فاتک (12)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
زیبا دکون فیصل نشون رحمون ایدا و ایگو: مگه تو دوش نرفتی دم دکون او
یارو؟ رحمون جواب ایدا: ولی ای او دکون دوشی نن، آخه دوش توی هردوتا کفلونش
و رو شیشه ش دامر امکشی ولی ای او دکون نن چون شیشه ش تمیزن. زیبا از
سادگی رحمون خنده شیگه
و ایگو: حتما تمیز
شوکردن و ب رحمون کسم ایدا و ایگو: جون هرکسی دوست اتهه دردسر درست مکن،
فکت یه کاری بکن تا برن رضایت هادن. و ایپرسی ای چن تو بطری نوشابه اتکردن؟
بنزینن؟ رحمون جواب ایدا: مترس بنزین نن. زیبا با شتاب برگشت تو ماشین و
گازش ایگه تا کسی ای نبینت. رحمون از پشت شیشه نگا ایکه و ایدی فکت یک
نفرپشت دخل نشتن و کسی دگه داخل دکون نین. در واز ایکه و تا چهمی ب فیصل
کفت ایگو: تو همو یارو نهستری که او شو لو بلوار مست اتکرده؟ فیصل جواب
ایدا: نه مه تو عمر خو عرک نمخوردن. رحمون ایگو: دروغ مَمُش، خوت هستری،
یاالله پولونم هاده؟ فیصل ایگو: کم پول؟ رحمون ایگو: همو پولونی که رو
بلوار اددا بی مه. فیصل ایگو: بابا بره، زود بش بزن بچاک. رحمون ایگو:
باشتا الان نشونت ادَم. و در بطری نوشابه واز ایکه و یه خورده از مایع
ظرفشوری ای رخت داخه لو خو و همی طو که غار شزده شروع ایکه وا پلمالک زدن
رو زمین. و پشت سرهم شگفته: مسلمونو بدادم برسی، آخ آخ دلم، ای مم بدو که
مُردُم. ملت جمع بودن دور رحمون که پاش توی دکون هسته و سرش صحرا. یه مرتبه
یه نفر جار ایزه ای ببری بیمارستان که لو کف ایکردن. رحمون که متوجه بو
ملت کف دهنش ندیدن زبون خو ایچرخوند داخه لوو خو تا مایع ظرفشوری بیشه کف
بکن. دوسه نفر شوپرسی چه بودن؟ رحمون همی طو که کف از لووِی در جواب شهونده
ایدا: پولوم ایسید وا لات ایزه تو اشکمم و دومرتبه شروع ایکه به غار زدن و
ایگو: مم بدو که مُردُم، زور تو وا آدم فخیر بدبخت اَرَسه، مسلمونو بدادم
برسی. یک دفه فیصل متوجه بو که بیست سی نفر دم دکون جمع بودن و همی الآنن
که زنگ بزنن پلیس. فیصل اَتِرس فورا داد ایزه بابا زود بش بدو. بپ فیصل که
داخه اتاک پشت قفسه مشغول حساب و کتاب هسته فکر شکرده داخه بازار دعوا بودن
ولی وختی فیصل داد ایزه فورا پولو اینهاد داخه صندوق و هوند صحرا و از ملت
ایپرسی ایجا چه خبرن؟ یه نفر آدم فضول جواب ایدا: ما مخاسته از شما
بپرسیم؟ یکی دگه ایگو: بی چه بی ای بدبخت ایکک توزدن که خون و کف از لووِی
نهوندن؟ بپ فیصل حیرون و سرگردون نگاهی ب رحمون ایکه که کفته رو زمین و غار
شزده و نگاهی ب جمعیت ایکه و از رحمون ایپرسی: که تی زدن؟ رحمون گردن خو
کج ایکه و ایگو همو یارو که پشت دخل نشتن. ملت یه مرتبه متوجه فیصل بودن که
از ترس تُتِ خو ایبرده. بپ فیصل که فکر شکرده همی حالان که بلایی سر رحمون
بیاتن، زیر کمر رحمون ایگه و ایگو بدو بریم داخه دکون. و بی یه نفر ایگو
بی زحمت کمک بکن ببریم داخه دکون. و بی بکیه ایگو: بری دمیال کارخو. بپ
فیصل ایگو: زود بش یک تا صندلی بنوس ایجا و ب رحمون اینها رو صندلی. و از
کسی که کمکش ایکرده ایگو: دستت درد نکن. یعنی که بره. یارو ایگو شاید چوک
مردم مُرد؟ بپ فیصل جواب ایدا مرد خو یکه ما اگرن، لا الا... عجب ملت
بیکاری. یارو وادلخوری از دکون ره صحرا ولی از پشت شیشه نگا شکرده که داخه
دکون چه نگذشتن. رحمون ایگو: پول امدا بی ای یارو که شلوار مادی ت، پول
ایسید و شلوار می ندا. امگه پولوم پس هاده دو سه دفه وا لات ایزه تو اشکمم.
بپ فیصل با شک نگاهی ب فیصل ایکه و ایپرسی: بابا بی چه بی ای بدبخت اتزدن؟
فیصل جواب ایدا: ای پولش کجا هسته؟ رحمون ایگو: بگم او شو لو بلوار عرک
تخورده مامورون شوگفتت سیصد هزار تومن اتدا ولت شوکرد؟ بپ فیصل متوجه بو که
رحمون ب فیصل اشناستن و ایپرسی پَ او سیصد تومن که تگفته گم بودن... رحمون
جَکی وسط گپ بپ فیصل و ایگو: کور بشم اگه دروغ بگم، چن شو پیش با همی لات و
لوتون نشته لوو دیریا عرک شاخارده، ماشینی شودُزی، ب مه ایگو با موتورت
بره دنبالشو پول تدم، مه وا موتور خو بی دُزون امگفت و ب مامورون خبر اُمدا
ماشینی پیدا شوکرد، ولی همه پولون ایدا ب مامورون تا ولی ای بکنن و یک
کِنی هم بی مه نیدا. بپ فیصل یادی هوند که چن شو پیش فیصل تا صب استفراغ
شکرده و ممش شگفته که مسموم بودن، و وختی بپ فیصل ایگو اگه مسموم بودن پ
بهترن ببریمش بیمارستان مم فیصل جواب ایدا لازم نکرده نبات داغ بهش میدم
خوب میشه. بپ فیصل حدس ایزه بایه یه خبرونی بشت ولی جلو رحمون وا رو خُو نی
وارد و از رحمون ایپرسی: دستت درد نکنت که ماشینش پُس م پیدا اتکرد، حالا
چکک شیرینی تواتن؟ رحمون جواب ایدا ده تومن، بیست تومن، از کیافت هم پیدان
که آدم بی انصافی نهی. بپ فیصل متوجه بوکف لووِ رحمون تموم بودن و حدس ایزه
که ایشو همش فیلمه و ره ده هزارتومن پول از داخه صندوق ایسید و ایدا ب
رحمون. رحمون ایپرسی: ای چککن؟ بپ فیصل ایگو: هر وقت چیزی تواتن بجای ایکه
داد و بیداد بکنی بدو پهلو خوم و بی فیصل ایگو: یک تا همو تی شرت ون که عکس
خوشگل مادونا روش هستن هاده ب... و از رحمون سوال ایکه ببخشی اسم شریف
جنابعالی چن؟ رحمون جواب ایداد: کاکات رحمون. رحمون پولون اینها داخه کیسه
شلوارخو و ایگو: دمت گرم، مه عاشک مارادونام، و از بپ فیصل ایپرسی: ات دیدن
چطو گل ازنت؟ فیصل جلو خنده خو ایگفت و تو دلِ خو ایگو: مادونا بدبخت نه
مارادونا. بپ فیصل آهی ایکشی و ایگو: او از کاسبی دوش و ایهم از کاسبی
امروز مو. رحمون ایگو: تو قفل تو دامر شوکرده نه و خنده ایکه. بپ فیصل حدس
ایزه حتما کار همی طرفن و ایگو: هو، یا نامسلمونِ نانجیب حرومزاده دامر
ایکرده تو قفل دکون و تموم شیشه دامری اشکرده. رحمون ایگو: حالا ب چه بی او
بدبخت فحش ندادنی؟ بپ فیصل ایپرسی مگه تو افهمی که کار کن؟ رحمون جواب
ایدا: نه، ولی فحش مده که گناهی ایهه. بپ فیصل که شخاسته از شر رحمون راحت
بشه ایگو: باشه ب روچشموم. حالا بره تا ما به کاسبی مو برسیم. رحون دو سه
دفه نگاهی ب تی شرت ایکه و ایپرسی: کهنه مهنه نن که؟ بپ فیصل جواب ایدا مگه
دکون ما کارگزاری ن که جیمه کهنه بفروشیم؟ رحمون نگاهی ب عکس مادونا ایکه و
ایگو: مارادونا چکک جونن. و از دکون ره صحرا ولی دومرتبه برگشت و ایگو:
نزیکه یاددوم بریت، وا زبون خُش اگم بری رضایت هادی.
دو سه نفری که دم
دکون ووستادرن از رحمون شوپرسی: پولو پس اتگه: رحمون پولون خو نشون ایدا و
با دست ایزه رو سینه خو و ایگو: رحمون شگن نه بلغ چغندر.
بپ فیصل که
بعد از رفتن رحمون از کضیه شکایت فیصل و زنش از فاتک خبر دار بو دو سه روز
بعد ره کلانتری و رضایت ایدا و چن تومن هم ب ماموری که مسئول گفتن امضا
ترجمهی فارسی پیشنهادی
زیبا مغازهٔ فیصل را به رحمون نشان داد و گفت: «مگر تو دیروز نرفتی دمِ مغازهٔ آن یارو؟» رحمون جواب داد: «ولی این آن مغازهٔ دیروزی نیست؛ آخر دیروز توی هر دو قفلش و روی شیشهاش قیر کشیدم، ولی این آن مغازه نیست، چون شیشهاش تمیز است.» زیبا از سادگی رحمون خندهاش گرفت و گفت: «حتماً تمیزش کردهاند.» و رحمون را قسم داد و گفت: «جانِ هر کس که دوستش داری، دردسر درست نکن؛ فقط یک کاری بکن که بروند رضایت بدهند.» و پرسید: «این چیست که توی بطری نوشابه ریختهای؟ بنزین است؟» رحمون جواب داد: «نترس، بنزین نیست.» زیبا با شتاب برگشت توی ماشین و گازش را گرفت تا کسی او را نبیند. رحمون از پشت شیشه نگاه کرد و دید فقط یک نفر پشت دخل نشسته و کس دیگری توی مغازه نیست. در را باز کرد و تا چشمش به فیصل افتاد، گفت: «تو همان یارو نبودی که آن شب لب بلوار مست کرده بودی؟» فیصل جواب داد: «نه، من توی عمرم عرق نخوردهام.» رحمون گفت: «دروغ نگو، خودت بودی. یالا، پولهایم را بده!» فیصل گفت: «کدام پول؟» رحمون گفت: «همان پولهایی که روی بلوار به من دادی.» فیصل گفت: «برو بابا، زود باش بزن به چاک.» رحمون گفت: «صبر کن، الان نشانت میدهم.» و در بطری نوشابه را باز کرد، کمی از مایع ظرفشویی ریخت توی دهانش و همانطور که داد میزد، شروع کرد به غلت زدن روی زمین. و پشت سر هم میگفت: «مسلمانها به دادم برسید! آخ آخ دلم! ای مادر بیا که مُردم!» مردم دور رحمون جمع شدند که پایش توی مغازه بود و سرش بیرون. یکدفعه یک نفر فریاد زد: «این را ببرید بیمارستان، از دهانش کف آمده!» رحمون که متوجه شد مردم کفِ دهانش را دیدهاند، زبانش را توی دهانش چرخاند تا مایع ظرفشویی بیشتر کف کند. دو سه نفر پرسیدند: «چه شده؟» رحمون همانطور که کف از دهانش بیرون میزد، جواب داد: «پولم را گرفت و با لگد زد توی شکمم.» و دوباره شروع کرد به داد زدن و گفت: «مادر بیا که مُردم! زورت فقط به آدمِ فقیرِ بدبخت میرسد؟ مسلمانها به دادم برسید!» یکدفعه فیصل متوجه شد که بیست سی نفر دمِ مغازه جمع شدهاند و همین الان است که زنگ بزنند پلیس. فیصل از ترس فوراً داد زد: «بابا، زود باش بیا!» پدرِ فیصل که توی اتاقِ پشتِ قفسهها مشغول حساب و کتاب بود، فکر میکرد توی بازار دعوا شده، ولی وقتی فیصل داد زد، فوراً پولها را گذاشت توی صندوق، آمد بیرون و از مردم پرسید: «اینجا چه خبر است؟» یک آدم فضول جواب داد: «ما میخواستیم از شما بپرسیم!» یکی دیگر گفت: «چرا این بدبخت را اینقدر زدهاید که خون و کف از دهانش میآید؟» پدرِ فیصل حیران و سرگردان نگاهی به رحمون کرد که روی زمین افتاده بود و داد میزد، و نگاهی به جمعیت کرد و از رحمون پرسید: «کی تو را زده؟» رحمون گردنش را کج کرد و گفت: «همان یارو که پشت دخل نشسته.» مردم یکدفعه متوجه فیصل شدند که از ترس زبانش بند آمده بود. پدرِ فیصل که فکر میکرد همین حالاست که بلایی سر رحمون بیاید، زیر بغل رحمون را گرفت و گفت: «بیا برویم توی مغازه.» و به یک نفر گفت: «بیزحمت کمک کن ببریمش توی مغازه.» و به بقیه گفت: «بروید دنبال کارتان.» پدرِ فیصل گفت: «زود باش یک صندلی بگذار اینجا.» و رحمون را نشاند روی صندلی. و به کسی که کمکش کرده بود گفت: «دستت درد نکند»؛ یعنی که برو. یارو گفت: «شاید بچهٔ مردم بمیرد؟» پدرِ فیصل جواب داد: «مرد هم که بمیرد، یقهٔ خودمان را میگیرند. لاالهالاالله... عجب مردمِ بیکاری!» یارو با دلخوری از مغازه رفت بیرون، ولی از پشت شیشه نگاه میکرد که توی مغازه چه میگذرد. رحمون گفت: «به این یارو پول دادم که به من شلوار بدهد؛ پول را گرفت و شلوار را نداد. گفتم پولم را پس بده، دو سه دفعه با لگد زد توی شکمم.» پدرِ فیصل با شک نگاهی به فیصل کرد و پرسید: «بابا، چرا این بدبخت را زدهای؟» فیصل جواب داد: «این پولش کجا بوده؟» رحمون گفت: «بگویم آن شب لب بلوار عرق خورده بودی، مأمورها گرفتندت، سیصد هزار تومان دادی و ولت کردند؟» پدرِ فیصل متوجه شد که رحمون فیصل را میشناسد و پرسید: «پس آن سیصد تومان که میگفتی گم شده...» رحمون پرید وسط حرفِ پدرِ فیصل و گفت: «کور شوم اگر دروغ بگویم؛ چند شب پیش با همین لات و لوتها لب دریا نشسته بودند عرق میخوردند، ماشینش را دزدیدند، به من گفت با موتورت برو دنبالشان، به تو پول میدهم. من با موتورم دنبال دزدها رفتم و به مأمورها خبر دادم، ماشینش را پیدا کردند، ولی همهٔ پولها را داد به مأمورها تا ولش کنند و یک پاپاسی هم به من نداد.» پدرِ فیصل یادش آمد که چند شب پیش فیصل تا صبح بالا میآورد و مادرش میگفت که مسموم شده، و وقتی پدرِ فیصل گفت اگر مسموم شده پس بهتر است ببریمش بیمارستان، مادرِ فیصل جواب داد: «لازم نکرده، نبات داغ بهش میدم خوب میشه.» پدرِ فیصل حدس زد باید خبرهایی باشد، ولی جلوی رحمون به روی خودش نیاورد و از رحمون پرسید: «دستت درد نکند که ماشینش را پیدا کردی؛ حالا چقدر شیرینی میخواهی؟» رحمون جواب داد: «ده تومان، بیست تومان؛ از قیافهات هم پیداست که آدم بیانصافی نیستی.» پدرِ فیصل متوجه شد کفِ دهانِ رحمون تمام شده و حدس زد که اینها همهاش فیلم است، و رفت ده هزار تومان پول از توی صندوق برداشت و داد به رحمون. رحمون پرسید: «این چقدر است؟» پدرِ فیصل گفت: «هر وقت چیزی خواستی، به جای اینکه داد و بیداد کنی، بیا پیشِ خودم.» و به فیصل گفت: «یکی از همان تیشرتها را که عکس خوشگل مادونا رویش است بده به...» و از رحمون پرسید: «ببخشید، اسمِ شریفِ جنابعالی چیست؟» رحمون جواب داد: «داداشت رحمون.» رحمون پولها را گذاشت توی جیب شلوارش و گفت: «دمت گرم، من عاشقِ مارادونام!» و از پدرِ فیصل پرسید: «دیدهای چطور گل میزند؟» فیصل جلوی خندهاش را گرفت و توی دلش گفت: «مادونا، بدبخت! نه مارادونا.» پدرِ فیصل آهی کشید و گفت: «آن از کاسبیِ دیروز، این هم از کاسبیِ امروزمان.» رحمون گفت: «توی قفلت قیر ریختهاند، نه؟» و خندید. پدرِ فیصل حدس زد که حتماً کارِ همین طرف است و گفت: «آره، یک نامسلمانِ نانجیبِ حرامزاده توی قفلِ مغازه قیر ریخته و تمامِ شیشه را قیری کرده.» رحمون گفت: «حالا چرا به آن بدبخت فحش میدهی؟» پدرِ فیصل پرسید: «مگر تو میدانی کارِ کیست؟» رحمون جواب داد: «نه، ولی فحش نده که گناه دارد.» پدرِ فیصل که میخواست از شرِ رحمون راحت شود، گفت: «باشه، به روی چشمم. حالا برو تا ما به کاسبیمان برسیم.» رحمون دو سه دفعه نگاهی به تیشرت کرد و پرسید: «کهنهمهنه که نیست؟» پدرِ فیصل جواب داد: «مگر مغازهٔ ما سمساری است که لباس کهنه بفروشیم؟» رحمون نگاهی به عکس مادونا کرد و گفت: «مارادونا چقدر خوشگل است!» و از مغازه رفت بیرون، ولی دوباره برگشت و گفت: «نزدیک بود یادم برود؛ با زبانِ خوش میگویم، بروید رضایت بدهید.»
دو سه نفری که دمِ
مغازه ایستاده بودند از رحمون پرسیدند: «پولها را پس گرفتی؟» رحمون پولهایش را نشان داد و
با دست زد روی سینهاش و گفت: «رحمون "شگن" است، نه بلغِ چغندر!»
پدرِ فیصل که
بعد از رفتنِ رحمون از قضیهٔ شکایتِ فیصل و زنش از فاتک خبردار شد، دو سه روز
بعد رفت کلانتری و رضایت داد و چند تومانی هم به مأموری که مسئولِ گرفتنِ امضا
بود داد و گفت که پرونده را پاره کند. (ادامه دارد)
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد