی شخص محترم

پیرزن گفت: ای قاضیِ باکرم — تو آدم محترمی هستی

مشکل مه وگربه ومشک ــ حــــــــــل بکن زودی تا برم

مشکل من و گربه و موش را — زود حل کن تا بروم

پیرزن با قاضین همــــــــــــکلام ــ اهگو بکن حل مشکلم

پیرزن با قاضی هم‌کلام است — گفت: مشکلم را حل کن

گربه و مشک بی ادب ــ خـــــــــــوراک شخرده از منجلم

گربه و موشِ بی‌ادب — غذایم را از دیگم خورده‌اند

گربه ومشک بدون گپ ــ هــــــــــردو تا نشتن با ادب

گربه و موش بی‌هیچ حرفی — هر دو با ادب نشستند

هر دو به قاضی هن نگوش ــ که قاضی چه اگوتن سبب

هر دو به قاضی گوش می‌دهند — که قاضی دربارهٔ سبب چه می‌گوید

قاضی از گــــــــربه هکه سئوال ــ که تو چه ادکرده زوال

قاضی از گربه سؤال کرد — که تو چه خرابکاری‌ای کرده‌ای؟

گربه هگو امخرده خـــــــــــــوراک ـ بگو وا ای بکن حلال

گربه گفت: غذا را خورده‌ام — به این (پیرزن) بگو حلالم کند

مشک نلرزن به مثل بید ــ که قصـــــه این خیلی عجیب

موش دارد مثل بید می‌لرزد — که این قصه خیلی عجیب است

باید بگوید راست خو یا نه ـ اَخـــــــــــــورتن ای نهیب

باید راستش را بگوید یا نه؟ — نهیب می‌خورد

قاضی از مشــــــــک هکه سئوال ــ که تو چه ادکرده زوال

قاضی از موش سؤال کرد — که تو چه خرابکاری‌ای کرده‌ای؟

ســـــــــرگذشت خو مو به مو ــ وا مه بگو تو شرح حال

سرگذشتت را مو به مو — برایم شرح بده

مشک هگو مدزدی بی گیاس ــ روغن امخـــــرده از گلاس

موش گفت: بی‌حساب دزدی می‌کردم — روغن را از لیوان خوردم

امدی که خیلی گشنه هم ــ کوهن امکـــــــرده گونی پیاز

دیدم که خیلی گرسنه‌ام — گونی پیاز را سوراخ کردم

مشک مسکین هند به زبن ــ اهگـــــــــو ای قاضی مهربن

موشِ بیچاره به زبان آمد — گفت: ای قاضیِ مهربان

ای پیرزن خیلی ظالــــــــــــــــــمن ــ خیلی دروغ وا تو اکن

این پیرزن خیلی ظالم است — خیلی به تو دروغ می‌گوید

ای قاضی گوش وا مـــا بکن ــ که پیرزن به سرما چه اکن

ای قاضی، به ما گوش کن — که پیرزن با ما چه می‌کند

سر مه مسکین اهکه به زیر ــ دم مه اهگنا اهدا تکن

سرِ منِ بیچاره را پایین کرد — دمم را گرفت و تکانم داد

قاضی به مشک اهدا قسم ــ مشکو مسکین اهزه به غم

قاضی موش را قسم داد — موشکِ بیچاره غمگین شد

اهگو مه قسم نا خورم ــ گــــــداز ابوم به مثل شمع

گفت: من قسم نمی‌خورم — مثل شمع آب می‌شوم

قاضی به گربه هدا قسم ــ گربه هگو ظلــــــــمن وستم

قاضی گربه را قسم داد — گربه گفت: ظلم و ستم است

اهگو مه قســـــــــــم ناخورم ـــ نصف عمرم اتیت به کم

گفت: من قسم نمی‌خورم — نصف عمرم کم می‌شود

گربه هگو بیمه هزده دار ــ مــــــــــه مثل گا مکرده توار

گربه گفت: (پیرزن) با چوب مرا زد — من مثل گاو نعره می‌کشیدم

ای پیرزن خیلی ظالمن ــ بیما اهکـــــــــــــرده بی قرار

این پیرزن خیلی ظالم است — ما را بی‌قرار کرده

بیما هزه هردو بی حساب ــ نه سوال اهکــــه نه جواب

هر دوی ما را بی‌حساب زد — نه سؤالی کرد، نه جوابی

قاضی بیما آزاد بکن ــ پیش خــــــــــــــــــدا تسته ثواب

قاضی، ما را آزاد کن — پیش خدا ثواب داری

ای به ول اکنتن غـــــروش ــ به حرف ای مکن تو گوش

این (پیرزن) بیهوده غر می‌زند — تو به حرفش گوش نکن

پیرزنن خیلی سن شه نه ماش ششسته ونه هوش

پیرزن است و خیلی سن دارد؛ نه حواس دارد و نه هوش

قاضی هگو حق ادنین خلاص ادنبودهتو هوش وماش

قاضی گفت: حق نداری؛ مگر هوش و حواست را از دست داده‌ای؟

راست اگن ای گربه ومشک ــ دار ازده بیشون بی گیاس

این گربه و موش راست می‌گویند — بی‌حساب چوبشان زده‌ای

قاضی هدا به پیرزن قسم ــ پیرزن بخو هکـــردی به جم

قاضی پیرزن را قسم داد — پیرزن خودش را جمع‌وجور کرد

اهگو مه قسم نا خورم ــ مــــــــرخص بکن بیشون برم

گفت: من قسم نمی‌خورم — مرخصشان کن تا بروم

مشک وگربه از دل خشی ــ دست خو به رو خو شکشی

موش و گربه از خوشحالی — دست به صورتشان کشیدند

قاضی هگو وا گربه ومشک ــ هـــــردو بری که مرخصی

قاضی به گربه و موش گفت: — هر دو بروید که مرخصید

هردو تا بودن اتحــــــــــــــــــاد ــ آبرو پیرزن شندا به باد

هر دو با هم متحد شدند — آبروی پیرزن را به باد دادند

بیغ مشک وگــــــــــــربه بکیت ــ که از پیرزن بودن زیاد

بلا به جان موش و گربه بیفتد — که از پیرزن زرنگ‌تر درآمدند

پدیدآورنده
فولکلور هرمزگان
گویش
قشم
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

این اثر از ادبیات شفاهی و سینه‌به‌سینه‌ی مردم هرمزگان است. حقوق اثر نزد راویان و مردم هرمزگان است.

یادداشت‌ها

منظومهٔ طنز بلند به گویش قشمی: دعوای گربه و موش بر سر برنج و روغنِ مطبخ پیرزن و داوری قاضی. سراینده در پست ذکر نشده (شاید عامیانه، شاید سرودهٔ یک شاعر محلی) — پیش از انتشار بررسی شود. هر سطر دو مصراع با «ــ» جداست.

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.