پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN
شعر بندری

قدیما یادش به خیر

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

سروده‌ی محمد سامی گزیری 📍 گزیر (بندرلنگه)

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

آن زمان دل خَشُدِنْ ، چونکه غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

آن زمان دل خوش بود، چون که غمی نداشت

زندگي ساده هُـدِنْ ، پيچ و خمي اُشْـنَـهُـدِنْ

زندگی ساده بود و پیچ و خمی نداشت

زُوْ وُ شِي جنگ شُوْ نِـيـکا سر وضع خُـنُـهْ شُوْ

زن و شوهر سرِ وضع خانه‌شان دعوا نداشتند

خُـنُهْ چون بهر کسي ، مَنْ مَـنَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

خانه چون از آنِ همه بود، منم‌منمی نداشت

خسرو کشور عشقُشْ مُوْ هُدُمْ او ملکه

خسروِ کشورِ عشقش من بودم و او ملکه

کشورُمْ خيل و حَشَمْ،جــز صنـمي اُشْـنَـهُـدِنْ

کشورم خیل و حشمی جز یک صنم نداشت

جاي غُرْغُرْ ز لَبُشْ برگ گل خَـنْدُهْ مِريتْ

به جای غرغر، از لبش برگ گلِ خنده می‌ریخت

شادي و خنده ي ما قطع ، دمي اُشْـنَـهُـدِنْ

شادی و خندهٔ ما لحظه‌ای قطع نمی‌شد

روز ما شاد مِـچَـرْخِي هَـمُهْ هُوْ عشق ، نه پـول

روزگار ما شاد می‌گذشت، همه با عشق، نه با پول

جيب ما هــر دو نـفر ، چون دِرَمِـي اُشْـنَـهُـدِنْ

جیبِ هر دوی ما یک درم هم نداشت

با چه حالي مُو مُخا، کاکِلُ و مَهْياوُهْ و دوغ

با چه حالی کاکل و مهیاوه و دوغ می‌خوردیم!

چشم ما سير هُـدِنْ ، دادِ کمي اُشْـنَـهُـدِنْ

چشممان سیر بود و از کمی شکایتی نداشت

ما گپو نون نـزک اُشْـمِـپَـزِي با فِلَزي

مادربزرگ نانِ نزک را روی تابهٔ فلزی می‌پخت

ماده ي خارجي اصلاً گرمي اُشْـنَـهُـدِنْ

که یک گرم هم مادهٔ خارجی نداشت

چِکِدَکْ طعم اُشُدِنْ ، بخت سِيا ، کُوْ لِـي هُشْک

«بخت‌سیا» و «کولیِ خشک» چه طعمی داشت!

بينوا گرچه کلاس و مَـنَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

بینوا، گرچه کلاس و منم‌منمی نداشت

قُـوْتِ ما جمله هُدِنْ ، نُونُ و دو و سور و رطب

خوراک ما همه نان بود و دوغ و ماهیِ سور و رطب

چون به مطبخ ،کُرُدُوْ دود و دمي اُشْـنَـهُـدِنْ

در مطبخ هم اجاق (کُردو) دود و دمی نداشت

کشک و رَ نْـگِـينه و هُشْکُو هُدِنْ اما نه زياد

کشک و رنگینه و خشکو بود، اما نه زیاد

اُشْ هُـدِنْ گر متمول ، حَـشَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

اگر کسی متمول هم بود، خدم و حشمی نداشت

راديوئي هُدِنُ و ، تيوي بي رنگ ، که هي

رادیویی بود و تلویزیونی بی‌رنگ، که هی...

اُشْــمُـنا هايده و جام جمي اُشْـنَـهُـدِنْ

نه هایده‌ای داشت و نه جام جمی

ياوِ زرْ ياوي چون يخ به چه کيفي مُوْ مُـخا

آبِ کوزه را، سرد چون یخ، با چه کیفی می‌خوردیم

فصل گرما که چنين سوز و دَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

فصل گرما که این‌همه سوز و دم نداشت

جاي غالي و موکت، تَکْ کَـتُـسُنْ، رنگ به رنگ

به جای قالی و موکت، حصیرِ (تک) رنگ‌به‌رنگ بافته بود

کار دست خود بانو ، که غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

کارِ دستِ خودِ بانو، که غمی نداشت

خُـنُـهْ خالي هُدِن اَهْ هرچه بگِي ، دل خَشُدِنْ !

خانه از هر چه بگویی خالی بود، اما دل خوش بود!

اين صفا خانه ي هر محتشمي اُشْـنَـهُـدِنْ

این صفا را خانهٔ هیچ محتشمی نداشت

پشمکي هم مُوْ مُسا ، گاه ز مـرحوم رَضُوْ

گاهی هم از مرحوم رضو پشمک می‌خریدیم

پشمکُشْ ساده هُدِنْ ، مِشْ بـدَمِـي اُشْـنَـهُـدِنْ

پشمکش ساده بود و هیچ عیبی نداشت

جاي پشمک مُوْ مُدا کاه و جوي هم به خَرُشْ

به جای پشمک، کاه و جو هم به خرش می‌دادیم

چون زبان بسته مجال قدمي اُشْـنَـهُـدِنْ

چون آن زبان‌بسته دیگر توانِ یک قدم نداشت

خِلْـخِلَـنْـگُوْ که مِـبِـي مُوْهْ ، به شوق رطبي

خارک نارس (خلخلنگو) که میوه‌مان بود، به شوق رطبی

هي مِگَـشْـتِـيمْ زِرُشْ دَهْ پِـلَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

هی زیرِ نخل می‌گشتیم، یک دانهٔ افتاده هم نداشت

ميوه گاهي مُوْ مُـخا خربزه اي يا رطبي

گاهی میوه می‌خوردیم: خربزه‌ای یا رطبی

چونکه کيوي نه عرب ، نه عجمي اُشْـنَـهُـدِنْ

چون کیوی را نه عرب داشت و نه عجم

اَهْ سُواحِلْ مِرَسِي گَـهْـگَـهِ لُمْـبُـوْرِ شِرِي

گاه‌گاهی از سواحلِ آن‌سو انبهٔ «شری» می‌رسید

مُـنْـدَهْ اَهْ بس نَـخِهْ رَهْ ، هاوْ و نَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

از بس در راه مانده بود، دیگر آب و نمی نداشت

چون به اوزال ، جهازون ز سواحل شُوْ نَـهُـنْدْ

وقتی جهازها با بادبان از سواحل می‌آمدند

صحبت پس اَرَسَمْ نا رَسَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

حرفی از رسم و ناراسمی در کار نبود

ناخدا چونکه هُدِنْ چُوْکْ يلِ بندر کنک

ناخدا چون جوانِ یلِ بندر کنگ بود

لنج اه غُرّشِ طوفان که غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

لنج از غرش طوفان غمی نداشت

آن زمانهادگه طي بي،چه به سختي چه خَشِي

آن زمان‌ها دیگر گذشت، چه به سختی چه به خوشی

گر که تَـهْرِي اُشُدِنْ زهر و سَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

اگر تلخی داشت، زهر و سمی نداشت

حال با کبکبه سوغات تمدن مُـخُـوْرِيمْ

حالا با کبکبه سوغات تمدن را می‌خوریم

کاشکي چربي و قند و اَ لَـمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

کاشکی چربی و قند و دردی نداشت

کاشکي اِيـکِـدَهْ بيماري خارج ز علاج

کاشکی این‌قدر بیماریِ بی‌علاج

مثل اعصاب و فشار و ورَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

مثل اعصاب و فشار و ورم نداشت

کاشکي نه خُوشُدِنْ ، نه اُشُدِنْ ، تحفه ي ايدز

کاشکی نه خودش بود، نه تحفهٔ ایدز را داشت

غير نکبت اگه خود پا قدمي اُشْـنَـهُـدِنْ

که جز نکبت، پاقدمی نداشت

قتل وکشتو فقط اُشْهُورْدُ تمدن به وفور

تمدن فقط قتل و کشتار به وفور آورد

آن چه که شرق بُـگُـم يک قلمي اُشْـنَـهُـدِنْ

آنچه در شرق بود، بگویم، یک قلمش را هم نداشت

بهر ما هرچه بـگِي اُشْدَدُهْ ، غيراه دلِ خَشْ

هر چه بگویی به ما داد، جز دلِ خوش

اين تمدن که بغيرَاهْ ستمي اُشْـنَـهُـدِنْ

این تمدن که جز ستم چیزی نداشت

يه که اَمْرُوْ به مشقّت دو قدم راه مِشِتْ

آن که امروز به مشقت دو قدم راه می‌رود

عين آهو مِـچَـخِي چون شکمي اُشْـنَـهُـدِنْ

آن روزها عین آهو جست‌وخیز می‌کرد، چون شکمی نداشت

سِيـکَـلِي اُشْـهُـدِن و يکْ تن سالم، دل شاد

دوچرخه‌ای داشت و تنی سالم و دلی شاد

چه دِگَشْ مِتْ ز خدا؟ وَخْتِ غمي اُشْـنَـهُـدِنْ

دیگر از خدا چه می‌خواست؟ وقتِ غم نداشت

لاي چرخش اگه هم پاي بُـراسُوْشْ مِـرَفْتْ

اگر پای برادرش هم لای چرخش می‌رفت

اِيکِدَکْ درد و عذاب و وِرَمِي اُشْـنَـهُـدِنْ

این‌قدر درد و عذاب و ورم نداشت

شکوه سامي ز تمدن اگه اُشْکا ، تو مرنج

اگر سامی از تمدن شکوه کرد، تو مرنج

آخه اين سگ ننه ، لطف و کرمي اُشْـنَـهُـدِنْ

آخر این سگ‌ننه لطف و کرمی نداشت

شاعر
محمد سامی گزیری
گویش
گزیر (بندرلنگه)
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی شاعر در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد محمد سامی گزیری است.

یادداشت‌ها

«شعر محلی گزیری» خوانده‌شده در شب شعر بندر کنگ ۱۳۸۶؛ امضا ۲۶/۳/۱۳۸۶. صفحه واژه‌نامه گزیری دارد (اشنهدن=نداشت، کردو=اجاق، تک=فرش برگ نخل، خلخلنگو=خارک نارس، چوک=پسر به لهجه کنگی…) ولی ترجمه کامل ندارد؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.