پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN

کیف چرمی

کیف چرمی (کسمت اخر)

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی خالو مجید 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

با صدای زنگ موبایل ، بیدار بو ، هنوز گیج هسته و اینافهمی چه بودن ،

با صدای زنگ موبایل بیدار شد. هنوز گیج بود و نمی‌فهمید چه شده.

موبایل همچنان زنگ شخا ... بدون اینکه بلند بشت موبایل ایسید ، نگاه ایکه

موبایل همچنان زنگ می‌خورد... بی‌آنکه بلند شود، موبایل را برداشت و نگاه کرد؛

ایدی عظیمن :

دید عظیم است:

- الو ....

- الو...

- الو جمال ، تو هنو خویی ، بیچه گوشی ناسیدی 10 بار زنگ ام

- الو جمال، تو هنوز خوابی؟ چرا گوشی را برنمی‌داری؟ ده بار زنگ

زدن ..... ساعت ده و نیمن ، اتناوا بری سرکار مگه؟

زده‌ام... ساعت ده و نیم است، مگر نمی‌خواهی بروی سر کار؟

- باش ... باش ... الان ارم ...

- باشه... باشه... الان می‌روم...

- اگـَمو، دوش شو تو عالم مستی یه گپونی راجع به پول تزه منظورت چه هسته ؟

- می‌گویم، دیشب توی عالم مستی یک حرف‌هایی دربارهٔ پول زدی؛ منظورت چه بود؟

... اگه پک و پولی چیزی اته بگه تا بریم پهلو ایسوف کهره معامله جوش هادیم

... اگر پول و پله‌ای داری بگو تا برویم پیش ایسوف کهره و یک معامله جور کنیم

... حیفن و ...

... حیف است و...

- قربانت عظیم ، مه مخلصتم ، فعلا بی خیال مه بش .... تو نادونی چه خویی امدیدن، خیلی سرم درد اکردن ، دوش شو زیاده روی مـُکه...

- قربانت عظیم، من مخلصتم، فعلاً بی‌خیال من باش... تو نمی‌دانی چه خوابی دیده‌ام. سرم خیلی درد می‌کند؛ دیشب زیاده‌روی کردم...

- اگه حالت خوب نین بیام اتبـبرم دکتر !!

- اگر حالت خوب نیست بیایم ببرمت دکتر!!

- نه دستت درد نکنت ، دو تا کودئین اخارم خوب ابوت ... فعلا کاری اتنین؟

- نه، دستت درد نکند. دو تا کدئین می‌خورم خوب می‌شوم... فعلاً کاری نداری؟

- نه خدافظ ، فقط سرحال بودی یه زنگی بزن ...

- نه، خداحافظ؛ فقط سرحال که شدی یک زنگی بزن...

انگار دنیا بهش شداده ، یه نگاهی به پولون که همیطو اطراف کیف رخته ایکه ، از ته دل خنده ایزه و با خودش ایگو :

انگار دنیا را به او داده بودند. نگاهی به پول‌ها که همان‌طور دور و بر کیف ریخته بود انداخت، از ته دل خندید و با خودش گفت:

- چه خو عجیبی ، عین واقعیتَ ، خدایا شکرت ... مه نادونم ای امتحانَ یا تواسته حالم بگری ..... هههه

- چه خواب عجیبی! عین واقعیت بود. خدایا شکرت... من نمی‌دانم این امتحان بود یا خواستی حالم را بگیری... هههه

همو موقع یه زنگ ایزه به کریمی یکی از دوستونش تو تاکسیرانی :

همان موقع زنگی زد به کریمی، یکی از دوستانش در تاکسیرانی:

- سلام آقای کریمی خوبی

- سلام آقای کریمی، خوبی؟

- سلام آقا جمال گل ، کم پیدایی دگه طرف ما ناهوندی ...

- سلام آقا جمال گل! کم‌پیدایی، دیگر این طرف‌ها نمی‌آیی...

- زیر سایتم ... اگم یه سوال امسته . دوش کسی نهوند بگیت کیفم گم بودن...

- زیر سایه‌تانم... می‌گویم یک سؤال داشتم. دیروز کسی نیامد بگوید کیفم گم شده؟

- اتفاقا ، یه جوونی هوند بنده خدا خیلی دست و پا خو گم ایکرده ... معلومه

- اتفاقاً یک جوانی آمد؛ بنده‌خدا حسابی دست‌وپایش را گم کرده بود... معلوم بود

تو کیفش یه چیز خیلی مهمی بودن ... ولی مه شمگو ، اگه تو تاکسی ون ما بشت

توی کیفش چیز خیلی مهمی بوده... ولی من به او می‌گفتم اگر توی تاکسی‌های ما باشد

خیالت راحت ... چوکون ما آدمون درستی ان حتما پیدا ابوت.... نه که تو ماشین

خیالت راحت؛ بچه‌های ما آدم‌های درستی‌اند، حتماً پیدا می‌شود... نکند توی ماشین

تو بودن؟!!

تو بوده؟!!

- بله ، شماره ای چیزی ایندا؟

- بله. شماره‌ای، چیزی نداد؟

- چرا شماره ایدا ولی باید بیای همی جا تا صورت جلسه بکنیم..

- چرا، شماره داد؛ ولی باید بیایی همین‌جا تا صورت‌جلسه کنیم.

- اگه اشکال اینین شمارش هاده خودم زنگش بزنم ، صورت جلسه هم بی خیال بش ، خودت یه جوری ردیفش بکن .... با خود یارو کار امهه .

- اگر اشکالی ندارد شماره‌اش را بده خودم زنگ بزنم. صورت‌جلسه را هم بی‌خیال شو، خودت یک‌جوری ردیفش کن... با خود یارو کار دارم.

- خدا بگم چت بکنت باشه ، یاد داشت بکن...

- خدا بگویم چه کارت کند! باشه، یادداشت کن...

جمال تلفن شهریار ایگه و زنگ ایزه :

جمال تلفن شهریار را گرفت و زنگ زد:

- سلام

- سلام

- سلام ، بفرمایید

- سلام، بفرمایید

- من راننده همون تاکسی هستم که دیروز .....

- من راننده همون تاکسی هستم که دیروز...

شهریار که از خوشحالی اینافهمی چه بکنت اینواشت حرف جمال تموم بشت و پری وسط حرفش :

شهریار که از خوشحالی نمی‌دانست چه کند، نگذاشت حرف جمال تمام شود و پرید وسط حرفش:

- خدا رو شکر، کیفم پیش شماست ؟

- خدا رو شکر، کیفم پیش شماست؟

- بله ... آدرس بدین براتون بیارم

- بله... آدرس بدین براتون بیارم

- بنده هتل هرمز اقامت دارم اما اگه شما بفرمایید من برسم خدمتتون ....

- بنده هتل هرمز اقامت دارم، اما اگه شما بفرمایید من برسم خدمتتون...

- نه من تا 1 ساعت دیگه اونجا هستم

- نه، من تا یک ساعت دیگه اونجا هستم

- توی لابی هتل منتظرتونم

- توی لابی هتل منتظرتونم

جمال یه دوش ایگه و صورت خو هم سه تیغ ایکه و یه لباس تر و تمیز ایپوشی و

جمال یک دوش گرفت، صورتش را هم سه‌تیغه کرد، لباس تر و تمیزی پوشید و

حسابی افترشیو و ادکلن هم ایزه .... براش خیلی مهم هسته که شیک و مرتب بریت

حسابی افترشیو و ادکلن هم زد... برایش خیلی مهم بود که شیک و مرتب برود

پیش شهریار.

پیش شهریار.

وقتی به هتل رسی ، از ماشین پیاده بو و دوباره یتا اسپری

وقتی به هتل رسید، از ماشین پیاده شد و باز یک اسپری

از تو داشبورد در ایوارد حسابی خالی ایکه رو جون خو، لباس خو هم مرتب ایکه ،

از توی داشبورد درآورد و حسابی روی خودش خالی کرد، لباسش را هم مرتب کرد،

کیف ایسید و ره توی لابی .

کیف را برداشت و رفت توی لابی.

وارد لابی هتل که بو بی شهریار ایدی ،

وارد لابی هتل که شد، شهریار را دید.

شهریار هم که خیلی منتظر هسته فوری متوجه جمال بو ، بعد از سلام و احوال

شهریار هم که حسابی منتظر بود، فوری متوجه جمال شد. بعد از سلام و احوال‌پرسی

پرسی و تعارفات معمول جمال کیف رو تحویل ایدا ، شهریار که از دیدن کیف خیلی

و تعارفات معمول، جمال کیف را تحویل داد. شهریار که از دیدن کیف خیلی

خوشحال هسته و شواسته یه جوری از جمال تشکر بکنت ، تعارف ایکه یه قهوه وا

خوشحال بود و می‌خواست یک‌جوری از جمال تشکر کند، تعارف کرد که با هم قهوه‌ای

هم بخارن و یه گپی هم بزنن ، خیلی تمایل ایشسته با جمال بیشته آشنا بشت .

بخورند و گپی بزنند؛ خیلی دلش می‌خواست با جمال بیشتر آشنا شود.

جمال هم بدش نهوند و قبول ایکه و شروع شکه به صحبت :

جمال هم بدش نیامد، قبول کرد و شهریار شروع کرد به صحبت:

- شما بندری ای؟

- شما بندری هستی؟

جمال که خیلی جا ایخارده چون اصلا فکر شنکه شهریار بندری بشت ، ایگو :

جمال که حسابی جا خورده بود، چون اصلاً فکر نمی‌کرد شهریار بندری باشد، گفت:

- بله .... البته مه بستکی ام ، ولی چند سالین بندرم ، مگه شما هم بندری ای؟

- بله... البته من بستکی‌ام، ولی چند سالی است بندرم. مگر شما هم بندری هستی؟

- اِه ، فرق اینین بندر و بستک و لنگه و مینو ، مهم اینکه فرهنگ ای استان

- اِه، فرقی نمی‌کند بندر و بستک و لنگه و میناب؛ مهم این است که فرهنگ این استان

اته ... خیلی راجع به فرهنگ مردم بستک امشنوتن ولی تا حالا نرفتم خیلی دلم

را داری... دربارهٔ فرهنگ مردم بستک خیلی شنیده‌ام ولی تا حالا نرفته‌ام؛ خیلی دلم

شوات برم ... مه هم بندری ام ولی بزرگ شده تهرانم ...

می‌خواهد بروم... من هم بندری‌ام، ولی بزرگ‌شدهٔ تهرانم...

- جالبن شما تو تهران گپ بودی ، ولی هم بندری خیلی خوب صحبت اکنی هم فارسی که صحبت اکنی اصلا لهجه اتنین...

- جالب است! شما در تهران بزرگ شده‌ای، ولی هم بندری را خیلی خوب حرف می‌زنی و هم فارسی که حرف می‌زنی اصلاً لهجه نداری...

- اتفاقا هر جا ارم همی اگن ، دست خانوادم درد نکنت که حتی تو تهران هم وا مه بندری گپ شوزدن ....

- اتفاقاً هر جا می‌روم همین را می‌گویند. دست خانواده‌ام درد نکند که حتی در تهران هم با من بندری حرف می‌زدند...

جمال یاد کیف که و ایگو :

جمال یاد کیف افتاد و گفت:

- راستی یه نگاه تو کیف بکنی ببینی پول تون سر جاش بشت...

- راستی یک نگاهی توی کیف بکنید، ببینید پولتان سر جایش باشد...

- شما مگه تو کیف نگاه توکردن که افهمی پول توشن؟

- شما مگر توی کیف را نگاه کرده‌اید که می‌دانید پول تویش است؟

جمال جا ایخا و با خوش ایگو :

جمال جا خورد و با خودش گفت:

- گند اتزه جمال ، چکار اته ای گپون ازنی ... قهوه و کیکت بخا و بره...

- گند زدی جمال! تو را چه به این حرف‌ها... قهوه و کیکت را بخور و برو...

ولی سریع به خوش جم ایکه و به رو خو اینوا و ایگو :

ولی زود خودش را جمع‌وجور کرد، به روی خودش نیاورد و گفت:

- البته مواسته ببینم شماره ای چیزی اگه تو کیف اته بهت زنگ بزنم .. ببخشید کار درستی نمکردن... شرمنده ...

- البته می‌خواستم ببینم اگر شماره‌ای، چیزی توی کیف هست به شما زنگ بزنم... ببخشید، کار درستی نکردم... شرمنده‌ام...

- خیلی جالبن مه تا حالا فکر مکه شما در کیف باز تو نکردن که بر توگردوندن

- خیلی جالب است! من تا حالا فکر می‌کردم شما در کیف را باز نکرده‌اید که آن را برگردانده‌اید

... خیلی کم پیش اتات همچین آدمی که ایقد بتونت بی خوش کنترل بکنت ...

... کم پیش می‌آید آدمی پیدا شود که این‌قدر بتواند بر خودش مسلط باشد...

آفرین باید مجسمه شما از طلا بگرن ... واقعا مه دستت ابوسم

آفرین! باید مجسمهٔ شما را از طلا بسازند... واقعاً دستت را می‌بوسم.

و بلند بو

و بلند شد

بی جمال ماچ ایکه ... دوباره با هم صحبت شوکه و شهریار از کارش ایگو ، از

و جمال را بوسید... باز با هم حرف زدند و شهریار از کارش گفت، از

دفتر بندر و قشم ، همیطو از سخت گیری بپش ، شهریار از عصبانیت بپش وقتی

دفتر بندر و قشم، و همین‌طور از سخت‌گیری پدرش. شهریار از عصبانیت پدرش وقتی

ایفهمیده که کیف گم بودن و عذابی که از دوش تا حالا ایکشیدن ایگو .... جمال

فهمیده بود کیف گم شده و از عذابی که از دیروز تا حالا کشیده بود گفت... جمال

هم از وضعیت زندگیش ایگو ، از دوری از خانوادش .... خلاصه کلی وا هم گپ

هم از وضع زندگی‌اش گفت، از دوری از خانواده‌اش... خلاصه کلی با هم حرف

شوزه ... ولی جمال راجع به خوی که ایدیده هیچ صحبتی اینکه ...

زدند... ولی جمال دربارهٔ خوابی که دیده بود هیچ حرفی نزد...

شهریار برای قدر دانی از جمال ایگو :

شهریار برای قدردانی از جمال گفت:

- حالا که تو ادونی چه تو کیفن ... هر چی توات بگه به عنوان هدیه تقدیم

- حالا که تو می‌دانی چه چیزی توی کیف است... هر چه می‌خواهی بگو تا به عنوان هدیه تقدیمت

بکنم ... حتی اگه بگی تمام پولون تو کیف ماده با کمال میل تدم...

کنم... حتی اگر بگویی تمام پول‌های توی کیف را به من بده، با کمال میل به تو می‌دهم...

- دستت درد نکنت ، واقعا هر چی بخام مدی؟!

- دستت درد نکند. واقعاً هر چه بخواهم به من می‌دهی؟!

- هو تدم ، به قول چوکو " چکه چه توا " ؟ هههه

- آره، می‌دهم. به قول بچه‌ها: «بگو چه می‌خواهی؟» هههه

- تو کیفت یتا فندک استیل هسته مه خیلی خوشم هوندن ...

- توی کیفت یک فندک استیل هست؛ خیلی از آن خوشم آمده...

شهریار واقعا تعجب ایکرده ایگو :

شهریار که واقعاً تعجب کرده بود، گفت:

- مرد حسابی ایهمه پول تو کیفن هیچی اتناوات ؟

- مرد حسابی! این همه پول توی کیف است، هیچ‌چیز نمی‌خواهی؟

- نه ، همو فندک خوبن ... البته اگه مشکلی نین

- نه، همان فندک خوب است... البته اگر مشکلی نیست.

- مگه سیگاری ای ؟

- مگر سیگاری هستی؟

- نه اتفاقا سیگاری نهم ، ..... فقط از فندکت خوشم هوندن .

- نه، اتفاقاً سیگاری نیستم... فقط از فندکت خوشم آمده.

شهریار از مناعت طبع جمال لذت شبو ، با خوش فکری ایکه و ایگو :

شهریار از مناعت طبع جمال لذت برد، پیش خودش فکری کرد و گفت:

- باشه ای فندک مال تو ... یه خواهشی اتونم ازت بکنم ؟

- باشه، این فندک مال تو... می‌توانم یک خواهشی از تو بکنم؟

- هرچی بشت با کمال میل ...

- هر چه باشد، با کمال میل...

- همیطو که تمگو ، شرکت ما تو بندر و قشم هم ادامه فعالیت شوا هادیت و ما

- همان‌طور که گفتم، شرکت ما می‌خواهد در بندر و قشم هم به کارش ادامه بدهد و ما

برای گردوندن ایجا به یه نفر نیاز موهه که مدیریت بکنت .... و حتما موات

برای گرداندن این‌جا به یک نفر نیاز داریم که مدیریت کند... و حتماً می‌خواهیم

بندری بشت .... اتونی وا ما همکاری بکنی ؟

بندری باشد... می‌توانی با ما همکاری کنی؟

جمال که از پیشنهاد شهریار شوکه بوده یخو فکر ایکه و ایگو :

جمال که از پیشنهاد شهریار شوکه شده بود، کمی فکر کرد و گفت:

- البته بی مه خیلی سعادت بزرگین ، اما مه کجا و مدیریت شرکت وا ای گپی کجا ؟

- البته برای من سعادت بزرگی است، اما من کجا و مدیریت شرکتی به این بزرگی کجا؟

- مهم نی یاد اگری .... هم زبانت خوبن ، هم بندری ای و از همه مهم ته قابل اطمینانی ... بپ ما هم اگه بفهمت 100% استقبال اکنت ...

- مهم نیست، یاد می‌گیری... هم زبانت خوب است، هم بندری هستی و از همه مهم‌تر قابل اعتمادی... پدرم هم اگر بفهمد صددرصد استقبال می‌کند...

جمال از تعریفون شهریار، کِیف شکه ولی به رو خو ایناوا ... با خودش فکر

جمال از تعریف‌های شهریار کیف کرد، ولی به روی خودش نیاورد... با خودش فکر

ایکه تمام مشکلاتش حل ابوت و اگه لایق بشت خوب اتونت پیشرفت بکنت ...

کرد همهٔ مشکلاتش حل می‌شود و اگر لیاقتش را داشته باشد، می‌تواند حسابی پیشرفت کند...

شهریار که معلومه که از ته دل شوات با جمال همکاری بکنت همیطو با شوق و ذوق ادامه ایدا :

شهریار که معلوم بود از ته دل می‌خواهد با جمال همکاری کند، همین‌طور با شوق و ذوق ادامه داد:

- اولش مه خودم اتام بندر و راه تکردم ، بعد کم کم خودت دگه باید بچرخونی

- اولش خودم می‌آیم بندر و راهت می‌اندازم، بعد کم‌کم دیگر خودت باید بچرخانی

... سه ، چهار ماه دگه هم باید بریم چین بی قرارداد .... پاسپورت که اته ؟

... سه چهار ماه دیگر هم باید برای قرارداد برویم چین... پاسپورت که داری؟

- ب ... بله ... بله .... امهه

- ب... بله... بله... دارم.

- خاب په حلن ...

- خب، پس حل است.

*******

*******

جمال از هتل در هوند ، با دست چپش فرمون ماشین ایگفته و با دست راستش با

جمال از هتل بیرون آمد؛ با دست چپش فرمان ماشین را گرفته بود و با دست راستش با

فندک بازی شکه ..... با وجود ایکه شرایطش نسبت به روز قبل هیچ فرقی اینکرده

فندک بازی می‌کرد... با اینکه وضعش نسبت به روز قبل هیچ فرقی نکرده بود،

، احساس شکه خوشبخت ترین آدم روی کره زمینن . با خوش فکر ایکه شاید الان

احساس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم روی کرهٔ زمین است. با خودش فکر کرد شاید الان

بهترین دوران زندگی خو تجربه نکردن ... در عرض 24 ساعت به اندازه سالها

دارد بهترین دوران زندگی‌اش را تجربه می‌کند... در عرض بیست‌وچهار ساعت به اندازهٔ سال‌ها

تجربه کسب ایکردَه .... فقط یه چیز خیلی ذهنش مشغول ایکرده ..... خودشم

تجربه کسب کرده بود... فقط یک چیز خیلی ذهنش را مشغول کرده بود... خودش هم

اینافهمی که آخرش بیچه بی شهریار جواب منفی ایدادن ...پایان

نمی‌فهمید که آخرش چرا به شهریار جواب منفی داده بود... پایان

.

.

(با تشکر از تمام دوستانی که داستان هر چند ضعیف مه رو شوخوند ، نظر شدا و

(با تشکر از همهٔ دوستانی که داستانِ هرچند ضعیفِ مرا خواندند، نظر دادند و

لایک شوزه . ممنون ابم از دوستانی که صاحب نظرند اگر قابل ادونن با نقدشون

لایک کردند. از دوستانِ صاحب‌نظر هم ممنون می‌شوم اگر قابل بدانند و با نقدشان

بی ای حقیر راهنمایی بکنن .......... خالو مجید)

این حقیر را راهنمایی کنند... خالو مجید)

.

.

گپ و گویش

صفحهٔ «گپ و گویش

بندرعباسی : خالو مجید عزیز شادت بگردُم وخیلی ممنون اَ شما که زحمتت اتکشی

بندرعباسی»: خالو مجید عزیز، شاد باشی و خیلی ممنون از شما که زحمت کشیدی

و ای کصته جالب بی صفحه اترستادی ، کصه خوب ایسته و انشالله همراهی شما وا

و این قصهٔ جالب را برای صفحه فرستادی. قصهٔ خوبی بود؛ ان‌شاءالله همراهی شما با

ای صفحه ادامه ای بشت ،، البته همیشه شعرون جُون شما زینت بخش ای صفحه

این صفحه ادامه داشته باشد. البته شعرهای زیبای شما همیشه زینت‌بخش این صفحه

بودی و اعضای صفحه اَ کارون شو اسکبال شو کردی

بوده و اعضای صفحه از کارهایتان استقبال کرده‌اند.

نویسنده
خالو مجید
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خالو مجید است.

یادداشت‌ها

داستان دنباله‌دار «کیف چرمی» (جمال، عظیم، کیف پر از درهم). قسمت آخر؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.