فاتک (5)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
مم فاتک مشغول بافتن تلی هسته که صدای تِرتِر موتور گازی رحمون ب گوشش ایخورد. رحمون بلند بلند دو سه مرتبه ایگو: سلام خاله، خاله در لحر ببندی دُز زیاد بودن. مم فاتک جواب ایداد: ما چه موهه که دُز ببرت؟ رحمون نشت رو حصیر و یک مشت نخود تخمه کشمی از کیسه خو درایوارد و شروع ایکرد بخوردن. یک مشت هم ایرخت جلو مم فاتک. مم فاتک ایگو دسِت درد نکن خوت بخو مه خو دندن تخمه خوردن امنین. رحمون ایپرسی: پ رسول کجان؟
مادر فاتک مشغول بافتن «تلی» بود که صدای تِرتِرِ موتورگازیِ رحمون به گوشش خورد. رحمون بلندبلند دو سه بار گفت: «سلام خاله! خاله، درِ خانه را ببندید، دزد زیاد شده.» مادر فاتک جواب داد: «ما چه داریم که دزد ببرد؟» رحمون روی حصیر نشست و یک مشت نخودچی و تخمه و کشمش از جیبش درآورد و شروع کرد به خوردن. یک مشت هم جلوی مادر فاتک ریخت. مادر فاتک گفت: «دستت درد نکند، خودت بخور؛ من که دندانِ تخمه خوردن ندارم.» رحمون پرسید: «پس رسول کجاست؟»
- پشت خونه وا گر رفیکون خو فوتبال گازی نکردن. رحمون ایگو: حالا پ دگه تمبون خو سهار اکنت، محمودک خیری، چوک دادا ما هم همی طورن اویس اویس اریت داخه خاکون و اتاتن خونه جیمه خو عوض اکنت. دادا ما بخ بخت خسته بودن از لباس شوشتن، تاید چه که گرون بودن، بَهک، محمودک خو ای چیزون سری نابوتن، اویس اویس اریت سریخچال هو سرد اخورتن، یه دفه ب رفیکون خو ایوارده سریخچال بی بی ما وا کلم کلیون نرو همه شو ایداد. رحمون بلن بلن خنده ای ایکرد و ایپرسی: پ فلاسک چایی کجان خاله؟ مم فاتک جواب ایداد: تو مطبخ، بی زحمت بی خو چایی برز که مه کمرم دردن. رحمون ره از داخه مطبخ فلاسک چایی ایوارد و ایگو: خاله دفه دگه چای شمشیری درست مکنی، پفتلی خیلی گپن تو لوله فلاسک گیر اکنت، موکع خوردن پفتلی اتاتن تو لووت نابوتن بخوری. مم فاتک بی خیال رحمون کار خودی شکرده. از موکعی که با بپ فاتک هیش ایکرده تلی و شک شبافته، و بعد ته که بپ فاتک یک تا چرخ سینگر براش ایخری شروع ایکرد ب دوختن تمبون زکزک و کمک خرج خونه هسته. از وختی هم که بپ فاتک چهمی تار بو و نی تونست کار بکنت، مم فاتک وا پولی که درشوارده امورات خونه شگردوند. هیچوقت هم گله ای ناکرده چون بپ فاتک پولی اینهه ولی خیلی مهربونه.
- پشتِ خانه با رفیقهایش فوتبال بازی میکند. رحمون گفت: «حالا باز شلوارش را کثیف میکند. محمودکِ خیری، پسرِ خواهرم، هم همینطور است؛ ورجهوورجهکنان میرود توی خاکها و میآید خانه لباسش را عوض میکند. خواهرِ بیچارهام از لباس شستن خسته شده؛ تاید هم که گران شده. طفلک محمودک این چیزها سرش نمیشود؛ ورجهوورجهکنان میرود سرِ یخچال آب سرد میخورد. یک بار رفیقهایش را آورد سرِ یخچالِ بیبیام و هر چه بود همهاش را به آنها داد.» رحمون بلندبلند خندید و پرسید: «پس فلاسکِ چای کجاست، خاله؟» مادر فاتک جواب داد: «توی آشپزخانه؛ بیزحمت برای خودت چای بریز که من کمرم درد میکند.» رحمون رفت فلاسک چای را از آشپزخانه آورد و گفت: «خاله، دفعهٔ بعد چای شمشیری درست نکنید؛ برگهایش خیلی درشت است، توی لولهٔ فلاسک گیر میکند و موقع خوردن برگها میآید توی دهانت، نمیشود خورد.» مادر فاتک بیخیالِ رحمون کار خودش را میکرد. از وقتی با پدر فاتک عروسی کرده بود «تلی» و «شک» میبافت، و بعد از اینکه پدر فاتک یک چرخِ سینگر برایش خرید، شروع کرد به دوختن «تنبانِ زکزک» و کمکخرجِ خانه بود. از وقتی هم که چشمهای پدر فاتک تار شد و نمیتوانست کار کند، مادر فاتک با پولی که درمیآورد امورِ خانه را میگرداند. هیچوقت هم گلهای نمیکرد، چون پدر فاتک پولی نداشت ولی خیلی مهربان بود.
رحمون مث ایکه یه دفه یادی بیات سوال ایکه: پ خالو کمبر کیان؟ مم فاتک جواب ایداد: چهمی دردن داخه سرا خافتن. رحمون ول کن نهه و دومرتبه ایپرسی: چهمی ب چه دردن؟ و بدون ایکه منتظر جواب مم فاتک بشت ایگو: ای ببری زیارت سید مظفر خب ابوت، چوک عساک رفته واگر پُس مح مراد و چن تا همی لاتون دگه یه چیزی شوکرده تو سیگار شوداده ایکشیده هونده خونه تا نزیکی صب بلن بلن خنده شکرده، بپ و مُمی همو شو ب ای شوبرده سید مظفر شوبسته وا زیارت، صب حالی خب بوده خودی برگشته خونه.
رحمون مثل اینکه یکدفعه چیزی یادش آمده باشد، پرسید: «پس خالو کمبر کجاست؟» مادر فاتک جواب داد: «چشمش درد میکند، توی اتاق خوابیده.» رحمون ولکن نبود و دوباره پرسید: «چشمش چه دردی دارد؟» و بدون اینکه منتظر جوابِ مادر فاتک بماند گفت: «اگر ببریدش زیارتِ سید مظفر خوب میشود. پسرِ عساک رفته بود با پسرِ محمراد و چند تا از همین لاتهای دیگر؛ یک چیزی ریخته بودند توی سیگار و به او داده بودند؛ کشیده بود و آمده بود خانه و تا نزدیکِ صبح بلندبلند میخندید. پدر و مادرش همان شب بردندش سید مظفر و بستندش به زیارتگاه؛ صبح حالش خوب شده بود و خودش برگشته بود خانه.»
رحمون همی طو که گپ شزده چهمی کفت به بپ فاتک که از سرو صدای رحمون بیدار بوده.
رحمون همینطور که حرف میزد چشمش افتاد به پدر فاتک که از سر و صدای رحمون بیدار شده بود.
- سلام خالو کمبر. بپ فاتک جواب سلامش ایداد و نشت رو حصیر و ایپرسی: چه خبر رحمون؟ رحمون مث ایکه منتظره یکی بگیت چه خبر وا خوشحالی ایگو: اَمرو نهستری تو بانک دعوا بو، یک تا همی زنون کلکلاشکی وا دستگاه منگنه ایزه تو سر کارمند بانک، مردم همه جمع بودن، خیلی خُشه، یک ساعت خنده موکه، زنکه جلو همه یک فحشونی شداده ب کارمند بانک. بپ فاتک ایگو: دعوا خب نین. رحمون با خوشحالی ایگو: خالو کمبر یادت نین یَک دفه همو یارو ب فاتک متلک ایگفته ب چوکون محله جمع موکه ب یارو موزد؟ بپ فاتک جواب ایداد: نه یادم نین. رحمون از بپ فاتک ایپرسی خالو کمبر چایی برات برزوم؟
- سلام خالو کمبر. پدر فاتک جواب سلامش را داد و روی حصیر نشست و پرسید: «چه خبر رحمون؟» رحمون که انگار منتظر بود یکی بپرسد چه خبر، با خوشحالی گفت: «امروز نبودی؛ توی بانک دعوا شد. یکی از همین زنهای «کلکلاشکی» با منگنه زد توی سرِ کارمندِ بانک. مردم همه جمع شده بودند؛ خیلی کیف داشت، یک ساعت خندیدیم. زنکه جلوی همه به کارمند بانک فحش میداد.» پدر فاتک گفت: «دعوا خوب نیست.» رحمون با خوشحالی گفت: «خالو کمبر، یادت نیست یک بار همان یارو به فاتک متلک میگفت، من بچههای محل را جمع کردم و یارو را زدیم؟» پدر فاتک جواب داد: «نه، یادم نیست.» رحمون از پدر فاتک پرسید: «خالو کمبر، برایت چای بریزم؟»
- برز کربون کدت. رحمون ب بپ فاتک و ب خودش چایی ایرخت و ایگو: شیرینی اَخوریم هوس تلخی اکنیم. و یهویی ایگو: خاله امرو کلیون بی ما نتداد؟ مم فاتک که شخاسته زودتر از دستی خلاص بشت و بریت نون بگنت، ایگو: بخشیدن از تون که ذغال مو تموم بودن. رحمون جوابش ایداد: دفه دگه خوم ذغال اتارم. مم فاتک ایگو: بی خو تمباک بیار، ای تمباکون ما تندن مث دفه کبل کلغ ازنی. رحمون احساس ایکه که نه، ای دفه مم فاتک خیلی تحویل ای ناگفتن. و حدس ایزه که بایه خبری بشت بهمی خاطر ایپرسی: پَ فاتک کجان؟ مم فاتک جواب ایداد: رفتن پهلو رفیکون خو. رحمون ایگو: خب نین دخت تا ای موکع شو لرد بریت، مردوم حرف دراتارن. مم فاتک با شوخی ایگفت: اگه همی تو حرف درنتاری کسی پشت سر فاتک گپ نازنت. رحمون: جوابش ایداد: ای داخ مه مگه گنوغم که پشت سر نومزاد خو گپ بزنوم؟ و مم فاتک از ترس نی گفت که فاتک هفته کبل با یکی دگه نومزادی ایکردن... ادامه ایهه
- بریز، قربانِ قدت. رحمون برای پدر فاتک و خودش چای ریخت و گفت: «شیرینی میخوریم، هوسِ تلخی میکنیم.» و یکدفعه گفت: «خاله، امروز قلیان به ما نمیدهی؟» مادر فاتک که میخواست زودتر از دستش خلاص شود و برود نان بگیرد، گفت: «ببخشید، زغالمان تمام شده.» رحمون جوابش را داد: «دفعهٔ بعد خودم زغال میآورم.» مادر فاتک گفت: «برای خودت تنباکو هم بیاور؛ این تنباکوهای ما تند است، مثل دفعهٔ قبل سرفه میکنی.» رحمون حس کرد که نه، این بار مادر فاتک زیاد تحویلش نمیگیرد، و حدس زد که باید خبری باشد؛ برای همین پرسید: «پس فاتک کجاست؟» مادر فاتک جواب داد: «رفته پیشِ رفیقهایش.» رحمون گفت: «خوب نیست دختر تا این موقعِ شب برود بیرون؛ مردم حرف درمیآورند.» مادر فاتک به شوخی گفت: «اگر همین تو حرف درنیاوری، کسی پشتِ سرِ فاتک حرف نمیزند.» رحمون جوابش را داد: «ای وای، مگر من دیوانهام که پشتِ سرِ نامزدِ خودم حرف بزنم؟» و مادر فاتک از ترس نگفت که فاتک هفتهٔ پیش با کسِ دیگری نامزد کرده... ادامه دارد
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد