پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN

کیف چرمی

کیف چرمی (3)

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی خالو مجید 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

متن بندری

تو دفترش نشته و پیشنهادون شرکتون چینی بررسی شکه . خیلی وقته که شواسته

یه دفتر تو قشم بزنت ولی هردفع یه مشکلی پیش شهوند .ایدفه یه مورد خوب گیرش

هونده که خیلی وسوسه انگیز هسته . فکر ایکه هر طور بودن باید دفتر قشم رو

راه بکردت .

با خوش ایگو :

- با ای

پیشنهاد خوب دگه بابا ناتونت مخالفت بکنت ، ایدفه که رفتم بندر بی تجهیز

دفتر، باید دنبال یه دفتر خوب تو قشم هم بشم تا ای معامله از دست نریت ،

سود خوبی از توش در اتات ...

شهریار یه جوون بندری هسته که به واسطه

تحصیلات و کار بپش و با خانواده تو تهران زندگی شاکه. یه شرکت بازرگانی

نسبتا گپ هم شوهسته . از وقتی شهریار کارون شرکت دست ایگفته خیلی پیشرفت

شوکرده و بپش هم که ایدیده شهریار خوب شرکت اگردوندن خیلی تو کارش دخالت

ایناکه .

البته بپ شهریار که انسان خود ساخته ای هسته و از بچگی وا

هزار زحمت شرکت وا اینجا ایرسونده و به خانواده رشد ایداده ، خیلی هم به

شهریار رو اینادا و یه موقعی اگه اشتباه شکه خیلی بهش همه چی شگو . مثلا یه

دفه که خودش رفته سفر اسپانیا به خاطر سهل انگاری شهریار یتا از چکون شرکت

سر موقع پاس نبوده و وقتی از مسافرت هوند خیلی به شهریار گیر ایداده .

به تازگی یتا دفتر گپ و شیک تو بندر شوگفته که در حال آماده کردنش هسترن .

شهریار خیلی اسرار ایشسته که یه دفتر تو قشم هم بزنن اما بپش خیلی موافق

نهسته و همیشه شگو :

- انشالله دفتر بندر اگه جواب ایدا و جا که ، بعد یه فکری بی قشم هم اکنیم . مگر اینکه یه موقعیتی استثنایی جور بشت.

بالاخره با اسرار زیاد شهریار و پیشنهاد همکاری شرکت چینی که پیش هونده ،

موافقت ایکه و کارون راه اندازی دفتر قشم اینها به عهده شهریار.

************

شهریار از فرودگاه مستقیم ره یه سر به دفتر ایزه . وقتی در باز ایکه ایدی

کارگرون در حال نصب کاغذ دیواری ان ، از طرح کابینت هم که تازه آماده بوده

خوشش هوند ، در کل از کار راضی هسته ولی به روی خودش اینوا و به پیمانکارش

ایگو :

- یه ماهن هنو کاعذ دیواری تو نزدن ، کابینتت بد نبودن ، ولی سرعت تو خیلی پایینن ...

صوفی پیمانکار تزئینات دفتر که از دیدن شهریار هم خوشحال هسته هم ترسیده ، ایگو :

- مهندس ، تا جنس مو از تهران رسی خیلی طول ایکشی . پرده هم اگه الان یه پولی هادی سریع اگم بفرستن تا نصب بشت .

- یه دفه بو ما بیایم و تو گپ پول نزنی ؟

- ای بابا مهندس شما خوتو بهته ادونی ای تهرانیون تا پول نقد حواله نکنی هیچ کاری بهت انجام نادن .

- شما هم از بی عرضگی خودتون که تهرانی و ترک و لر سوار تون بودن ، الان خود جنابعالی چندتا نیروی بندری اته ؟

صوفی سرخو زیر ایکردی ایگو :

- بندریون کار بلد نهن

شهریار عصبانی بو ایگو :

- همی چارتا آدم مثل شما بندر شوچرخوندن که الان ای وضع مون ، بندری که

شما بشی معلومن که همشهریون تو هیچی نابن . مگه ای استا افغانی که الان اته

پارسال کار بلد هسته؟ کارشدادن یاد ایگفتن. اگه یتا بندری هم کنار دستش

بنوسی او هم یاد اگنت بی چارتای دگه هم یاد ادیت.

صوفی که خیلی حوصله گپون شهریار اینهه و شواسته هر چی زود ته پول بگنت ایگو :

- شما درست افرمودی ، چشم مهندس سعی اکنم بی بندری خومو هم کار یاد هادیم.

- ای همه گپ امزه ولی کو گوش شنوا .... خا حالا بگه چقد پول توات؟ ..

شهریار یه چک به صوفی ایدا و باز هم بهش توصیه ایکه نیروی بندری استفاده بکنت و از دفتر بیرون هوند .

اول یه سر ره بانک و از حساب ارزی یه مقدار زیادی پول ایسید . باید سریع رفته صرافی پول صرف ایکرده .

- آقا دربست

- کجا ؟

- بلوکی ، چند میری قربان ؟

- سه تومن

- بابا چه خبره ...

- همینه که هست

شهریار که حوصله چونه اینهسته سوار بو و ایگو :

- باشه بریم ولی یه ذره سریع لطفا چون عجله دارم.

راننده یه جوون خوش تیپ و هم سن و سال خودش هسته و از ماشینش معلومه که

آدم با سلیقه این . شهریار همیطو زیر چشمی به راننده بررسی شکه ،که راننده

ایپرسی :

- دانشجویی ؟

- بله

- اتفاقا منم دانشجو هستم . ترم چندی؟

- چه جالب من ترم سه ام ، شما چی؟

- من این ترم آخرمه . زبان می خونم . شما چی می خونی؟

- آفرین پس تمومی ، من ارشد حقوق می خونم ، البته دانشگاه تهران .

تا شهریار ایگو دانشگاه تهران متوجه راننده بو که به خوش جم ایکه و خجالت ایکشی ، با خودش ایگو:

- کاشکه نمگفته ، بنده خدا کم ایوا ...

شهریار شواسته ادامه هادیت ولی دگه با هم گپی شونزه .

از ماشین پیاده بو و ره به طرف صرافی . دم در صرافی مثل ایکه یه سطل آب یخ

رو سری بریزن درجا خشکش ایزه ، متوجه بو کیف چرمی که پولو توش بودن نین ،

خیلی ترسیده ..... فوری زنگ ایزه به صوفی:

- سلام صوفی مه کیف خو تو دفتر جا نمنهادن ؟

- سلام مهندس بله ، همو کیف گپو سیاهو که چک توش هسته؟ ادنهادن تو اتاق .

- نه بابا ، کیف چرمی قهوه ای ...

- نه مهندس وقتی رفتی رو کنگت هسته با خوت اتبو

شهریار یادش هوند که بعد از دفتر رفتن بانک . با نا امیدی یه زنگ به بانک

هم ایزه و اونجا هم جوابی اینگه . تنها کاری که شتونست بکنت تماس با

تاکسیرانی هسته و کلانتری.

حالا تو ش مونده جواب بپ خو چه هادیت 300 هزار درهم پول کمی نهسته....

(پایان قسمت سوم)

ترجمه‌ی فارسی پیشنهادی

در دفترش نشسته بود و پیشنهادهای شرکت‌های چینی را بررسی می‌کرد. خیلی وقت بود که می‌خواست در قشم دفتری بزند، ولی هر دفعه مشکلی پیش می‌آمد. این دفعه موردِ خوبی گیرش آمده بود که خیلی وسوسه‌انگیز بود. فکر کرد هر طور شده باید دفترِ قشم را راه بیندازد.

با خودش گفت:

- با این پیشنهادِ خوب دیگر بابا نمی‌تواند مخالفت کند. این دفعه که برای تجهیزِ دفتر رفتم بندر، باید دنبالِ یک دفترِ خوب در قشم هم باشم تا این معامله از دست نرود؛ سودِ خوبی از تویش درمی‌آید...

شهریار جوانی بندری بود که به‌خاطرِ تحصیلات و کارِ پدرش با خانواده در تهران زندگی می‌کرد. یک شرکت بازرگانیِ نسبتاً بزرگ هم داشتند. از وقتی شهریار کارهای شرکت را دست گرفته بود، خیلی پیشرفت کرده بودند و پدرش هم که دیده بود شهریار شرکت را خوب می‌گرداند، زیاد در کارش دخالت نمی‌کرد.

البته پدرِ شهریار که آدمی خودساخته بود و از بچگی با هزار زحمت شرکت را به اینجا رسانده و خانواده را بالا کشیده بود، خیلی هم به شهریار رو نمی‌داد و اگر یک وقت اشتباه می‌کرد، حسابی حرف بارش می‌کرد. مثلاً یک دفعه که خودش به سفرِ اسپانیا رفته بود، به‌خاطرِ سهل‌انگاریِ شهریار یکی از چک‌های شرکت سرِ موقع پاس نشده بود و وقتی از مسافرت برگشت، خیلی به شهریار گیر داده بود.

تازگی یک دفترِ بزرگ و شیک در بندر گرفته بودند که داشتند آماده‌اش می‌کردند. شهریار خیلی اصرار داشت که یک دفتر هم در قشم بزنند، اما پدرش چندان موافق نبود و همیشه می‌گفت:

- ان‌شاءالله اگر دفترِ بندر جواب داد و جا افتاد، بعد یک فکری هم برای قشم می‌کنیم؛ مگر اینکه یک موقعیتِ استثنایی جور شود.

بالاخره با اصرارِ زیادِ شهریار و پیشنهادِ همکاریِ شرکتِ چینی که پیش آمده بود، موافقت کرد و کارهای راه‌اندازیِ دفترِ قشم را به عهدهٔ شهریار گذاشت.

************

شهریار از فرودگاه مستقیم رفت و سری به دفتر زد. وقتی در را باز کرد، دید کارگرها دارند کاغذدیواری نصب می‌کنند. از طرحِ کابینت هم که تازه آماده شده بود خوشش آمد. روی هم رفته از کار راضی بود، ولی به روی خودش نیاورد و به پیمانکارش گفت:

- یک ماه است و هنوز کاغذدیواری‌ات را نزده‌ای؛ کابینتت بد نشده، ولی سرعتت خیلی پایین است...

صوفی، پیمانکارِ تزئیناتِ دفتر، که از دیدنِ شهریار هم خوشحال بود و هم ترسیده بود، گفت:

- مهندس، تا جنس‌هایمان از تهران برسد خیلی طول کشید. پرده را هم اگر الان پولی بدهی، می‌گویم سریع بفرستند تا نصب شود.

- یک دفعه شد ما بیاییم و تو حرفِ پول نزنی؟

- ای بابا مهندس، شما خودتان بهتر می‌دانید؛ این تهرانی‌ها تا پولِ نقد حواله نکنی، هیچ کاری برایت انجام نمی‌دهند.

- این هم از بی‌عرضگیِ خودتان است که تهرانی و ترک و لر سوارتان شده‌اند. الان خودِ جنابعالی چند تا نیروی بندری داری؟

صوفی سرش را پایین انداخت و گفت:

- بندری‌ها کاربلد نیستند.

شهریار عصبانی شد و گفت:

- همین چهار تا آدم مثلِ شما بندر را گرداندند که حالا وضعمان این است! بندری که مثلِ شما باشد، معلوم است که همشهری‌هایش به جایی نمی‌رسند. مگر این استادکارِ افغانی که الان داری، پارسال کاربلد بود؟ به او کار دادند و یاد گرفت. اگر یک بندری هم کنارِ دستش بگذاری، او هم یاد می‌گیرد و به چهار نفرِ دیگر هم یاد می‌دهد.

صوفی که حوصلهٔ حرف‌های شهریار را نداشت و می‌خواست هرچه زودتر پول بگیرد، گفت:

- شما درست می‌فرمایید؛ چشم مهندس، سعی می‌کنم به بندری‌های خودمان هم کار یاد بدهم.

- این همه حرف زدم، ولی کو گوشِ شنوا... خب، حالا بگو چقدر پول می‌خواهی؟..

شهریار یک چک به صوفی داد و باز هم سفارش کرد که از نیروی بندری استفاده کند و از دفتر بیرون آمد.

اول سری به بانک زد و از حسابِ ارزی مقدارِ زیادی پول برداشت. باید سریع می‌رفت صرافی و پول را تبدیل می‌کرد.

- آقا، دربست!

- کجا؟

- بلوکی؛ چند می‌بری قربان؟

- سه تومن.

- بابا چه خبره...

- همینه که هست.

شهریار که حوصلهٔ چانه زدن نداشت، سوار شد و گفت:

- باشه بریم، ولی یه ذره سریع لطفاً، چون عجله دارم.

راننده جوانی خوش‌تیپ و هم‌سن‌وسالِ خودش بود و از ماشینش معلوم بود که آدمِ باسلیقه‌ای است. شهریار همین‌طور زیرچشمی راننده را برانداز می‌کرد که راننده پرسید:

- دانشجویی؟

- بله.

- اتفاقاً منم دانشجو هستم. ترم چندی؟

- چه جالب! من ترم سه‌ام، شما چی؟

- من این ترم آخرمه. زبان می‌خونم. شما چی می‌خونی؟

- آفرین، پس تمومی. من ارشد حقوق می‌خونم، البته دانشگاه تهران.

تا شهریار گفت «دانشگاه تهران»، متوجه شد که راننده خودش را جمع کرد و خجالت کشید. با خودش گفت:

- کاش نگفته بودم؛ بنده‌خدا کم آورد...

شهریار می‌خواست ادامه بدهد، ولی دیگر با هم حرفی نزدند.

از ماشین پیاده شد و به طرفِ صرافی رفت. دمِ درِ صرافی، انگار یک سطل آبِ یخ روی سرش ریخته باشند، درجا خشکش زد: متوجه شد کیفِ چرمی‌ای که پول‌ها تویش بود نیست. خیلی ترسید..... فوری به صوفی زنگ زد:

- سلام صوفی، من کیفم را توی دفتر جا نگذاشته‌ام؟

- سلام مهندس، بله؛ همان کیفِ بزرگِ سیاه که چک تویش بود؟ گذاشته‌ای توی اتاق.

- نه بابا، کیفِ چرمیِ قهوه‌ای...

- نه مهندس، وقتی رفتی روی شانه‌ات بود؛ با خودت بردی.

شهریار یادش آمد که بعد از دفتر به بانک رفته بود. با ناامیدی به بانک هم زنگ زد و آنجا هم جوابی نگرفت. تنها کاری که می‌توانست بکند تماس با تاکسیرانی و کلانتری بود.

حالا مانده بود جوابِ پدرش را چه بدهد؛ ۳۰۰ هزار درهم پولِ کمی نبود....

(پایان قسمت سوم)

نویسنده
خالو مجید
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد خالو مجید است.

یادداشت‌ها

داستان دنباله‌دار «کیف چرمی» (جمال، عظیم، کیف پر از درهم)؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.