کیف چرمی (2)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی خالو مجید 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
تا در کیف باز ایکه خشکش ایزه ، 3 تا دسته اسکناس 1000 درهمی چشمش ایگه ،
چند ثانیه نگاه ایکه و بقیه کیف گشت ... یتا فندک استیل خیلی جون چند تا
کاغذ و خودکار ، دو پاکت سیگار و ...
پول و در ایوارد و خوب بهش نگاه ایکه نوِ نو هسته ،
یه حسی ایشسته که خودش اینا فهمی چن ، مخلوطی از حس خوب ، بد یا ترس ...
وسایل خو جم ایکه همش اینِها داخل و درش ایبست .کیف هم ایبو پشت کمد جاسازی ایکه و ره سر کار .
تقریبا سر شوم هسته که تلفنش زنگ ایخا ، عظیم هم کلاسیش تو دانشگاه هسته :
- الو سلام عظیم
- سلام آقا جمال ، امشو برنامت چن؟ تنهایی ؟
- هو، چطو مگه ؟
- حالم گفتـَن، موا باهات گپ بزنم یتا شیشه هم امگفتن با هم بنینیم
- دوباره چه بودن ؟ شهناز سر کارت اینهادن ؟ بابا ولش بکن تو هم .
- هو دگه ، اذیت مکن جمال نیاز امه به گپ زدن.
جمال که ایناتونست به عظیم جواب منفی هادیت ایگو :
هنوز جمال ماشین تو پارکینگ اینزده که عظیم رسی . با هم رفتن بالا و بساط شام خو پهن شوکه
و عظیم شروع ایکه به درد دل :
- مه هر چی اکشیدم از دست بپـِشن . خودی حرفی اینین . اگه یه درآمد درست و
حسابی امسته دگه هیچ حرفی شونهه. مشکل مه فقط پولن و بس ، اگه پول امسته
....
- ای بابا تو مشکل از خودتن ...
هنوز گپ خو تموم اینکرده که عظیم پری تو حرفش :
- تو هم مثل بپ ما گیر اتدادن مه اگه مواسته مثل تو بشم خو هیچ . آدم باید
یه درآمد درست ایببوت ... مگه تو خودت که مثلا کار اکردی کم گرفتاری اته ؟
هر روز انالیدی ...
جمال که همش تو فکر اون پول و هسته به عظیم ایگو :
- تو اگه یه پول زیادی پیدا بکنی چه اکنی ؟
- ههههه ، ای چه سئوال ... ی تخیلین اپرسیدی ، ما اگه ای شانسون موهسته ....
- نه جدی اگه پیدا بکنی چه اکنی؟
- چه اکنم؟ معلومن ، پهلو ایسوف کهره یتا قایق اُمدیدن ،220 انژکتور
ایبستن رو تشت اسکیت ،ترینگ ترینگن ، همش یه سرویس دیریا رفتن ، سر قیمتم
ندادن . اولین کاری که اکنم اخرم ارم ، بعد اکردم تو خط مشروب سرویسی خدا
تومن کار اکنت....... . مُردم از بس حمالی مَردم امکه ...
- دانشگاه چه اکنی؟
- ههه ، ای بابا تو هم دلت خاشن مه اگه پول امبشت درس ما چه بکنم؟...
اون شو بعد از رفتن عظیم ، جمال دوباره ره سراغ کیف و پولو در ایوارد و ششمارد و با خودش فکر شکه و همو جا خو رَه ...
صبح بلند بو ایدی پولو دور و برش رختن و خودشم حالش خوب نهسته ...
دگه رغبت سرکار رفتن اینهه . خیلی با خودش کلنجار ره ، بالاخره تصمیم خو
ایگه . فقط مشکلش ای هسته که ایهمه دِرهم کجا بـِبـَرت صرف بکنت . مسلما تو
بندر هر جا ایبرده گیر شکفت . یهو یاد حرف عظیم که ، فکر خوبی هسته .
شتونست خرد خرد ، پول خو تبدیل به جنس بکنت و اینجا بفروشد. هم پول خو صرف
شکه و هم درآمدش خوب هسته. مشکل بعدیش عظیم هسته که با اینکه آدم کاملا
قابل اعتمادی هسته ، جلو دهنش ایناتونست بگنت ولی چاره ای نهه ، آخرش دل یه
- سلام جمال ، چطو ای موقع زنگ ایزدن؟ دوش خوب خافتی
- سلام ، عظیم هر جا هستی زود بدو کارت امهه
عظیم بعد از نیم ساعت پیداش بو ....
- چه خبرتن جمال ؟ چه بودن ؟ خیر بشت...
- چه ؟راجع به شهناز؟
- نه بابا ، قایق و دیریا و بار و ...
- هو بیچه مگه؟
- فقط باید قول هادی بین خومو بُمُنت ، خیلی مهمن
عظیم که آدم شوخ طبعی هسته ، با نیشخند ایگو:
- ای بابا ، حالا چه بودن که ایقد نگرانی، مترس بی کسی ناگم دگه چه غلطی اتکردن ؟ راستی بگه ...
- جدی بش عظیم . مه یه پولی دستم هوندن موات یه مقداری امتحانی بریم جنس بیاریم
- اِه ، چقدی ابوت ؟ از کجا اتواردن؟
- چه کار اته فکر کن مال خودمن ... پایه هستی یا نه؟
- مه مخلصتم .... توات همی الان زنگ بزنم ایسوف کهره معامله جوش هادیم؟
(پایان قسمت دوم)
ترجمهی فارسی پیشنهادی
تا در کیف را باز کرد، خشکش زد؛ سه دسته اسکناس هزاردرهمی به چشمش خورد.
چند ثانیه نگاه کرد و بقیهٔ کیف را گشت... یک فندک استیل خیلی قشنگ، چند تا
کاغذ و خودکار، دو پاکت سیگار و...
پولها را درآورد و خوب نگاهشان کرد؛ نوِ نو بودند.
حسی داشت که خودش هم نمیفهمید چیست؛ مخلوطی از حس خوب، بد یا ترس...
وسایلش را جمع کرد، همه را گذاشت داخل و درش را بست. کیف را هم برد پشت کمد جاسازی کرد و رفت سر کار.
تقریباً سرِ شب بود که تلفنش زنگ خورد؛ عظیم بود، همکلاسیاش در دانشگاه:
- الو، سلام عظیم
- سلام آقا جمال، امشب برنامهات چیست؟ تنهایی؟
- آره، چطور مگر؟
- حالم گرفته است؛ میخواهم با تو حرف بزنم. یک شیشه هم گرفتهام که با هم بنشینیم.
- باز چه شده؟ شهناز سر کارت گذاشته؟ بابا، تو هم ولش کن.
- آره دیگر؛ اذیت نکن جمال، نیاز دارم حرف بزنم.
جمال که نمیتوانست به عظیم جواب رد بدهد، گفت:
- یک ساعت دیگر من خانهام، بیا.
جمال هنوز ماشین را توی پارکینگ نگذاشته بود که عظیم رسید. با هم رفتند بالا و بساط شامشان را پهن کردند
و عظیم شروع کرد به درد دل:
- من هر چه کشیدهام از دست پدرش است. خودش حرفی ندارد. اگر یک درآمد درستوحسابی داشتم، دیگر هیچ حرفی نداشتند. مشکل من فقط پول است و بس؛ اگر پول داشتم
...
- ای بابا، مشکل تو از خودت است...
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که عظیم پرید وسط حرفش:
- تو هم مثل پدرم گیر دادهای! من اگر میخواستم مثل تو بشوم که هیچ. آدم باید
یک درآمد درست داشته باشد... مگر خودت که مثلاً کار میکنی، کم گرفتاری داری؟
هر روز داری مینالی...
جمال که مدام توی فکر آن پولها بود، به عظیم گفت:
- تو اگر یک پول زیادی پیدا کنی، چه کار میکنی؟
- هههه، این چه سؤالی است... سؤالِ خیالی میپرسی! ما اگر این شانسها را داشتیم...
- نه، جدی؛ اگر پیدا کنی چه کار میکنی؟
- چه کار میکنم؟ معلوم است. پیش ایسوف کهره یک قایق دیدهام؛ ۲۲۰ انژکتور
بستهاند روی بدنهٔ اسکیت، ترِ تمیز است، فقط یک سرویس دریا رفته، و سرِ قیمتش هم
ندادهاند. اولین کاری که میکنم این است که میروم میخرمش، بعد میاندازمش توی خط سرویسِ مشروب؛ خدا
تومان کار میکند... مُردم از بس حمالیِ مردم را کردم...
- دانشگاه را چه میکنی؟
- هه، ای بابا، تو هم دلت خوش است! من اگر پول داشتم، درس به چه کارم میآمد؟...
آن شب بعد از رفتن عظیم، جمال دوباره رفت سراغ کیف، پولها را درآورد، شمرد و پیش خودش فکر میکرد، و همانجا خوابش برد...
صبح بلند شد و دید پولها دور و برش ریخته و خودش هم حالش خوب نیست...
دیگر رغبتِ سر کار رفتن نداشت. خیلی با خودش کلنجار رفت؛ بالاخره تصمیمش را
گرفت. فقط مشکلش این بود که این همه درهم را کجا ببرد خرج کند. مسلماً در
بندر هر جا میبرد، گیر میافتاد. یکهو یاد حرف عظیم افتاد؛ فکر خوبی بود.
میتوانست خردهخرده پولش را به جنس تبدیل کند و اینجا بفروشد؛ هم پولش خرج
میشد و هم درآمدش خوب بود. مشکل بعدیاش عظیم بود که با اینکه آدمِ کاملاً
قابل اعتمادی بود، نمیتوانست جلوی دهانش را بگیرد؛ ولی چارهای نبود. آخرش دل را
به دریا زد و به عظیم زنگ زد:
- سلام جمال، چطور این موقع زنگ زدهای؟ دیشب خوب خوابیدی؟
- سلام. عظیم، هر جا هستی زود بیا، کارت دارم.
- خیر باشد، برنامه چیست؟
- گفتم زود بیا، حرف مفت نزن.
عظیم بعد از نیم ساعت پیدایش شد...
- چه خبرت است جمال؟ چه شده؟ خیر باشد...
- حرف دیشبت یادت هست؟
- چه؟ دربارهٔ شهناز؟
- نه بابا، قایق و دریا و بار و...
- آره، چرا مگر؟
- فقط باید قول بدهی که بین خودمان بماند؛ خیلی مهم است.
عظیم که آدم شوخطبعی بود، با نیشخند گفت:
- ای بابا، حالا چه شده که اینقدر نگرانی؟ نترس، به کسی نمیگویم. دیگر چه غلطی کردهای؟ راستش را بگو...
- جدی باش عظیم. یک پولی دستم آمده؛ میخواهم یک مقدار، امتحانی، برویم جنس بیاوریم.
- اِه، چقدر میشود؟ از کجا آوردهای؟
- چه کار داری؟ فکر کن مال خودم است... پایه هستی یا نه؟
- من مخلصتم... میخواهی همین الان زنگ بزنم به ایسوف کهره تا معامله را جور کنیم؟
(پایان قسمت دوم)
- نویسنده
- خالو مجید
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خالو مجید است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «کیف چرمی» (جمال، عظیم، کیف پر از درهم)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد