فاتک 13
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
دکتر پژمان پرونده ون ورق ایزه و بَ راضیه ایگو: اون خانومه که موتور زده بودش مرخص شد؟ راضیه جواب ایدا: نه دکتر، می گفت تو بندر کسی نداره و التماس می کرد همینجا باشه تا اکلا بتونه راه بره، آمده بندر ملاقاتی شوهرش که با موتور تصادف ک
رده. مال روستاهای جزیره کشمه، شوهرش جاشوی یه قایک بوده که کاچاق بارش بوده با ناخداش دستگیرش کردن، می گفت که وقتی موتوری بهش زده کیفش گم شده و پول نداره برگرده جزیره. دکتر سرخو زیر ایکردی و هیچی نیگو. چن لحظه بعد دست ایکه تو کیسه خو و از داخه کیف خو چن تا هزاری درایوارد و ایگو اینو بدین بهش و با اینکه جا نداریم ولی بزارین دو سه روزدیگه همینجا باشه. راضیه پول از دکتر ایگه و ایگو: کاشکی همه مث تو و دکتر فریبرز بودن. دکتر پژمان جواب ایدا: ایکاش می تونستم بیشتر ازاینا به مریضام کمک کنم. روزی که اومدم جنوب می دونستم که... و گپ خو عوض ایکه و ایگو: راستی دیشب رفتیم باهم پیتزا خوردیم. راضیه ایپرسی: با که؟ دکتر پژمان جواب ایدا: با فاطی. راضیه خنده ایکه و ایگو: ای بی تو. دکتر دومرتبه ایگو: خیلی مغروره، ب همه چیز بی اعتناست، بقیه تا می فهمن من دکترم شروع می کنن ب چاپلوسی این لامصب انگا نه انگار که من دکترم، من همیشه دنبال کسی می گشتم که بخاطر خودم باهام دوست بشه نه بخاطر شغلم، از دخترای مغرور خیلی خوشم میاد. راضیه ایپرسی: فکت می خوای دوست بشی؟ و ایزه زیر خنده. دکتر پژمان جواب ایدا: فعلا می خوام بیشتر باهاش آشنا بشم و فردا بعدازظهردومرتبه می خوام ببرمش گردش. راضیه ایگو: بشرطی که بعدن بیای گزارشش بدی بمن. دکتر پاخو جفت ایکه و ایگو: ای ب چشم.
فاتک اصلا اینافهمی چه بگیت. گاهی وقتی سرخو زیر شکردیده و گاهی راست توی چهمون دکتر نگاه شکرده. دنبال چیزی شگشته. شفهمیده دنبال یه چیزین ولی اینادونسته چن؟ خیلی دلی شخاسته بدونت بی چه دکتر با بودن ای همه پرستارون جون و سر زبون دار خاطرخواهی بودن. ولی هرچه هسته خیلی خوشحاله. دکتر ایپرسی: ببینم اگه دوستا و آشناهات مارو باهم ببینن ناراحت نمی شی؟ فاتک جوابش ایدا: چرا ناراحت بشم؟ من زیاد دوست ندارم. فامیل هم خیلی ندارم، ب کسی هم مربوط نین. دکتر از ایهمه اعتماد به نفس فاتک خیلی خوشی هوند. و ایگو بندر جای خوبیه، من کلا جنوبو خیلی دوست دارم. یه مدت بوشهر و برازجان بودم. یه مدت کوتاه هم عسلویه خدمت کردم، بعدش بندرعباس رو انتخاب کردم، کم کم داره ازاینجا خوشم میاد. از آدماش، مخصوصا از کیش و جزیره قشم، چن هفته قبل مهمون یکی از ناخداهای سورو بودم شب منو بردن با لنج روی دریا گردوندن، خیلی باحال بود. هفته دیگه مهمون یکی از همکارای قشمی هستیم میخواد منو ببره توی جزیره بگردونه و یه مرتبه ایگو: دوست داری بامن بیای قشم؟ فاتک فکت خنده ایکرد و هیچی نی گفت. دکتر دو مرتبه ایگو: بیا بریم. فاتک ایگو: فکر کنم مجردی بیشته بهت خوش می گذره، اینجا حتی آدمای زن و بچه دار هم مجردی حال می کنن. دکتر با خنده ایگو: من که اینجایی نیستم. و بلافاصله از فاتک ایپرسی: شما به ماها چی میگی؟ چی چی سرحادی؟ فاتک خنده ایکه و ایگو: سرحادی نه، سرحدی. یعنی کسی که بندری نیست. دکتر ایپرسی: تو سرحدی دوست داری یا بندری؟ فاتک جواب ایدا: مهم نین مال کجا باشی، آدمگری و انسانیت مهمن. دکتر اصلن فکر ایناکرده همچو جوابی بشنوت.
دکتر پژمان از دکتر ناصر ایپرسی: دخترای بندری از چه چیزی خوششون میاد؟ گل یا عطر؟ دکتر ناصر ایگو: دخترای بندری از بنگری بیشتر خوششن میاد؟ دکتر پژمان ایپرسی: بنگری چیه؟ دکتر ناصر خنده ای ایکه و جواب ایدا: یعنی النگو، بشرطی که طلا بشت. دکتر پژمان با خنده ایگو: اونو که همه خانوما دوست دارن. و خیلی جدی ایپرسی: دیگه چی دوست دارن؟ دکتر ناصر جواب ایدا: دگه گردش و تفریح. دکتر پژمان ایگو: اونم همه دوست دارن، تازه اون بیچاره ها توی خونه حبسن و اگه همین گردش و تفریح هم نداشته باشن دیگه هیچی. و سوال ایکه: منظور من اینه که یه چیزی باشه که مخصوص بندرباشه؟ دکتر ناصر ایگو: هواری. دکتر پژمان ایپرسی: هووری دیگه چیه؟ دکتر ناصر جواب ایدا: استانبولی ماهی. و کهکه ایزه زیر خنده و ایپرسی: بلکه خبری هست دکتر؟ دکتر پژمان جواب ایدا: من از بندر خیلی خوشم میاد، خدا رو چه دیدی میگن خاک بندر پاچه آدمو میگیره. دکتر ناصر ایگو: اتفاقن یکی از دوستای خانمم دانشجوی سال آخر روانشناسی یه و خانواده کاردرستی هم داره، پدرش مایه داره دکتر. دکتر پژمان جوابش ایدا: من که نمی خوام با خانواده طرف عروسی بکنم. دکتر ناصر ایگو: دکتر بندر شهر بزرگی نیست و برای یه دکتر توی این شهر خیلی افت داره که بره یه آدم از طبقه پایین بگیره. دکتر جواب ایدا: خیلی جالبه که همه ما دوران دانشجویی بخاطر عدالت توی دانشگاه تظاهرات راه میندازیم اما وقتی فارغ التحصیل میشیم دلمون نمی خواد با آدمای بدبخت بیچاره دمخور بشیم! دکتر ناصر ایگو: ای حرفا مال دوران دانشجوییه دکتر، بی خیال جان جدت.
دکتر پژمان در واز ایکره و ب دکتر فریبرز ایگو: ببخشید یکساعت تو ماشین تلفنی با طرف حرف می زدم. دکتر پژمان ایپرسی: همون خوشگله؟ دکتر فریبرز خنده ایکه و سر خو تکون ایدا. دکتر پژمان ایگو: ایول. دکتر ناصر ایگو: دیر کردی دکتر؟ بجای دکتر فریبرز دکتر پژمان جواب ایدا: آقا مارو کاشته تو ماشین داشته با زیدش حرف می زده. دکتر ناصر ایگو: دکتر ده تا زید داره با کدوم یکی و سه نفری خنده شوکرد... (ادامه ایهه)
.
توضیح: ای کصه و تمام اسم ون و نشونی اش خیالی ن ولی چون توی بندر اتقاک نکفتن شباهتی به جا و مکان و آدمون همی شهر ایهستن.
ترجمهی فارسی پیشنهادی
دکتر پژمان پروندهها را ورق زد و به راضیه (به فارسی) گفت: «اون خانومه که موتور زده بودش مرخص شد؟» راضیه جواب داد: «نه دکتر، میگفت تو بندر کسی نداره و التماس میکرد همینجا باشه تا اقلاً بتونه راه بره. اومده بندر ملاقاتِ شوهرش که با موتور تصادف کرده. مالِ روستاهای جزیرهٔ قشمه؛ شوهرش جاشوی یه قایق بوده که بارش قاچاق بوده، با ناخداش دستگیرش کردن. میگفت وقتی موتوری بهش زده کیفش گم شده و پول نداره برگرده جزیره.» دکتر سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. چند لحظه بعد دست کرد توی جیبش، از کیفش چند تا هزاری درآورد و گفت: «اینو بدین بهش، و با اینکه جا نداریم، بذارین دو سه روز دیگه همینجا باشه.» راضیه پول را از دکتر گرفت و گفت: «کاشکی همه مثلِ تو و دکتر فریبرز بودن.» دکتر پژمان جواب داد: «ای کاش میتونستم بیشتر از اینا به مریضام کمک کنم. روزی که اومدم جنوب میدونستم که...» و حرفش را عوض کرد و گفت: «راستی دیشب رفتیم با هم پیتزا خوردیم.» راضیه پرسید: «با کی؟» دکتر پژمان جواب داد: «با فاطی.» راضیه خندید و گفت: «ای ناقلا!» دکتر دوباره گفت: «خیلی مغروره، به همه چیز بیاعتناست. بقیه تا میفهمن من دکترم شروع میکنن به چاپلوسی؛ این لامصب انگار نه انگار که من دکترم. من همیشه دنبالِ کسی میگشتم که به خاطرِ خودم باهام دوست بشه، نه به خاطرِ شغلم. از دخترای مغرور خیلی خوشم میاد.» راضیه پرسید: «فقط میخوای دوست بشی؟» و زد زیر خنده. دکتر پژمان جواب داد: «فعلاً میخوام بیشتر باهاش آشنا بشم؛ فردا بعدازظهر دوباره میخوام ببرمش گردش.» راضیه گفت: «به شرطی که بعداً بیای گزارشش رو بدی به من.» دکتر پاهایش را جفت کرد و گفت: «ای به چشم!»
فاتک اصلاً نمیدانست چه بگوید. گاهی سرش را پایین میانداخت و گاهی راست توی چشمهای دکتر نگاه میکرد. دنبالِ چیزی میگشت. میفهمید که او دنبالِ چیزی است، ولی نمیدانست چیست. خیلی دلش میخواست بداند چرا دکتر، با این همه پرستارِ خوشگل و زباندار، خاطرخواهِ او شده. ولی هر چه بود، خیلی خوشحال بود. دکتر (به فارسی) پرسید: «ببینم، اگه دوستا و آشناهات ما رو با هم ببینن ناراحت نمیشی؟» فاتک جوابش را داد: «چرا ناراحت بشم؟ من زیاد دوست ندارم. فامیل هم خیلی ندارم؛ به کسی هم مربوط نیست.» دکتر از این همه اعتمادبهنفسِ فاتک خیلی خوشش آمد و گفت: «بندر جای خوبیه؛ من کلاً جنوب رو خیلی دوست دارم. یه مدت بوشهر و برازجان بودم، یه مدتِ کوتاه هم عسلویه خدمت کردم، بعدش بندرعباس رو انتخاب کردم؛ کمکم داره از اینجا خوشم میاد، از آدماش، مخصوصاً از کیش و جزیرهٔ قشم. چند هفته پیش مهمونِ یکی از ناخداهای سورو بودم؛ شب منو بردن با لنج روی دریا گردوندن، خیلی باحال بود. هفتهٔ دیگه مهمونِ یکی از همکارای قشمی هستیم، میخواد منو ببره توی جزیره بگردونه.» و یکمرتبه گفت: «دوست داری با من بیای قشم؟» فاتک فقط خندید و چیزی نگفت. دکتر دوباره گفت: «بیا بریم.» فاتک گفت: «فکر کنم مجردی بیشتر بهت خوش میگذره؛ اینجا حتی آدمای زنوبچهدار هم مجردی حال میکنن.» دکتر با خنده گفت: «من که اینجایی نیستم.» و بلافاصله از فاتک پرسید: «شما به ماها چی میگین؟ چیچی سرحادی؟» فاتک خندید و گفت: «سرحادی نه، سرحدی؛ یعنی کسی که بندری نیست.» دکتر پرسید: «تو سرحدی دوست داری یا بندری؟» فاتک جواب داد: «مهم نیست مالِ کجا باشی؛ آدمیت و انسانیت مهم است.» دکتر اصلاً فکرش را نکرده بود که چنین جوابی بشنود.
دکتر پژمان از دکتر ناصر پرسید: «دخترای بندری از چه چیزی خوششون میاد؟ گل یا عطر؟» دکتر ناصر گفت: «دخترای بندری از بنگری بیشتر خوششون میاد.» دکتر پژمان پرسید: «بنگری چیه؟» دکتر ناصر خندهای کرد و جواب داد: «یعنی النگو، به شرطی که طلا باشه.» دکتر پژمان با خنده گفت: «اونو که همهٔ خانوما دوست دارن.» و خیلی جدی پرسید: «دیگه چی دوست دارن؟» دکتر ناصر جواب داد: «دیگه گردش و تفریح.» دکتر پژمان گفت: «اونم همه دوست دارن؛ تازه اون بیچارهها توی خونه حبسن و اگه همین گردش و تفریح هم نداشته باشن دیگه هیچی.» و پرسید: «منظورم اینه که یه چیزی باشه که مخصوصِ بندر باشه؟» دکتر ناصر گفت: «هواری.» دکتر پژمان پرسید: «هووری دیگه چیه؟» دکتر ناصر جواب داد: «استانبولیِ ماهی.» و قاهقاه زد زیر خنده و پرسید: «بلکه خبری هست دکتر؟» دکتر پژمان جواب داد: «من از بندر خیلی خوشم میاد؛ خدا رو چه دیدی، میگن خاکِ بندر پاچهٔ آدمو میگیره.» دکتر ناصر گفت: «اتفاقاً یکی از دوستای خانمم دانشجوی سالِ آخرِ روانشناسیه و خانوادهٔ کاردرستی هم داره؛ پدرش مایهداره، دکتر.» دکتر پژمان جوابش را داد: «من که نمیخوام با خانوادهٔ طرف عروسی کنم.» دکتر ناصر گفت: «دکتر، بندر شهرِ بزرگی نیست و برای یه دکتر توی این شهر خیلی افت داره که بره یه آدم از طبقهٔ پایین بگیره.» دکتر جواب داد: «خیلی جالبه که همهٔ ما دورانِ دانشجویی به خاطرِ عدالت توی دانشگاه تظاهرات راه میندازیم، اما وقتی فارغالتحصیل میشیم دلمون نمیخواد با آدمای بدبختبیچاره دمخور بشیم!» دکتر ناصر گفت: «این حرفا مالِ دورانِ دانشجوییه دکتر؛ بیخیال، جانِ جدت.»
دکتر پژمان در را باز کرد و به دکتر فریبرز گفت: «ببخشید، یه ساعت تو ماشین تلفنی با طرف حرف میزدم.» دکتر پژمان پرسید: «همون خوشگله؟» دکتر فریبرز خندید و سرش را تکان داد. دکتر پژمان گفت: «ایول!» دکتر ناصر گفت: «دیر کردی دکتر؟» به جای دکتر فریبرز، دکتر پژمان جواب داد: «آقا ما رو کاشته تو ماشین، داشته با زیدش حرف میزده.» دکتر ناصر گفت: «دکتر ده تا زید داره؛ با کدوم یکی؟» و سهنفری خندیدند... (ادامه دارد)
.
توضیح: این قصه و همهٔ نامها و نشانیهایش خیالی است، ولی چون در بندر اتفاق میافتد، به جاها و آدمهای همین شهر شباهتهایی دارد.
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد